سرخط خبرهای سازمان

دلیل راه | سید حسن خمینی

دلیل راه

ایام ماه مبارک رمضان، بهانه ای است تا بیشتر از خرمن اندیشه اسلامی خوشه چین شویم. بزرگان و علمای دین، و به پیروی از ایشان همه دلبستگان معارف اسلامی، هر یک به اندازه توان خویش، این ایام و لیالی را زمینه ای ساخته اند تا با استمداد از فضای ملکوتی آن، هم دل خویش را از غبار سالانه بشویند و هم آبی زلال از سرچشمه معارف الهی بر دل های جامعه خویش روان سازند.
چنانکه از رسول مکرم اسلام(صلى الله علیه و آله و سلم) روایت است: «إنّ لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرّضوا لها» در روزگار زندگانی شما، از جانب خداوند گاه نسیمی می وزد، بیدار باشید و خود را در آن داخل کنید. (الامالی، شیخ مفید، ص۲۰۶)
و چنین است که وقتی ماه مبارک رمضان، بیش از هر زمان دیگر، نسیم خُلد در جامعه می وزد و بیش از هر وقت دیگر احتمال آن می رود که عطری از جانب عرش برین در جان خسته ما بوزد، باید هشیار بود و تن را از آسایش فارغ کرده و روی به نور معرفت کردگار گرداند.
نگارنده را امسال فراغتی حاصل شد تا کتاب شریف کشف الاسرار نوشته ابوالفضل رشید الدین میبدی را به مطالعه برگیرد و از همین رو بر آن شدم که گوشه هایی از آن را که موافق طبع ایام روزه داری است، خدمت برادران و خواهران تقدیم کنم و به فراخور مطالب آن از تفاسیر و متون دیگر اسلامی بهره گرفته و آن را ضمیمه نوشتار کنم. هدف از این تقریر ـ إن شاء الله ـ آن باشد که سهمی از دعای دوستان و مؤمنان حاصل آید و دعای گوشه گیران، این روز ها مرا نیز دریابد که بتوانم دُرّ توفیق را دریابم و لطف خداوندی را مگر از انفاس ایشان به ارمغان گیرم.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
دعای گوشه نشینان، بلا بگرداند چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری
***
«کشف الاسرار و عده الابرار» نام تفسیری است که در ده جلد با تحقیقات علی اصغر حکمت در سال ۱۳۳۱ هجری شمسی منتشر شده است. این کتاب که برخی به اشتباه آن را به سعدالدین تفتازانی نسبت داده اند(۱) ، از زمره اولین تفسیرهای عرفانی موجود از قرآن است که توسط رشید الدین ابی الفضل بن ابی سعید احمد بن محمد بن محمود میبدی در سال ۵۲۰ هجری قمری به رشته تحریر درآمده است .(۲) این کتاب گویا بر اساس «تفسیر الهروی» نوشته پیر هرات خواجه عبدالله انصاری (که متأسفانه در دسترس نیست) نگاشته شده و ارشادات بسیاری به نکات پیر هرات دارد، تا آن جا که برخی آن را شرح و تفصیل تفسیر خواجه عبدالله انصاری دانسته اند. (المفسرون، ایازی، ص۵۸۹)
میبدی که از مؤلفان نیمه اول قرن ششم هجری قمری است، به جهت رواج فضل در خانواده اش، مقدمات علوم را نزد خاندان خویش فرا گرفت و به سبب ذوق آموختنِ بیشتر، رهسپار هرات گردید که در آن روزگار از رونق علمی و دینی وسیعی بهره مند بود و همان جا بود که در محضر عارف بزرگ و پیر طریقت خواجه عبدالله انصاری حاضر شده و تألیف کتاب خویش را در شرح تفسیر استاد خود در اوایل سال ۵۲۰ هجری قمری آغاز نمود.
مشی میبدی در این کتاب چنان است که ابتدا آیه را ترجمه می کند و این مرحله را نوبت اول می نامد. سپس به ذکر قرائت های مختلف، شأن نزول ها و احکام شرعی آن آیه می پردازد. وی این مرحله را نوبت دوم نام می نهد و در نوبت سوم به اشارات و رموز عرفانی اشاره می کند. در این نوبت میبدی بسیار از سخنان پیر طریقت که همان خواجه عبدالله انصاری است یاد می کند. نکته مهم در نگاه عارفانه وی، دوری جستن از تأویلات صوفیانه ای است که از ظاهر قرآن فاصله دارد.
این نوشتار، ضمن آن که به ظرائف سخن میبدی می پردازد، به حکم آن که «اهل البیت أدری بما فی البیت» از دریای بی کران معارف اهل بیت عصمت(ع) بهره می برد و با تمسک به حبل المتین سعادت، مطلب را به شمیم پرفیض کلمات ائمه اطهار علیهم السلام دل نشین تر می سازد. و برای آن که خوانندگان با نوشته های مفسرین دیگر نیز آشنا شوند، از آن چه در تفسیرهای دیگر نیز بیان گردیده است، یاد می کند. چنانکه به پاس زحمات مترجمین قرآن، از ترجمه های گوناگون کتاب خداوند سخن به میان آورده و از خرمن اندیشه اسلامی به مناسبت هر بحث استفاده می برد.
خداوند سبحان در سوره بقره آیات ۱۸۳ تا ۱۸۷، درباره روزه ماه مبارک رمضان می فرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ﴿۱۸۳﴾ أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ فَمَن کَانَ مِنکُم مَّرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ وَعَلَى الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَهٌ طَعَامُ مِسْکِینٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَیْرًا فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ وَأَن تَصُومُواْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۱۸۴﴾ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِیَ أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَیِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَمَن کَانَ مَرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَلِتُکْمِلُواْ الْعِدَّهَ وَلِتُکَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ﴿۱۸۵﴾ وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ ﴿۱۸۶﴾ أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَهَ الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِکُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ وَعَفَا عَنکُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَکُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَى الَّلیْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاکِفُونَ فِی الْمَسَاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ﴿۱۸۷﴾
آیت الله العظمی مکارم شیرازی این آیات را چنین معنی کرده اند: «ای افرادی که ایمان آورده اید، روزه بر شما نوشته شده، همان گونه که بر کسانی که قبل از شما بودند نوشته شد؛ تا پرهیزگار شوید. چند روز معدودی را (باید روزه بدارید) و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادی از روزهای دیگر را (روزه بدارد) و بر کسانی که روزه برای آن ها طاقت فرساست، (همچون بیماران مزمن و پیران) لازم است کفّاره بدهند، مسکینی را اطعام کنند. و کسی که کار خیری انجام دهد، برای او بهتر است. و روزه داشتن برای شما بهتر است اگر بدانید!. (روزه در چند روز معدود) ماه رمضان است؛ ماهی که قرآن، برای راهنمایی مردم، و نشانه های هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد! و آن کس که بیمار یا در سفر است، روزهای دیگری را به جای آن، روزه بگیرد! خداوند، راحتی شما را می خواهد، نه زحمت شما را! هدف این است که این روزها را تکمیل کنید؛ و خدا را بر این که شما را هدایت کرده، بزرگ بشمرید؛ باشد که شکرگزاری کنید. و هنگامی که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو) من نزدیکم! دعای دعاکننده گان را، به هنگامی که مرا می خواند، پاسخ می گویم! . پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند)!.

پی نوشت :
۱- کشف الظنون، حاجی خلیفه، ص۳۱۷ به نقل از علی اصغر حکمت بر کشف الاسرار
۲- پیش از آن، تفسیر لطائف الاشارات معروف به تفسیر قشیری، در سال ۴۲۵ هجری قمری سامان یافته است و آن نیز تفسیری عرفانی به حساب می آید.

 

 

 

 

 

 

 
فصل اول
«الصوم لی»
میبدی می نویسد:
قوله تعالی: «یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام»، به زبان اشارت و بیان حکمت می گوید: ای شما که مؤمنان اید! روزه که بر شما نبشته شد از آن [جهت] نبشته شد که همه مهمان حق خواهید بود. [خدا] فردا در بهشت خواهد تا مهمانان، گرسنه به مهمانی برد [چرا] که کریمان چون کسی را به مهمانی برند، دوست دارند که مهمان گرسنه باشد تا ضیافت به دل مهمانان شیرین تر بود. رب العالمین، بهشت و هر چه در آن است مؤمنان را آفرید [چرا] که هیچ چیز از آن، وی را به کار نیست و به آن محتاج نیست.
پیر صوفیان دعوتی ساخت پس هیچ کس نرفت. آن پیر دست برداشت [و] گفت: بار خدایا اگر بندگان خود را فردا به آتش فرستی، آن بهشت و آن نعیم، بر کمال، چون سفره من باشد! نوای [و صفای] سفره در آن است که خورنده بر سر آن است.
آری! هر چه خزائن نعمت است، رب العالمین همه برای مؤمنان و خورندگان آفرید که خود نخورد، از این جا گفت عز جلاله: «الصوم لی». قال بعضهم [برخی بزرگان گویند] ـ یعنی الصمدیه لی لا آکل و لا اشرب ـ صمدیت مراست که نه خورم و نه آشامم. و أنا أجزی به ـ روزه داران را خود پاداش دهم بی حساب، [چرا] که ایشان موافقت ما طلب کرده اند از روی ناخوردن، و دوستی ما خواسته اند. که اول مقام در دوستی، موافقت است. پس [به سبب] موافقت تو، الله را به ناخوردن، (هرچند که ناخوردن تو تکلّفی است و وقتی، ناخوردن الله صفتی است و ازلی [نخوردن تو موقت است و باعث زحمت ولی نخوردن حق تعالی ویژگی اوست و همیشگی است]) میدان [و مطمئن باش] که از آن، چه شرف و کرامت به تو باز گردد در دل و دین.
و گفته اند ـ «الصوم لی» ـ اضافت روزه با خود کرد [یعنی گفت روزه برای من است] تا دست خصمان از آن کوتاه کند، فردا در قیامت چون خصمان [دشمنان] گرد تو برآیند، و عبادت های تو به آن مظالم که در گردن داری بردارند، رب العالمین آن روزه تو در خزینه فضل خود می دارد، و خصمان تو را می گوید ـ این [روزه] از آنِ من است. شما را ور آن دستی نه [و در آن حقی ندارید] ـ پس به عاقبت [در آخر کار] به تو باز دهد، گوید ـ این اضافت [این که گفتم روزه برای من است] از بهر آن با خود کردم تا از بهر تو نگه دارم.» (کشف الاسرار، میبدی، ص۴۹۳)
اشاره میبدی در این متن به حدیثی است که در منابع شیعه و اهل سنت وارد شده است؛ این حدیث در منابع روایی ما چنین آمده است: علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن سلمه صاحب السامری عن ابی الصباح عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ان الله تبارک و تعالی یقول الصوم لی و انا أجزی علیه» (الکافی، کلینی، ج۴، ص۶۳)
ممکن است «اجزی به» را به صیغه معلوم بخوانیم و چنین معنی کنیم که من به آن جزا و پاداش می دهم و ممکن است ـ چنانکه ابن اثیر احتمال داده است (النهایه، ابن اثیر، ج۱، ص۲۷۰) آن را به صیغه مجهول خوانده و چنین معنی نماییم «من خود برای آن جزا هستم»
شیخ طبرسی در مکارم الاخلاق صفحه ۱۳۸ این روایت را به صورت مفصل تری مورد اشاره قرار داده است: «وقال رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) لأصحابه : ألا أخبرکم بشئ إن أنتم فعلتموه تباعد الشیطان منکم کما تباعد المشرق من المغرب؟ قالوا: بلى یا رسول الله، قال: الصوم یسود وجهه و الصدقه تکسر ظهره و الحب فی الله و المؤازره على العمل الصالح تقطع دابره و الاستغفار یقطع وتینه. ثم قال (صلى الله علیه وآله و سلم): لکل شئ زکاه وزکاه الأبدان الصیام. وقال (صلى الله علیه وآله و سلم): الصائم فی عباده و إن کان نائما على فراشه ما لم یغتب مسلما. وقال (صلى الله علیه وآله و سلم): قال الله تبارک و تعالى: الصوم لی و أنا أجزی به. و للصائم فرحتان: حین یفطر و حین یلقى ربه عز و جل. و الذی نفس محمد بیده لخلوف فم الصائم عند الله أطیب من ریح المسک.»
ترجمه: پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خویش می فرمودند: آیا خبر بدهم به شما از چیزی که اگر انجام دهید، شیطان از شما به اندازه ای که مشرق از مغرب دور است، دور می شود، عرض کردند بله یا رسول الله، حضرت فرمودند: روزه صورت شیطان را سیاه می کند و صدقه کمر او را می شکند و دوستی خدا و زیادت عمل صالح، دنباله او را قطع می کند، و استغفار کردن رگ قلب او را قطع می کند. سپس پیامبر فرمود: برای هر چیزی زکات است و زکات بدن، روزه است. و فرمودند: روزه دار مادامی که غیبت مسلمانی را نمی کند (۱) در عبادت است اگرچه در بستر خویش در خواب باشد. و فرمودند: خدای سبحان می فرماید: روزه برای من است و به آن جزا می دهم، روزه دار دو خوشحالی دارد یکی وقتی که افطار می کند و دیگر آن لحظه ای که پروردگارش را ملاقات می کند. و به خدایی که جان محمد در دست اوست، بوی دهان روزه دار، در نزد خدا از عطر مشک خوشآیندتر است.»
این روایت را در میان اهل سنت، نسایی (السنن الکبری، ج۲، ص۹۰)، سیوطی (الجامع الصغیر، ج۱، ص۲۹۳) و متقی هندی (کنز العمّال، ج۸، ص۴۴۵) و بسیاری دیگر نقل کرده اند.
مرحوم عبدالرزاق گیلانی در ترجمه مصباح الشریعه درباره این روایت می نویسد: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله: قال الله تعالی: الصوم لی و انا اجزی به. حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله، از جناب احدیت نقل می فرمایند که: آن حضرت عز شأنه فرموده که: روزه از برای من است و مختصّ به من است، و من ثواب او را چنانکه لایق به من است، به روزه دار خواهم داد. وجه تخصیص حضرت باری تعالی، خصوص روزه را، در میان سایر عمل ها به جناب خودش، عدم اطلاع غیر است به این عمل، چراکه هر عملی که ستر و خفا، در او بیشتر است، به خلوص اقرب است، و قدر و اعتبارش نزد خدای تعالی بیشتر است. از این جهت، قدر ذکر «لا اله الا الله» در میان اذکار بیشتر است .(۲) (ترجمه مصباح الشریعه، گیلانی، ص۱۵۵ / ایضا ن ک: مشارق الشموس، خوانساری، ج۲، ص۴۴۸)
نکته حائز اهمیت که بسیار مورد توجه قرار گرفته است، آن است که چرا از بین همه عبادات خداوند سبحان تنها «روزه» را به صفت «برای من» مزیّن ساخته است. علاوه بر این دو توجیه که ـ از میبدی و گیلانی ـ برای «الصوم لی» مورد اشاره قرار گرفت، از قرطبی نقل شده است که می نویسد: «چون همه عبادات با یکی از احوالات آدمی مناسبت دارد، (مثلاً نماز همراه با حرکت است و حرکت از ویژگی های انسان است)، غیر از روزه که با صفت حق تعالی یعنی بی نیازی، نخوردن و نیاشامیدن مناسب است، آن را به خدای سبحان نسبت داده اند. در حالی که همه عبادات از آنِ خداست.» (شرح سنن النسائی، سیوطی، ج۴، ص۱۵۹) همین معنی مورد اشاره ابن عربی و شعرانی نیز واقع گردیده است. (العهود المحمدیه، شعرانی، ص۱۶۹ / الفتوحات المکیه، ابن عربی، ج۱، ص۲۵۸و۶۲۳)
ابن اثیر به نکته دیگری اشاره کرده و می نویسد: «در هیچ ملتی از ملل مشرک و بت پرست برای بت ها روزه نمی گرفتند، اگرچه برای بت ها نماز می خواندند و قربانی می کردند. و به همین جهت روزه تنها برای خداست و چون یک فرمان ویژه از جانب خداوند سبحان است و قبل از آن برای غیر خدا انجام گرفته است، خداوند می فرماید: «الصوم لی». (النهایه، ابن اثیر، ج۱، ص۲۷۰)
این گفته ابن اثیر به سبب آن چه استاد معظم آیت الله العظمی جوادی آملی نوشته اند مردود است. ایشان در تفسیر خویش (تسنیم، ج۹، ص۳۰۰) تصریح دارند که بت پرستان گاه برای بت های خویش روزه می گرفتند.
برخی دیگر نیز نوشته اند علت آن که فرمود: «الصوم لی و انا اجزی به» آن است که ثواب روزه دار قابل اندازه گیری نیست و جز خداوند کسی نمی تواند آن را معین کند و از همین رو آن را شخصاً بر عهده گرفت و موکول به ملائکه نفرمود. (فیض القدیر، مناوی، ج۲، ص۳۹۰)
شهید ثانی نیز بر همین علل تأکید دارد. (مسالک الافهام، ج۲، ص۷۵) و همچنین مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر شریف المیزان به این احتمالات توجه کرده و می نویسد: «روزه تنها عبادتی است که از «نفی» پدید آمده است و بقیه عبادات همانند نماز و حج از امور وجودی شکل گرفته اند و یا افعال وجودی در آن ها دخیل است. و این در حالی است که افعال وجودی برای اظهار عبودیت عبد و ربوبیت پروردگار کامل نیستند، چراکه همه آن ها نقص مادی را همراه دارند و به نوعی نیز انیت عبد را در بر دارند و ممکن است برای غیر خداوند نیز در آن ها نصیبی باشد چنانکه ریا در آن ها راه دارد در حالی که «نفی» تنها بین عبد و رب است و به حسب طبع اولی کسی را از آن اطلاعی نیست. (المیزان، ج۲، ص۲۵)
روشن است که عبارت ایشان ناظر به آن روزه¬ای است که از «سُمعه» خالص باشد. چراکه روزه نیز اگر همراه با سمعه باشد، می تواند آغشته به ریا گردد. البته سمعه (رساندن به گوش مردم و مطلع کردن آن ها) از امور وجودی است و طبیعی است که ضرری به استدلال مرحوم طباطبایی نمی زند.
در این جا نکته ای است که لازم است به آن اشاره نماییم:
چنانکه امام خمینی در چهل حدیث (ص۴۵) اشاره می نمایند، ریا گاه برای نفس خود آدمی است و انسان گاه خویشتن را می فریبد، بسیار اتفاق می افتد که عملی را ما در خلوت خویش انجام می دهیم ولی ذره ای بوی الهی در آن نیست، و بسیار ریاضت ها می کشیم که به گمان خویش در مسیر خداست ولی در حقیقت تنها برای شادمان ساختن نفس خویش است. و به این حساب ریا در روزه نیز راه دارد حتی اگر آمیخته به سمعه نشود.
امام خمینی می نویسند: «اگر شما دارای ملکات فاضله انسانیه باشید، در وقتی [و در صورتی] آن ملکات صورت شما را انسانی می کند که با آن ملکات بدون این که از طریق اعتدال خارج شده باشند محشور گردید. بلکه ملکات در صورتی فاضله است که نفس اماره در آن تصرف نکند و در تشکیل آن قدم نفس دخیل نباشد. بلکه شیخ استاد ما (۳) دام ظله می فرمودند میزان در ریاضت باطل و ریاضت شرعی صحیح قَدَم نفس و قدم حق است. اگر سالک به قدم نفس حرکت کرد و ریاضت او برای پیدایش قوای نفس و قدرت و سلطنت آن باشد، ریاضت، باطل و سلوک آن منجر به سوء عاقبت می باشد. و دعوی های باطله نوعاً از همین اشخاص بروز می کند. و اگر سالک به قدم حق سلوک کرد و خدا جو شد، ریاضت او حق و شرعی است؛ و حق تعالی از او دستگیری می کند به نص آیه شریفه که می فرماید: و الذین جاهدوا فینا لَنَهدیَنَّهم سبلنا(سوره عنکبوت، آیه۶۹) «کسی که مجاهده کند در راه ما، هر آینه هدایت می کنیم او را [به] راه های خود.» مادامی که مملکت وجود شما از حب نفس و حب جاه و جلال و شهرت و ریاست به بندگان خدا پر است، نمی توان ملکات شما را ملکات فاضله دانست.» (چهل حدیث، امام خمینی، ص۴۵)
پس چنان که به نظر می رسد نمی توان گفت «در بین عبادات فقط روزه به صفت «الصوم لی» مزیّن گشته چراکه ریا در آن راه ندارد.» همینطور به نظر می رسد نمی توان به آن چه از ابن عربی نقل شده، تکیه کرد. چراکه اگرچه روزه امری عدمی است و سایر عبادات دارای اعمال وجودی هستند، ولی تکیه بر این که «صوم صفت صمدانیت است که عبارت است از تنزّه بی نیازی نسبت به اکل» (الفتوحات المکیه، ابن عربی، ج۱، ص۲۵۸)، برای آن که بگوییم تنها صوم است که شأنیت صفت «الصوم لی» را دارد، تمام نیست چرا که این نگاه اگرچه به تنزیه حق توجه دارد، ولی از حقیقت وجود که ظلّ خدای سبحان است چشم می پوشد. چگونه است که «صمدانیت» باعث صفت «الصوم لی» می شود ولی قیّومیت و رحمانیت که در صلاه و صدقه است نمی تواند چنین صفتی را پدید آورد.
مرحوم سید حیدر آملی درباره این انحصار، نظری دیگر دارد. این عارف شیعی می نویسد: «عارف باید از مشاهده افعال غیر خدا امساک کند، تا به مقام توحید افعالی برسد. [هرچیز را فعل خدا بداند و بپذیرد که هیچ چیز در عالم جز خدای سبحان مؤثر نیست]، سپس از مشاهده صفات غیر خدا چشم بپوشد تا به مقام توحید صفاتی برسد [هر جمال و صفتی را متعلق به حق تعالی بداند] و سپس از مشاهده هر وجودی غیر از خدا امساک کند تا به مقام توحید ذاتی برسد که هدف از هر سلوکی است بلکه هدف هر وجودی همان است و چنین روزه داری روزه حقیقی گرفته است و از غیر خدا به طور کلی امساک کرده است. این، آن روزه ای است که درباره آن وارد شده است: «إنّ کل حسنه بعشر امثالها الی سبعمائه ضعف الا الصیام فانه لی و انا أجزی به» (مستدرک الوسائل، نوری، ج۷، ص۵۰۳) به هر حسنه ای، از ده برابر تا هفت صد برابر پاداش می دهیم جز روزه، چراکه روزه از آنِ من است، و من به آن جزا می دهم.
و سبب این امر آن است که جز این گونه روزه هیچ چیز استحقاق آن را ندارد که خدای سبحان خود جزاء آن واقع شود، بلکه می توان گفت چنین روزه ای جز خداوند متعال جزائی نخواهد داشت. چراکه روز{ از خوردن و آشامیدن، پاداشش بهشت است، و پاداش روزه اهل طریقت، قرب و کشف و شهود است ولی جزای اهل حقیقت، خود خداوند و نه غیر اوست. و به همین سبب روزه اهل حقیقت از صوم اهل شریعت و اهل طریقت بالاتر است و بالاترین عمل، بالاترین جزا را به همراه دارد و جزایی بالاتر از ذات مقدس ربوبی نیست و به همین موضوع اشاره کرده است که: إن هذا لهو الفوز العظیم، لمثل هذا فلیعمل العاملون (سوره صافات، آیات۶۰ و ۶۱) و به همین اشاره دارد: و من یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نؤتیه اجراً عظیما (سوره نساء، آیه۱۱۴) و در حدیث قدسی نیز چنین آمده است: «من طلبنی فقد وجدنی و من وجدنی فقد عرفنی و من عرفنی فقد احبّنی و من احبّنی فانا قتلته و من أنا قتلته فعلیّ دیته، و من علیّ دیته فأنا دیته» (المنهج القوی، ج۴، ص۳۹۸ / مسکّن الفؤاد، شهید ثانی، ص۲۷ به نقل از مصحّح المحیط الاعظم). هر که مرا طلب کند می یابد، و هر که مرا بیابد می شناسد، و هر که مرا بشناسد دوست می دارد، و هر که مرا دوست بدارد او را می کشم، و هر که را من بکشم دیه او بر من است، و هر که دیه او بر من است من خود دیه او هستم.
و تمام این آیات و روایات، اشاره به فنای عبد و بقای در مقام وحدت صرفه دارد. همان مقامی که از آن به «احدیت تفرّق بعد از جمعیت» یاد می شود. چنانکه می فرماید: و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی (سوره انفال، آیه۱۷)
و پیامبر می فرماید: «من رءآنی فقد رأی الحق» (بحار الانوار، مجلسی، ج۵۸، ص۲۳۵) پس فرق است بین روزه اهل طریقت و روزه اهل حقیقت، چراکه اولی سبب تهذیب اخلاق و اتصاف به صفات حق می شود چنان که فرمود: «تخلّقوا باخلاق الله» (بحار الانوار، مجلسی، ج۵۸، ص۱۲۹) و دومی سبب فناء عبد و بقاء به حق می شود. (تفسیر المحیط الاعظم و بحر الخضم، سید حیدر آملی، ج۴، ص۲۱۹)
پس می توان گفت غایت روزه (چنانکه قرآن می فرماید: لعلَّکم تتقون (سوره بقره، آیه۱۸۳) «تا پرهیزگار شوید»)، تقوای الهی است و از آن جا که برای متقیان درجات متعددی است که به فراخور حال و درجه هر یک تعیین می شود، جزای روزه نیز متفاوت است. برای برخی همان بهشتی است که در آن جوی ها جاری است چنانکه می فرماید: إن المتقین فی جناتٍ و نهر (سوره قمر، آیه۵۴) «یقیناً پرهیزگاران در باغها و نهرهای بهشتی جای دارند» و پاداش برخی نیز «مقام عند الله» است چنانکه می فرماید فی مقعد صدقٍ عند ملیک مقتدر (سوره قمر، آیه۵۵) «در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر» و این همان مرحله ای است که ذات خدا خود پاداشت متقیان قرار می گیرد.
حضرت امام خمینی در کتاب چهل حدیث در شرح حدیث بیست و هشتم به روایتی از کافی (۴) اشاره می کنند که در آن از امام صادق علیه السلام سؤال شده است: «آیا کسی که دیدار خداوند را دوست داشته باشد، خداوند هم دیدار او را دوست دارد؟» و حضرت پاسخ مثبت می دهند و می فرمایند: «مرگ در لحظه دیدار حق است. وقتی کسی دید آن چه را دارد، چیزی برایش محبوب تر از آن نیست که بر خداوند وارد شود و خداوند دیدار او را دوست دارد و او دیدار خداوند را.» امام خمینی سپس به شرح رؤیت خدا و مقا فناء می پردازند و با اشاره به روایت «ما رأیتُ شیئاً الا و رأیتُ الله معه و قبله و فیه» (۵) چیزی را ندیدم مگر این که همراه با آن و قبل از آن و بعد از آن خدا را دیدم. و روایت «لم أعبدُ ربّاً لم أره» (۶)نمی پرستم پروردگاری را که ندیده ام، به تشریح کیفیت رؤیت حق تعالی اشاره می کنند. (۷) بحث در این باره را به فرصتی دیگر وا می گذاریم. (۸)
پی نوشت :
۱-این مضمون که غیبت، روزه را آسیب می زند در روایات متعدد و با زبان های مختلف مورد اشاره قرار گرفته است. از جمله: الدر المنثور، ج۱، ص۴۳۸ از نبی مکرم اسلام(صلى الله علیه وآله و سلم): نقل می کند که: «الصیام جنه ما لم یخرقها قیل: بم یخرقها قال بکذب او غیبه» روزه سپر است مادامی که آن را پاره نکنید، عرض شد به چه پاره می شود، فرمود: به دروغ و غیبت. این روایت اشاره دارد به روایت معروف نبوی که الصوم جنه من النار روزه سپر از آتش است. (الکافی، ج۴، ص۶۲)
۲-چراکه کلمه شریف «لا اله اله الله» را می توان به گونه ای تلفظ کرد که لب ها حرکت نکند و کسی از ذکر آن مطلع نشود.
۳-مراد مرحوم آیت الله شاه آبادی رحمه الله علیه است.
۴-فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۱۳۴
۵-علم الیقین، ج۱، ص۴۹
۶-کشف الیقین، ج۱، ص۴۹
۷-چهل حدیث، امام خمینی، ص۴۵۵
۸- ایضاً ن ک: رساله لقاء الله، میرزا جواد تبریزی
فصل دوم
أ لم یجدک یتیماً فآوی
«حکمتی دیگر گفته اند روز{ روزه دار را [و علتی دیگر برای روز} روزه دار ذکر کرده اند که عبارت است از آن که]: یعنی تا خداوندان نعمت، حال درویشان و گرسنگی ایشان بدانند و با ایشان مواسات [یاری] کنند، از اینجا بود که مصطفی را از اول یتیم کرد تا یتیمان را نیکو دارد، پس غریب کرد تا غریبی خود یاد آورد، و بر غریبان رحمت کند، و بی مال کرد وی را، تا درویشان را فراموش نکند
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم تو همان کن ای کریم از خُلق خود با خَلق ما
مادری کن مر یتیمان را بپرور شان بلطف خواجگی کن سائلان را طعمشان گردان وفا» ۱
در این عبارت دو نکته مورد توجه است که با هم آن را مرور می کنیم:
یکم. مطلب میبدی درباره پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اشاره به آیات مبارکه سوره ضحی است.
در این سوره می خوانیم:
أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى ﴿۶﴾ وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى ﴿۷﴾ وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى ﴿۸﴾ فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ ﴿۹﴾ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ﴿۱۰﴾ وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ﴿۱۱﴾
دکتر موسوی گرمارودی این آیات را چنین ترجمه می کند: «آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟. و تو را گم گشته یافت و راه نمود. و تو را نیازمند یافت و بی نیاز کرد. پس با یتیم تندی مکن!. و (مستمند) خواهنده را از خود مران!. و نعمت پروردگارت را باز گوی!
بجاست اینک که سخن به نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم ) رسید، اندکی از کودکی ایشان را به روایت مرحوم دکتر آیتی در کتاب شریف تاریخ پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم )
مرور نماییم:
«پدر رسول خدا: عبدالله بن عبدالمطلب بود و مادرِ عبدالله، فاطمه دختر عَمرو بن عائذ بن عِمران بن مَخزوم است، که یکی از پنج فاطمه ای که در نسب رسول خدا بوده اند۲٫ ابوطالب و زبیر بن عبدالمطلب و پنج نفر از دختران عبدالمطلب جز صَفیه مادر زبیر از همین بانو تولد یافته اند. کنیه عبدالله را أبو قُثَم و ابو محمد و ابو احمد و لقبش را ذَبیح نوشته اند. عبدالله پدر رسول خدا در بیست و پنج سالگی در مدینه نزد دائی های پدرش طائفه بنی نجار در خانه ای معروف به دارالنابغه وفات کرد. به قول مشهور، وفات وی پیش از میلاد رسول خدا روی داد، اما یعقوبی همین قول مشهور را خلاف اجماع گفته، و به موجب روایتی از جعفر بن محمد علیهما السلام وفات او را دو ماه پس از ولادت رسول خدا دانسته ۳ و سپس قول یک سال پس از میلاد را هم از کسانی نقل کرده است، قول ۲۸ ماه پس از میلاد و قول هفت ماه پس از میلاد هم نقل شده است.۴
علت وفات عبدالله را در مدینه چنین نوشته اند که برای تجارت با کاروان قریش رهسپار شام شد، و در بازگشتن از شام در اثر بیماری، در مدینه در میان بنی عدیّ بن نجّار توقف کرد، یک ماه بستری بود، و چون کاروان قریش به مکه رفت و عبدالمطلب از حال وی جویا شد، بزرگترین فرزند خود، حارث را نزد وی به مدینه فرستاد، اما هنگامی حارث به مدینه رسید که عبدالله وفات کرده بود. به قول واقدی، از عبدالله کنیزی به نام امّ ایمن و پنج شتر و یک گله گوسفند و به قول ابن اثیر، شمشیری کهن و پولی نیز به جای ماند که رسول خدا آن ها را ارث برد.۵مادر رسول خدا: آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زُهره بن کِلاب بود که ده سال و به قولی ده سال و اندی پس از واقعه حفر زمزم، و یک سال پس از آن که عبدالمطلب برای آزادی عبدالله از کشتن شدن، صد شتر فدیه داد، به ازدواج عبدالله در آمد، و شش سال و سه ماه پس از ولادت رسول خدا ۶، در سفری که فرزند خویش را به مدینه برده بود تا خویشان مادری وی (از طرف مادر عبدالمطلب) یعنی بنی عَدیّ بن نجار او را ببینند، هنگام بازگشتن به مکه در سی سالگی در أبواء وفات کرد و همان جا دفن شد.
علامه مجلسی می گوید، شیعه امامیه بر ایمان ابوطالب، و آمنه دختر وهب و عبدالله بن عبدالمطلب و اجداد رسول خدا تا آدم علیه السلام اجماع دارند.۷نام کامل رسول خدا چنین است: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب (شیبه الحمد، عامر) بن هاشم (عمرو العُلی) بن عبد مناف (مُغیره) بن قُصَیّ (زید) بن کِلاب (حکیم) بن مُرّه بن کَعب بن لُؤَیّ بن غالب بن مِهر (قریش) بن مالک بن نضر (قیس) بن کنانه بن خُزیمه بن مُدرکه (عمرو) بن الیاس بن مضر بن نزار (خلدان) بن معدّ بن عدنان علیهم السلام.
در تاریخ ولادت رسول خدا اختلاف است، مشهور شیعه هفدهم و مشهور اهل سنت دوازدهم ربیع الاول است. کلینی می نویسد که مادر رسول خدا در ایام تشریق (یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ماه) نزد جمره وسطی که در خانه عبدالله بن عبدالمطلب واقع بود باردار شد، و رسول خدا در شِعب ابی طالب در خانه محمد بن یوسف در زاویه بالا که هنگام ورود به خانه در دست چپ واقع می شود، از وی تولد یافت.
ابن اسحاق روایت می کند که آمنه دختر وهب، مادر رسول خدا می گفت: که چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد همانا تو به سرور این امت باردار شده ای، پس هر گاه تولد یافت بگو «اعیذه بالواحد من شرّ کل حاسد.» او را از شر هر حسد برنده ای به خدای یکتا پناه می دهم. سپس او را محمد بنام. چون رسول خدا تولد یافت، آمنه نزد جدش عبدالمطلب پیام فرستاد که برای تو پسری تولد یافته است، بیا و او را ببین. عبدالمطلب آمد و فرزند خویش را دید، و آمنه آن چه را در زمان بارداری درباره نامگذاری وی دیده و شنیده بود، به عبدالمطلب باز گفت، عبدالمطلب او را برگرفت و به درون کعبه برد و برای وی به دعا دست برداشت و خداوند را بر موهبتی که به او ارزانی داشته، سپاس می گفت. آن گاه او را نزد مادرش باز آورد و به وی سپرد و برای رسول خدا در جستجوی دایه برآمد.
رسول خدا هفت روز از مادر خود آمنه شیر خورد و روز هفتم ولادت، عبدالمطلب قوچی را برای وی عقیقه کرد و او را محمد نامید تا در آسمان و زمین ستوده باشد. سپس کنیز ابولَهَب ثُوَیبه که پیش از این حمزه بن عبدالمطلب را شیر داده بود، با شیری که به پسرش مسروح می داد، چند روزی رسول خدا را شیر داد.
رسول خدا پس از هجرت نیز برای ثویبه لباس و جز آن می فرستاد، تا در سال هفتم هنگام بازگشت رسول خدا از غزوه خبیر، وفات کرد. رسول خدا از پسرش مسروح جویا شد، گفتند او پیش از مادر خود مرده است. پرسید خویش دیگری از وی نمانده است؟ گفتند هیچکس را ندارد. به گفته یعقوبی، ثویبه، جعفر بن ابی طالب را نیز شیر داده است. در اسلامِ ثویبه اختلاف است و جز ابن مَنده کسی به اسلام او تصریح نکرده است. ثویبه، عبدالله بن جَحش را نیز شیر داده است تا آن گاه سعادت شیر دادن رسول خدا نصیب زنی از قبیله بنی سعد بن بکر بن هوازن به نام حلیمه دختر ابوذُؤَیب، عبدالله بن حارث و همسر حارث بن عبدالعُزَّی بن رِفاعه سَعدی گردید.
حلیمه دو سال تمام رسول خدا را شیر داد و در دو سالگی از شیر بازگرفت. مَقریزی می نویسد که: حمزه بن عبدالمطلب نیز در میان قبیله بنی سعد شیرخواره بود، روزی مادر رضاعی حمزه که پیش از آن حمزه را نیز شیر داده بود، رسول خدا را که نزد مادرش حلیمه بود شیر داد، لذا حمزه از دو جهت برادر رضاعی رسول خدا شد، هم از جهت ثویبه و هم از شیرده سعدیه.
رسول خدا در حدود چهار سال نزد حلیمه در میان قبیله بنی سعد اقامت داشت و قضیه شقّ صدر در همان جا روی داد و در سال پنجم ولادت، حلیمه او را به مادرش بازگرداند. قبیله بنی سعد از برکت رسول خدا، در وسعت و نعمت شدند و کرامت ها مشاهده کردند که در کتب حدیث و تاریخ ثبت شده است.
ابن اسحاق روایت می کند که رسول خدا می گفت: «أنا أعربُکم، أنا قُرَشیٌّ و استُرضِعتُ فی بنی سعد بن بکر» از همه شما فصیح ترم، چه هم قریشی ام و هم در قبیله بنی سعد بن بکر شیر خورده ام. ۸
در سال هفتم ولادت که رسول خدا شش ساله بود، مادرش آمنه وی را برای دیدن دائی هایش به مدینه برد. و هنگام بازگشت به مکه در أبواء درگذشت و همان جا به خاک سپرده شد، و آن گاه امّ ایمن رسول خدا را با خود به مکه آورد. کیفیت این سفر را در طبقات چنین می نویسد: «رسول خدا صلی الله علیه و آله با مادرش آمنه دختر وهب بود تا شش ساله شد و مادرش او را نزد دائی هایش طایفه بنی عَدِیِّ نجار برد تا وی را ببینند. ام ایمن نیز در این سفر همراه بود، و رسول خدا را پرستاری می کرد و بر دو شتر سوار شده بودند، آمنه رسول خدا را در دارالنابغه (که محل وفات و دفن پدرش عبدالله بود) برد و یک ماه نزد بنی عدی بن نجار ماند، بعدها رسول خدا از این اقامت یک ماهه مدینه اموری را یاد می کرد، و چون (پس از هجرت به مدینه) به برج بنی عدیّ بن نجار نگریست، آن را شناخت و گفت: بالای این برج با دخترکی از انصار به نام انیسه بازی می کردم و با پسرانی از دائی زادگان خود پرنده ای را که روی این برج می نشست پرواز می دادیم و به آن خانه (یعنی دار النابغه) نگریست و گفت مادرم مرا در همین جا منزل داد و پدرم عبدالله بن عبدالمطلب در همین خانه دفن شد، و شنا را در چاه بنی عَدِیّ بن نجار خوب یاد گرفتم. گروهی از یهودیان به مدینه نزد رسول خدا (که با مادرش به مدینه آمده بود) رفت و آمد می کردند، و به او می نگریستند و ام ایمن گفت که از یکی از آنان شنیدم می گفت این پسر پیامبر این امت است، و این شهر هم محل هجرت اوست، و من سخن وی را حفظ کرد و به یاد سپردم. سپس مادر رسول خدا که فرزند خود را به مکه باز می گرداند، در أبواء وفات کرد و قبرش در همان جا است. بعد از آن ام ایمن رسول خدا را با همان دو شتری که از مکه آورده بودند به مکه بازگرداند، و رسول خدا را هم در زمان حیات مادرش و هم پس از وفات او پرستاری و نگه داری می کرد. رسول خدا در سال حُدَیبیه بر أبواء گذشت، قبر مادر خود را زیارت کرد و آن را مرمت کرد و بر سر قبرش گریه کرد و مسلمانان هم به خاطر رسول خدا گریستند و گفت مهربانی وی را به خاطر آوردم و مرا گریه گرفت.
سپس عبدالمطلب رسول خدا را سرپرستی می کرد و چون برای عبدالمطلب، فرشی در سایه کعبه گسترده می شد و فرزندان وی پیرامون مسند پدر می نشستند تا پدرشان بیاید و در جای مخصوص خود بنشیند، گاه می شد که رسول خدا می رسید و روی مسند عبدالمطلب می نشست، و چون عموهای وی می خواستند او را بردارند، عبدالمطلب می گفت: دَعُوا ابنی، فَوَالله إنّ له شأناً،۹پسرم را رها کنید، به خدا قسم که او را مقامی است ارجمند.
رسول خدا هشت ساله بود که عبدالمطلب وفات یافت و در حَجون مکه به خاک سپرده شد. عبدالمطلب سرپرستی و نگهداری رسول خدا را به فرزند خویش ابوطالب که با عبدالله پدر رسول خدا از یک مادر بودند واگذاشت و گفت:
اوصیک یا عبد منافٍ بعدی
بمفردٍ بعد أبیه فردٍ
فاَرقَه و هو ضَجیعُ المَهدِ
فکنتُ کالامّ له فی الوَجدِ
تُدنیه من أحشائها و الکَبد
فأنت مِن أرجی بنیًّ عِندی
لدَفع ضیمٍ أو لِشَدِّ عقدٍ
ای عبدا مناف، تو را پس از خود درباره یتیمی که از پدرش جدا مانده، سفارش می کنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من برای وی چون مادری دلسوز بودم که فرزند خویش را تنگ در آغوش می کشد. اکنون برای رفع ستمی یا محکم ساختن پیوندی، به تو از همه فرزندانم امیدوارترم.۱۰آن گاه ابوطالب و پسران خویش را درباره رسول خدا با بیانی بلیغ وصیت کرد، و از این که او را امری بزرگ در پیش است خبر داد. به گفته واقدی، هشت سال و هشت ماه و هشت روز از عمر رسول خدا سپری شده بود که عبدالمطلب وفات یافت.۱۱
یعقوبی می نویسد: رسول خدا را پس از وفات عبدالمطلب، عمویش ابوطالب سرپرستی کرد، و با این که نادار بود، بهترین سرپرست بود. سروری بزرگوار، مطاع و با عظمت بود. علی بن ابی طالب گفت: «ابی ساد فقیراً و ما ساد فقیرٌ قبله»، پدرم در عین ناداری سروری کرد و پیش از او هیچ فقیری سروری نیافت. و نیز می نویسد: فاطمه دختر اسد بن هاشم همسر ابوطالب و مادر همه فرزندانش، رسول خدا را پرورش داد. و از رسول خدا روایت می شود که پس از وفات فاطمه که زنی مسلمان و بزرگوار بود، گفت: «الیوم ماتت امّی». (امروز مادرم وفات کرد) و او را در پیراهن خویش کفن کرد و در قبرش فرود آمد و در لحد او خوابید، و چون به او گفته شد: ای رسول خدا برای فاطمه سخت بی تاب گشته ای؟ گفت: «إنّها کانت امّی إذ کانت لَتُجیعُ صِبیانَها و تُشبِعُنی، و تُشَعِّثُهُم و تَدهُنُنی و کانت أمّی» او به راستی مادرم بود، چه کودکان خود را گرسنه می داشت و مرا سیر می کرد، و آنان را گردآلود می گذاشت و مرا شسته و آراسته می داشت، راستی که مادرم بود.» (تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، ص۴۶)
شیخ اسماعیل حقّی بُرسوی که از مفسرین سنی مذهب ترکیه (م:۱۱۲۷هـ.ق) است، در تفسیر روح البیان می نویسد: «(روی) أن أباه عبدالله بن عبدالمطلب مات و هو علیه السلام جنین قد أتت علیه سته أشهر و ماتت أمه و هو ابن ثمان سنین … و قال بعضهم لما ولد رسول الله صلی الله علیه و سلم کان مع جده عبدالمطلب و مع أمه آمنه فهلکت امه آمنه و هو ابن ست سنین ثم مات جده بعد امه بسنتین و رسول الله ابن ثمان سنین و لما شرف جده عبدالمطلب علی الموت اوصی به علیه السلام أبا طالب لأن عبدالله و أبا طالب کانا من أم واحده فکان ابوطالب هو الذی تکفّل رسول الله الی أن بعثه الله للنبوه فقام بنصره مده مدیده ثم توفی ابوطالب فنال المشرکون منه علیه السلام ما لم ینالوا فی زمان ابی طالب ای آذوه و کان علیه السلام یقول کنت یتماً فی الصغر و غریباً فی الکبر و کان یحب الأیتام و یحسن الیهم و فی الحدیث من ضم یتیماً و کان فی نفقته و کفاه مؤونته کان له حجاباً من النار و من مسح برأس یتیم کان له بکل شعره حسنه و فی التأویلات النجمیه الم یجدک یتیماً أی رآک یتمیاً فآواک الی صدف النبوه و مشکاه الولایه.
بس که غواص قدم در تک دریای عدم غوطه زد تا به کف آورد چنین در یتیم
یا دید تو را گوهری یگانه که به کمال قابلیت از همه کائنات منفرد بودی و به قطع علاقه نسبت از ما سوی متوحّد، تو را متمکّن ساخته و در حضرت احدیت جمع که مقام خاص توست.» (تفسیر روح البیان، حقّی، ج۱۰، ص۴۵۷)
ترجمه: «وقتی پدر پیامبر عبدالله بن عبدالمطلب وفات یافت، او در شکم مادر، شش ماهه بود و مادرش نیز وفات یافت در حالی که پیامبر هشت سال داشت. برخی گفته اند وقتی رسول الله به دنیا آمد با پدرش بزرگش عبدالمطلب و مادرش آمنه بود، پس مادرش آمنه وفات یافت در حالی که شش سال داشت. و پس از دو سال، جدّش وفات یافت. وقتی جدّش در بستر مرگ بود، او را به ابوطالب سپرد چراکه ابوطالب و عبدالله از یک مادر بودند، پس ابوطالب بود که او را تکفّل کرد تا آن گاه که رسول الله مبعوث شد و پس از آن نیز مدت مدیدی ابوطالب به یاری او شتافت و سپس ابوطالب وفات یافت و پس از آن بود که مشرکین به آزار و اذیت پبامبر پرداختند به گونه ای که در زمان ابوطالب نمی توانستند. پیامبر می فرمود من در کودکی یتیم بودم و در بزرگی غریب. پیامبر ایتام را دوست می داشت، به ایشان احسان می کرد.
در حدیث است که اگر کسی یتیمی را سرپرستی کند، زندگی او را اداره نماید، همین برای او مانع از آتش می شود و هر کس دست نوازش بر سر یتیمی بکشد، به ازای هر موی آن یتیم حسنه ای برای او ثبت می شود.»
و در التأویلات النجمیه آمده است که: أ لم یجدک یتیماً یعنی ما تو را یتیم یافتیم و در صدف نبوت و مشکات ولایت قرار دادیم.»
نکته ای که در عبارت میبدی به آن اشاره شده است از دقائق تربیتی است و اساساً درک مشکلات، اگرچه با شنیدن ممکن است، ولی احساس آن جز با لمس مستقیم آن ها امکان پذیر نیست. و از همین روست که در موارد بسیاری، عالمان اخلاق به لمس مستقیم مشکلات و ریاضت هایی که می تواند نشانگر واقعیت های خارجی باشد، امر می کنند.
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود
و لذاست که در این آیه ها خداوند ضمن آن که از الطاف بی کران خویش نسبت به پیامبر عظیم الشأن اسلام سخن
می گوید، با «فاء» تفریع می فرماید حال که چنین لطف هایی به تو شد و از حال دردمندان با خبر شدی، با یتیم مهربان باش و نیازمندان را مرنجان. این که در سیره بسیاری از بزرگان می خوانیم که برای خویش قبری تهیه می کردند و مدتی را در آن می خوابیدند، شاید به همین سبب باشد که می خواستند، اگرچه نه به طور کامل، ولی ذره ای از مشکلات پس از مرگ را لمس کنند و با جوارح خویش آن را دریابند.
مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می نویسند: «و این آیات سه گانه [فأما الیتیم فلا تقهر و …] به خاطر این که حرف «فاء» در ابتدای آیه اولی درآمده، نتیجه گیری از آیه قبل است که عنایات الهی نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را می شمرد. گویا فرموده: تو طعم ذلتی را که یتیم می چشد چشیده ای، و ذلت و شکسته شدن دل او را احساس کرده ای، پس هیچ یتیمی را خوار مشمار، و مال او را هم خوار مدار و در آن تجاوز مکن، و نیز تو تلخی گمراهی و احتیاج به هدایت را، و تلخی فقر و تهی دستی را درک کرده ای، پس هیچ سائلی را که از تو می خواهد حاجتش را برآوری از خود مران، حاجتش اگر هدایت است و اگر معاش است برآور، و تو طعم انعام خدا را بعد از فقر و تهی دستی چشیده ای، و ارزش جود و کرم و رحمت خدا را می دانی، پس نعمت او را سپاس گوی، و همه جا نعمتش را یادآور شو، و از مردم پنهانش مدار.» (ترجمه تفسیر المیزان، موسوی همدانی، ج۲۰، ص۵۲۵)
در اینجا لازم است مقداری نیز به شرح احوالات حضرت ختمی مرتبت اشاره نماییم تا مگر از انفاس قدسیه آن که ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى  (سوره نجم، آیه۸و۹) «سپس نزدیک و نزدیکتر شد . تا آنکه فاصله او (با پیامبر) به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر بود.» بهره ای نیز نصیب ما سرگشتگان وادی ضلالت شود.

پی نوشت:
۱ . کشف الاسرار، میبدی، ج۱، ص۴۸۸
۲ . رک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۵۲۰ / الکامل، ج۲، ص۲۲٫
۳ . کلینی نیز همین قول را اختیار کرده است. (اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹)
۴٫ اسدالغابه، ج۱، ص۱۳ / بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۵٫ به علاوه مسعودی قول یک ماه پس از میلاد و سال دوم میلاد را نیز نقل کرده است. (التنبیه و الاشراف، ص۱۹۶).
۵ . رک: بحار الانوار، مجلسی، ج۱۵، ص۱۲۵ / اسد الغابه، ج۱، ص۱۴٫
۶ . و به قول کلینی در کافی، ج۱، ص۴۳۹، چهار سال.
۷ . بحار الانوار، مجلسی، ج۱۵، باب ۱، ص۳، حدیثه ۲ به بعد..
۸ . سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۷۶، چاپ مصطفی الحلبی، ۱۳۵۵ هجری قمری.
۹ . رک: سیره النبی، ج۱، ص۱۸۰٫
۱۰ . رک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ص۳۶۸ / بحارالانوار، مجلسی، ج۱۵، ص۱۵۲٫
۱۱ . ترجمه تاریخ یعقوبی، ص۳۶۸، ۳۶۹
بخش چهارم
بیهقی (۳۸۴ـ۴۵۸هـ.ق) در کتاب خویش دلائل النبوه به حدیثی از امام باقر علیه السلام اشاره می کند که می فرماید: امام مجتبی (علیه السلام) از هند بن ابی هاله که مردی وصف کننده بود، خواست تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) را وصف کند. او گفت: «پیامبر خدا که درود بر او باد، بزرگ و بزرگوار بود. چهره اش چون ماه تمام می درخشید. از معمول قامتش کمی بلندتر بود و از کسانی که بلند قامت هستند کوتاه تر، سرش بزرگ و موهایش صاف بود. معمولاً موهایش را جمع می کرد و در غیر آن صورت هم هرگز از لاله گوشش فروتر نبود. رنگش گلگلون، پیشانیش گشاده، ابروانش پرپشت و کشیده بود، بدون این که پیوسته باشد. میان ابروانش رگی بود که در حال خشم برجسته می شد. بینی او قلمی و پرتوی بالای آن مشاهده می شد به طوری که می پنداشتی اصلاً برآمدگی ندارد. ریشش انبوه و پرپشت بود و گونه هایش مُلایم و نرم. سیه چشم و بزرگ دندان بود. دندانهایش بسیار زیبا [بود] و در یک سطح قرار داشت. گردنش چُنان سپید بود که گویی از نقره خام است. در عین حال که پیکرش ورزیده بود، سینه و شکمش در یک سطح قرار داشت. سینه اش پهن، شانه اش فراخ و مفاصل و استخوان بندیش درشت بود. قسمت هایی از بدنش که از زیر لباس بیرون بود، می درخشید. به بازوها و شانه ها و بالای سینه اش کمی موی نرم رُسته بود. دستهایش از آرنج تا مچ نسبتاً کشیده و کف دستش وسیع و پشتش راست بود. انگشتانش کشیده و ظریف می نمود و کف پایش کاملاً گود بود. پشت پاهایش به سمت جلو شیب داشت به طوری که آب از روی آن به سرعت فرو می ریخت. راه رفتن او، در عین حال که با تواضع بود، تند انجام می گرفت و در آن حال، بدنش به جلو خم می شد. گویی در نشیب و فراز حرکت می کند. چون روی می نمود، با تمام بدن رو می کرد. نگاهش غالباً به زمین بود و به زمین بیشتر نگاه می کرد تا به آسمان. بسیار شکوهمند بود و نمی شد مستقیم در چشمش نگاه کنی. به چهره اش که می نگریستی، ماه را به خاطر می آوردی. همواره تقدم در سلام داشت.
امام حسن (علیه السلام) می گوید: گفتم: گفتارش را توصیف کن. گفت: همواره اندیشمند و ناراحت به نظر می رسید. بجز در مورد حاجت، صحبت نمی کرد. سکوتی عمیق و طولانی داشت. سخن را به بهترین وجه آغاز [می کرد] و با فصاحت کامل به انجام می رسانید. جملات او جامع همه معنی بود. نسبت به هیچ کس در گفتار خود ستم روا نمی داشت. هرگز کسی را خوار نمی فرمود، نعمت را، هر چه هم کم بود، بزرگ می شمرد، و هیچ خوراکی را مکروه نمی داشت. اگر چیزی با حق معارضه می کرد، از پای نمی نشست تا حق را یاری نماید. دنیا و امور وابسته به آن، او را خشمگین نمی ساخت. اگر چیزی به کسی عنایت می کرد، کسی متوجه نمی شد. هیچ گاه برای خود خشم نمی گرفت و برای خود از کسی یاری نمی خواست، چون به چیزی اشاره می کرد، با تام کف دست اشاره می کرد، و به هنگام تعجب و شگفتی، پشت دستش را ظاهر می کرد و در آن حال، انگشت شست دست چپ خود را با دست راست می گرفت، و یا با شست راست به کف دست چپ فشار می داد. اگر هم خشمگین می شد، گذشت می نمود. در حالت خشنودی پلکهایش را فر می بست. خنده اش هیچ گاه از حدّ تبسّم نمی گذشت، و در این هنگام، دندانهایش چون تگرگ برّاق بود.
امام حسن (علیه السلام) می گوید: این مطالب را مدتی از برادرم امام حسین (علیه السلام) پوشیده داشتم. وقتی با او در این باره صحبت کردم، معلوم شد او هم از هند همین سؤالها را کرده و چیزی فروگذار ننموده است، و معلوم شد که سؤالاتی هم از حضرت علی (علیه السلام) در مورد کیفیت مجلس و ورود و خروج پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مجالس نموده است.
حسین (علیه السلام) می گفت: از پدرم علی (علیه السلام) درباره خلوت پیامبر و حالات او در منزل سؤال کردم. گفت: پیامبر، هر گاه به خانه می آمد، وقت خود را در خانه سه بخش می فرمود: یک بخش برای عبادت و بخشی برای خانواده اش و یک بخش هم اختصاص به خودش داشت. از آن چه مخصوص خود قرار داده بود، یک بخش آن اختصاص به خواصّ اصحاب داشت که [به] حضورش می آمدند و در عین حال وسیله همین خواصّ مطالبی هم برای عوامّ بیان می فرمود. اهل فضل و تقوا را گرامی تر می داشت و نیازهای ایشان را بر می آورد و مرتبه آن ها را در دین و دانش در نظر می گرفت. برخی یک حاجت داشتند، برخی دو حاجت و بیشتر، و حضرت، حوایج آن ها را تا آن جا که می توانست، برمی آورد. گاه آن ها را به مسائلی که لازم بود، آگاه می نمود، و گاه از ایشان درباره مسائل مختلف سؤال می کرد و برخی از مطالب را به اطلاع آن ها می رساند و می گفت: کسانی که حاضرند، این مطالب را به کسانی که غایب هستند ابلاغ نمایند. و مکرر می فرمود نیازهای افرادی را که نمی توانند به من بگویند، شما بگویید. همانا هر کس که حاجت حاجتمندی را به صاحب قدرتی بیان کند و در ابلاغ آن کوشا باشد، خداوند در قیامت او را پایدار و ثابت قدم می نماید. اصحاب، گروه گروه برای کسب فیض به حضورش می رسیدند و در حالی که بهره فراوان گرفته بودند، بیرون می رفتند، و هر یک راهنمای گروهی می شدند.
حسن بن علی (علیهما السلام) می گوید: از پدرم پرسیدم: برنامه بیرون از منزل رسول خدا چگونه بود؟ فرمود: پیامبر فقط در مواردی که قلوب مسلمان ها را به یکدیگر نزدیک نماید و ایشان را یاری نماید و موجب پراکندگی نشود، صحبت می فرمود. معمولاً بزرگ هر قوم را گرامی می داشت و حتی الامکان، هم او را برای آن قوم رئیس قرار می داد. بدون این که از کسی رویگردان باشد، انزوا را دوست می داشت. نسبت به اصحاب و یاران خود همواره تفقّد می کرد. مسائل و گرفتاری های مردم را از مردم می پرسید. کارهای نیک را همواره تقویت می کرد و نیک می شمرد، و کار زشت را همیشه خوار و زشت می شمرد. در همه کارها راست و میانه رو بود. هیچگاه از این مسئله که مردم دچار غفلت و یا ازکاری خسته نشوند، غافل نبود. در هر حال برای کار آمادگی داشت. هرگز پا را از حق فراتر نمی گذاشت و در عین حال در مورد حق فروگذار هم نبود. کسانی از مردم که خیرخواه تر بودند، در نظر او برگزیده تر بودند و کسانی که مساوات و برابری را بیشتر رعایت می کردند پیش او گرامی تر بودند. هیچ گاه بدون ذکر نام خدا، نه در جایی می نشست و نه از جایی بر می خاست. در مجالس، جایگاه معینی نداشت و از این کار منع می فرمود. چون به گروهی می رسید، همان جا که رسیده بود می نشست و به این کار دیگران را هم دستور فرموده بود. در مجالس، رعایت حال همه را می کرد و حق همگان را ملحوظ می داشت. هرگز طوری رفتار نمی کرد که کسی تصوّر کند دیگری بر او مقدّم است. هرکس برای بیان حاجتی پیش پیامبر می آمد، تا هنگامی که نمی رفت حوصله و شکیبایی می فرمود. تلاش می فرمود حوایج و خواسته های مشروع را برآورد و اگر نمی توانست، با گفتاری کوتاه و پسندیده معذرت خواهی می کرد. اخلاق خوش و گشاده رویی او چنان بود که همه اصحاب او را چون پدر خویش می دانستند. همه اصحاب در برابر حق در نظر رسول خدا یکسان بودند. مجلس او سراپا حکمت و بردباری و صبر و شکیبایی بود. صداها در حضورش بلند نمی شد. هیچ گاه در سخن پیامبر زلّت و لغزشی دیده نشد. برتری اصحاب حتی در مجلس پیامبر هم فقط به تقوای ایشان بستگی داشت. همه در محضر او فروتن بودند، سالخوردگان را محترم می داشتند و به خردسالان مهر می ورزیدند، و نسبت به نیازمندان ایثار می کردند و در حفظ یکدیگر کوشا بودند.
گفتیم: رسول خدا با همنشینان خود چگونه بود؟ گفت: همیشه خنده رو، خوش خلق و ملایم بود، نه ترش رو و سختگیر. هیچگاه فریاد نمی زد و دشنام نمی داد، عیب کسی را آشکار نمی ساخت و بیهوده از کسی ستایش نمی فرمود. از سه چیز به شدت پرهیز می فرمود: کبر و پرحرفی و کارهای بی معنی. سه چیز را در حق مردم بسیار رعایت می فرمود: هیچ کس را سرزنش نمی کرد و بر کسی خرده نمی گرفت و در جستجوی معایب کسی نبود، فقط در مواردی که امید ثواب و اجر بود، تذکر می داد و صحبت می کرد. و چون پیامبر صحبت می کرد، همنشینان او چنان سکوت می کردند که گویی مرغ بر سر ایشان نشسته است. چون سکوت می فرمود، اصحاب صحبت می داشتند و هرگز در حضور پیامبر ستیزه و نزاع در بحث نداشتند. اگر اصحاب می خندیدند، او نیز تبسّم می فرمود و اگر از چیزی تعجب می کردند او هم اظهار تعجب می کرد. افراد غریب و بیگانه را خوب تحمّل می کرد و سخن ایشان را به تمام می شنید و به خواسته های آنها گوش فرا می داد. گاهی اصحاب، آن اشخاص را متوجه طول گفتارشان می کردند، پیامبر به اصحاب می گفت: هرگاه نیازمندی را می بینید، نیاز او را برآورید. هرگز از کسی ستایش نمی خواست، مگر این که کار نیک را با نیک جبران کنند. سخن هیچ کس را بدون ضرورت قطع نمی کرد و در آن صورت معمولاً برمی خاست و یا او را از سخن گفتن نهی می فرمود (مثلاً اگر کسی در حضورش غیبت می کرد.)
امام حسین (علیه السلام) می گوید: از پدرم علی (علیه السلام) درباره سکوت پیامبر پرسیدم فرمود: در حالت سکوت، بسیار بردبار بود و می اندیشید و به فکرِ پرهیز از گناهان بود سکوت خود را هم در میان جمع به طور یکسان به همه اختصاص می داد، بدین معنی که مثلاً در حالت سکوت به گفتار همه توجه می فرمود بردباری و شکیبایی در او جمع بود چیزی او را به خشم نمی آورد و دلگیرش نمی کرد. در چهار مورد سخت پای بند بود: انجام کارهای پسندیده، تا سرمشق دیگران باشد؛ دوری از کارهای زشت، تا با عمل خود مردم را نهی از ارتکاب ناشایست فرماید؛ اندیشه درباره کارهایی که به صلاح امت اسلامی باشد؛ و قیام به آن چه موجب خیر این جهان و آن جهان مسلمانان باشد، صلوات الله و سلامه علیه.» (دلایل النبوه، ابوبکر احمد بن حسین بیهقی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، ج۱، ص۱۴۴)
ناگفته نماند که، درباره معنی این که در این آیه پیامبر، با عنوان «ضال» مورد خطاب واقع شده است، در بین مفسّرین اختلاف است. مرحوم آیت الله طالقانی در پرتوی از قرآن در این باره می نویسد: «مفسرین در توجیه این آیه و در معنای ضال، احتمالاتی داده اند: در مجمع البیان تا هفت احتمال ذکر شده که سه احتمال آن راجع به داستان هایی از گم شدن آن حضرت در بیابان یا شهر مکه است. و خواسته اند ضال را گم شده معنا کنند، با آن که اصطلاح و استعمال رایج کلمه ضال موافق با این معنا نیست و داستان های ذکر شده بیش از آن که سند و اعتباری ندارد، بنا بر بعض این داستان ها نعمت هدایت «فهدی» باید راجع به کسانی باشد که آن حضرت را یافته اند!. و بیش از همه، این آیات در مقام نعمت های معروف و چشم گیر است. و اگر آن حضرت در طفولیت چند ساعتی راه خانه یا قبیله را گم کرده و سپس یافته باشد، آیا ارزش دارد که این گونه در قرآن تذکر داده شود و در ردیف آن نعمت های مشهود و معروف ذکر گردد؟! بعضی ضال را ناشناخته معنا کرده اند: تو در میان قومت ناشناخته بودی، پس خداوند آن ها را بشناساییِ تو هدایت کرد. این معنا نیز از ظاهر لغت ضال و ظاهر آیه و زندگی معروف آن حضرت دور است. و همچنین بسیاری از مفسرین کوشیده اند تا هرچه می توانند معنا و احتمال از این آیه بیرون آرند و گویا بیش از تفسیر، خواسته اند وسعت ذهن و قدرت تخیّل خود را بنمایانند تا آن جا که فخر رازی بیست توجیه و احتمال برای این آیه آورده که بیشتر آن ها بیش از آن که با ظاهر آیه و کلمات آن تناسب ندارد خود گمراه کننده است. سه معنای دیگر از هفت معنایی که در مجمع البیان آمده است این است که تو در نبوت و شریعت یا شناسایی حق و یا طریق زندگی گمراه بودی پس خداوند هدایتت نمود. و همه این معانی درست و مستقیم و مطابق با واقع است و احتیاجی به توجیهات دور و نامناسب ندارد، زیرا واضح است که این خبرها و تذکرها: «الم یجدک ….و وجدک» راجع به نعمتها والطاف گذشته پروردگار به آن حضرت است که از آغاز زندگی و طفولیتش تا اوائل نزول وحی و پیش از نزول این آیات مشمول آن ها بوده. تاریخ روشن زندگی آن حضرت شاهد گویا و رسایی است که هیچ گاه از طریق توحید و راه حق منحرف نشد و دچار گمراهی های شرک و انحراف های محیط خود نگردید. بنابراین معنای «وجدک ضالاً» همین است که اگر خداوند تو را هدایت و تربیت نمی کرد تو خود نمی توانستی خدا را با اسماء و صفاتش، و طریق ایمان و احکام را بشناسی و به سوی آن ها هدایت شوی و از آن ها غافل بودی: …مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا چنین نبود که خود بدانی که چیست کتاب و ایمان ولی آن را نوری قرار دادیم تا به آن هر کسی از بندگان خود را که بخواهیم هدایت می نماییم. (سوره شوری، از آیه ۵۲)، و إن کنت من قَبلِه لمن الغافلین.
شاید هدایت در این آیه و وجدک ضالّاً فهدی که بدون ذکر مورد آمده منصرف به هدایت عام باشد: الَّذِی أَعْطَى کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى (سوره طه، آیه۵۰) وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى (سوره اعلی، آیه۳) هدایت به معنای عام چنانکه پیش از این گفته شد هدایت قوای غریزی و فطری و عقلی به سوی مقاصد و مطلوب ها و ارائه طریق برای به فعلیت رساندن آن ها می باشد تا هر استعدادی به کمال فعلیت و مطلوب خود برسد. ضلالت در مقابل هدایت به این معنای عام، خاموشی قوا و رکود استعدادها یا انحراف آن ها از طریق کمال است، که از نقص خلقت و فساد محیط و اختیار طریق شر و گناه ناشی می شود و موجب اختلال قوا و استعدادهای نفسی و عقلی می گردد و شخص را از درک هرگونه هدایت باز می دارد: وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ(سوره صف، آیه۵) وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (سوره جمعه، آیه۵)همین که لطف خاص پروردگار شامل پیامبر آینده بود و او را از تأثیر محیطِ شرک زا و آلوده برکنار و پاک داشت و قوای نفسی و عقلی او را پرورش داد خود هدایت یا زمینه ای برای هدایت برتر عقلی و از طریق وحی بود.» (پرتوی از قرآن، طالقانی، ج۴، ص۱۴۵)
البته درباره جایگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) و این که عارفان حقیقت ایشان را با عنوان حقیقت محمدیه فوق مرتبه اسماء و صفات می دانند، سخن های دیگری است که در حوصله این مقال نیست. وجود مبارک رسول الله(صلی الله علیه و آله) ـ که با وجودات ائمه اطهار (علیهم السلام) در مرتبه واحد کمالی است ـ واسطه فیض الهی است که خود شرح و بسط بیشتری می طلبد.
در اینجا لازم است به ذکر نکته ای از سیره امام راحل بپردازم و این باب را با این نکته به پایان برم که امام نسبت به کودکان بسیار حساس بودند. اگر مادری ـ از اهل بیت امام ـ کوچکترین بی توجهی به کودک می نمود یا اگر کودکی نسبت به مادرش اندکی از حوزه ادب خارج می شد، چهره آن بزرگوار به شدت در هم می رفت و به نظر من این نبود مگر درد یتیمی که امام بزرگوار ما از لحظه تولد داشتند. چنانکه یکی از نزدیکان ایشان می گفت، آن تأثُّری که از فوت مادر برای امام پدید آمده بود، گویی تاکنون نیز ایشان را همراهی می کند.
بخش پنجم
باب دوم. مطلب دومی که در عبارت میبدی به آن اشاره شده است، توجه به خصلت محبّت و تأثیر آن در زندگی بشر است در این باره امام خمینی در کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل می نویسند: «بدان که رحمت و رأفت و عطوفت و امثال آن، که از جلوه های اسماء جمالیه الهیه است، خدای ـ تبارک و تعالی ـ به حیوان مطلقاً و به انسان بالخصوص، مرحمت فرموده؛ برای حفظ انواع حیوانیّه و حفظ نوع و نظام عائله انسانی. و این جلوه[ای] از رحمت رحمانیه است که نظام عالم وجود، مطلقاً بر پایه آن نهاده شده [است].
و اگر این رحمت و عطوفت در حیوان و انسان نبود، رشته حیات فردی و اجتماعی گسیخته می شد. و با این رحمت و عطوفت، حیوان حفظ و حضانت اولاد خود، و انسان حراست از عائله خود، و سلطان عادل حفظ مملکت خود می کند. اگر این رحمت و شفقت و رأفت نبود، هیچ مادری تحمّل مشقّت ها و زحمت های فوق العاده اولاد خود را نمی کرد. و این جذبه رحمت و رأفت الهی است که قلوب را به خود مجذوب نموده، و بالفطره حفظ نظام عالم را می فرماید.
این رحمت و رأفت است که معلّمین روحانی و انبیاء عظام و اولیاء کرام و علماء بالله را به آن مشقّت ها و زحمت ها اندازد؛ برای سعادت نوع خود و خوشبختی دائمی عائله انسانی. بلکه نزول وحی الهی و کتاب شریف آسمانی، صورت رحمت و رأفت الهیه است در عالم ملک، بلکه تمام حدود و تعزیرات و قصاص و امثال آن، حقیقت رحمت و رأفت است که در صورت غضب و انتقام جلوه نموده: و لکم فی القصاص حیاه یا أولی الألباب۱، بلکه جهنم رحمتی است در صورت غضب برای کسانی که لیاقت رسیدن به سعادت دارند. اگر تخلیصاتی و تطهیراتی که در جهنم می شود نبود، هرگز روی سعادت را آن اشخاص نمی دیدند.
بالجمله: کسی که قلب او از رأفت و رحمت به بندگان خدا خالی باشد، او را باید از مسلک این جمعیت خارج کرد و از حق دخول در عائله بشری محروم نمود.
اهل معرفت فرمایند: «بسط بساط وجود و کمال وجود به اسم رحمان و رحیم است.»۲
و این دو اسم شریف از امّهات اسماء و اسماء محیطه واسعه است، چنانچه در کریمه الهیه است: و رحمتی وَسِعَت کُلَّ شئٍ۳ و فرماید: ربّنا وَسِعت کلَّ شئٍ رحمهً و عِلماً ۴
و از این جهت است که در مفتاح کتاب الهی۵ [بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله رب العالمی]، این دو اسم بزرگ تابع اسم اعظم قرار داده شده است، اشاره به آن که مفتاح وجود حقیقت رحمت رحمانیه و رحیمیه است، و رحمت، سابق بر غضب. و از این باب، اهل معرفت گویند: «ببسم الله الرحمن الرحیم ظَهَرَ الوجود»۶
این اسم رحمت که شعب آن رأفت و عطوفت و امثال آن از اسماء صفاتیه و افعالیه است ـ اسمی است که حق تعالی بیشتر خود را به آن معرفی فرموده، و در هر یک از سور قرآنیه آن را تکرار فرموده تا دلبستگی بندگان به رحمت واسعه آن ذات مقدس روزافزون شود، و دلبستگی به رحمت حق، منشأ تربیت نفوس و نرم شدن قلوب قاسیه شود.
با هیچ چیز مثل بسط رحمت و رأفت و طرح دوستی و مودّت نمی توان دل مردم را به دست آورد، و آن ها را از سرکشی و طغیان باز داشت. و لهذا [بنابراین]، انبیاء عظام مظاهر رحمت حق ـ جلّ و علا ـ هستند، چنانچه خدای تعالی معرفی رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ را فرموده در آخر سوره توبه ـ که خود سوره غضب است ـ به این نحو: لقد جاءکم رسولٌ مِن أنفسکم عزیزٌ علیه ما عَنِتُّم حریصٌ علیکم بالمؤمنین رؤوفٌ رحیم ۷
و در شدت شفقت و رأفت آن بزرگوار بر همه عائله بشری بس است آیه شریفه اول سوره شعراء که فرماید: لَعَلَّکَ باخِعٌ نفسک ألّا یکونوا مؤمنینَ ۸
و در اوائل سوره کهف که فرماید: فَلعلّک باخِعٌ نفسک علی آثارهم إن لم یُؤمنوا بهذا الحدیث أسَفا ۹
سبحان الله! تأسف به حال کفار و جاحدین حق و علاقمندی به سعادت بندگان خدا کار را چقدر به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ تنگ نموده که خدای تعالی او را تسلیت دهد، و دل لطیف او را نگهداری کند که مبادا از شدت همّ و حزن به حال این جاهلان بدبخت، دل آن بزرگوار پاره شود، و قالب تهی کند. و نیز خدای تعالی، مؤمنین را به این صفت شریف، توصیف فرماید در سوره مبارکه فتح، آن جا که فرماید: محمدٌ رسول الله و الذین معه أشِدّاءُ علی الکفار رُحَماء بینهم ۱۰
و روایات شریفه راجع به این اوصاف شریفه، بسیار وارد است، و ما به ذکر بعض آن ها قناعت می کنیم:
در کتاب شریف وسایل، در کتاب حج از کتاب شریف کافی، سند به حضرت صادق (ع) رساند: «إنّه یقول لِأصحابه: إتّقوا الله و کونوا إخوهً بَرَرَهً، مُتَحابّین فی الله، مُتَواصلین مُتَراحمین، تَزاوَروا و تَلاقُوا و تَذاکَروا أمرنا و أحیُوهُ»۱۱
و بأسناده عن ابی عبدالله(ص) قال: «یَحِقُّ علی المسلمین الإجتهاد فی التَواصُل، و التعاون علی التَّعاطُف، و المواساه لِأهل الحاجه، و تعاطُفُ بعضِهم علی بَعضٍ حتی تکونوا کما أمَرَکم الله ـ عَزَّ و جلَّ ـ رُحَماء بینهم، متراحمین مُغتَمِّین لما غاب عنکم من أمرهم علی ما مضی علیه مَعشَرُ الأنصار علی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله.»۱۲
و از مجالس شیخ عظیم الشأن الحسن بن محمد الطوسی بِسَنَده عن علیٍّ قال: «قال رسول الله: إن الله ـ عزوجل ـ رحیمٌ یُحِبُّ کُلَّ رحیمٍ»۱۳و در مستدرک وسایل است: العلامه الحِلیُّ فی الرساله السعدیه عن رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ أنّه قال: «و الذی نفسی بیده لا یَضَعُ الله الرحمه إلا علی رحیم. قالوا یا رسول الله کُلُّنا رحیمٌ؟ قال: لیس الذی یرحمُ نفسه و أهله خاصه، و لکن الذی یرحم المسلمین. و قال ـ صلی الله علیه و آله ـ : قال ـ تعالی ـ إن کنتم تریدون رحمتی فَارحَموا»۱۴و از جعفریات از رسول خدا حدیث کرده، أنّه قال: «مَن لا یرحم الناس لا یرحَمُهُ الله»۱۵ و عن عوالی اللآلی عن رسول الله [صلی الله علیه و آله] قال: «الراحمون یَرحَمُهم الرَّحمان؛ إرحَموا مَن فی الأرض یَرحَمکُم مَن فی السَّماء»۱۶(شرح حدیث جنود عقل و جهل، امام خمینی، ص۲۳۲ تا ۲۳۷)

پی نوشت :
۱-ای خردمندان، شما را در قصاص زندگی است. (سوره بقره، آیه۱۷۹)
۲- الفتوحات المکیه، ابن عربی، ج۱، ص۱۰۲
۳-و رحمت من همه چیز را فرا گرفته است. (سوره اعراف، آیه۱۵۶)
۴-پروردگارا رحمت و دانش تو بر همه چیز احاطه دارد. (سوره غافر، آیه۷)
۵-مراد سوره فاتحه الکتاب (حمد) است.
۶- الفتوحات المکیه، ج۱، ص۱۰۲ (طبع چهارجلدی)؛ و با تحقیق عثمان یحیی، ج۲، ص۱۳۳
۷- هر آینه پیامبری از خودِ شما بر شما مبعوث شده است، هر آن چه شما را رنج می دهد بر او گران می آید، سخت به شما دل بسته و با مؤمنان رؤوف و مهربان است. (سوره توبه، آیه۱۲۸)
۸- شاید از اینکه ایمان نمی آورند خود را هلاک سازی و قالب تهی کنی. (سوره شعراء، آیه۳)
۹- شاید اگر به این سخن ایمان نیاورند، خویشتن را به خاطرِ ایشان از اندوه هلاک سازی و قالب تهی کنی. (سوره کهف، آیه۶)
۱۰-محمد پیامبر خداست، و کسانی که با او هستند بر کافران سختگیر و با یکدیگر مهربانند. (سوره فتح، آیه۲۹)
۱۱- حضرت امام صادق (علیه السلام) به اصحاب خود می فرمود: «تقوا داشته باشید، و برادرانی نیکوکار بوده، و برای خدا دوستدار هم باشید، با هم ارتباط داشته و بر یکدیگر رحم آورید، همدیگر را زیارت و ملاقات نموده، و متذکّر امر ما باشید و آن را زنده بدارید.» (وسائل الشیعه، ج۸، ص۵۵۲، ح۱ (اسلامیه) و ج۲، باب۱۲۴، ص۲۱۵، ح۱ (طبع آل البیت) / اصول کافی، ج۲، ص۱۴۰، باب التراحم و التعاطف، ح۱)
۱۲-امام صادق (علیه السلام) فرمود: «بر مسلمانان لازم است که در پیوند با همدیگر تلاش کنند، و در مهربانی نمودن و رسیدگی کردن به حاجتمندان همکاری کرده، و با یکدیگر مهربانی و عطوفت داشته باشند، تا به همانگونه باشند که خداوند (عزوجل) امر کرده است: «با یکدیگر مهربان هستند.»، غمخوار یکدیگرند در آن چه که از ایشان فوت و پنهان شده است بر همان روشی که گروه انصار در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) راه سپر بودند.» (وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۱۵، باب۱۲۴، ح۲ / اصول کافی، ج۲، ص۱۴۰، باب التراحم و التعاطف، ح۴)
۱۳-پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «خداوند (عزوجل) رحیم است و هر رحیمی را دوست دارد.» (أمالی، شیخ طوسی، مجلس۱۸، ص۵۱۶، ح۱۱۲۹ / وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۱۶، باب۱۲۴، ح۶)
۱۴-علامه حلی در رساله سعدیه از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده که آن حضرت فرمود: «سوگند به کسی که جانم به دست اوست؛ خداوند رحمتش را جز بر کسی که رحیم است نمی نَهد». گفتند: ای رسول خدا، آیا همه ما رحیم و مهربان هستیم؟ پیامبر فرمود: «رحیم آن کسی نیست که تنها به خود و خانواده اش مهربانی کند، بلکه رحیم آن است که بر مسلمانان رحم و به ایشان مهربانی کند.» و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «خدای تعالی گفته: اگر خواهانِ رحمتِ من هستید، پس به دیگران مهربانی و رحم کنید.» (مستدرک الوسائل، ج۹، ص۵۴، باب۱۰۷، ح۳ / الرساله السعدیه، علامه حلی، ص۱۶۵)
۱۵-پیامبر فرمود: «کسی که به مردم رحم نکند، خدا به او رحم نمی کند.» (مستدرک الوسائل، ج۹، ص۵۵، باب۱۰۷، ح۴ / الجعفریات، ص۱۶۷، باب صفه المتقین)
۱۶-از عوالی اللآلی از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده که ایشان فرمودند: «خداوند رحمان به رحم کنندگان رحم می کند، رحم کنید به آنان که در زمین هستند تا رحم کند به شما، آن که در آسمان است.» (مستدرک الوسائل، ج۹، ص۵۶، باب۱۰۷، ح۸ / عوالی اللآلی، ج۱، ص۳۶۱، ح۴۲)

 

 

 

 

 

 

 

 
فصل سوم
«صوموا لرؤیته»
میبدی می نویسد:روزه عامه مؤمنان به زبان شریعت شنیدی، اکنون روزه جوان مردان طریقت، به زبان اهل حقیقت بشنو، و ثمره و سرانجام آن بدان: ـ چنان که تو تن را به روزه داری و از طعام و شراب باز داری، ایشان دل را به روزه درآرند، و از جمله مخلوقات باز دارند. تو از بامداد تا شبانگاه روزه داری، ایشان از اول عمر تا آخر عمر روزه دارند، میدان روزه تو یک روز است، میدان روزه ایشان یک عمر.
یکی پیش شبلی ۱ در آمد شبلی او را گفت تَحسُن أن تصومَ الابد؟ ـ تو توانی که روزه ابد داری؟
گفت ـ این چون باشد؟ شبلی گفت ـ همه عمر خویش یک روز سازی و به روزه باشی پس به دیدار خدای بگشایی.
خداوندانِ یافت [صاحبان شناخت] و جوانمردان طریقت گفته اند که ـ صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته ـ این ها از روی اشارت، کنایت از حق است جل جلاله، بسا فرقا که میان روزه داران بود، فردا آن کس که به نفس روزه داشت شراب سلسبیل و زنجبیل بیند، از دست فریشتگان و وُلدان، چنانکه گفت و یسقون فیها کأساً کان مزاجها زنجبیلاً و آن کس که بدل روزه داشت شراب طهور گیرد، در کأس محبت بر بساط قربت از ید صفت، چنانکه گفت و سقاهم ربّهم شراباً طهورا. شرابٌ و أیّ شرابٍ. شرابی که هر که از آن جرعه چشید، جانش در هوای فردانیت بپرید، شرابی که از آن بوی وصل جانان آید، گر دو صد جان در سر آن کنی شاید. شرابی که مِهر جانان بر آن مُهر نهاده، همه مِهر ها در آن یک مُهر بداده، همه آرزوها در آن آرزو بینداخته، دو جهان و نیز دل و جان به امید آن باخته.
پیر طریقت گفت: ـ الهی! ما را بر این درگاه همه نیاز روزی بود که قطره از آن شراب بر دل ما ریزی؟ تا کی ما را بر آب و آتش بر هم آمیزی؟ ای بخت ما! از دوست رستخیزی!» (کشف الاسرار، میبدی، ج۱، ص۴۹۵)
***
در عبارت میبدی ذکر حدیثی رفته است که لازم است آن را پیش از بیان عارفانه او مرور نماییم.
عبارت «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته»۲ (که به صورت «صُم للرؤیه و افطر للرؤیه»۳ و «صُم لرؤیته و افطر لرؤیته»۴ در روایات شیعه و هم چنین به صورت «صوموا للرؤیه و افطروا للرؤیه»۵ در احادیث شیعه و سنی وارد شده است.)، در حقیقت روایتی است از نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)که در آن ملاک آغاز و انجام ماه مبارک رمضان تشریح و بیان شده است. معمول مفسّرین و فقها، ضمیر «ه» را به ماه برگردانده اند و این حتی در عبارات ابن عربی نیز مورد تأکید واقع شده است. (الفتوحات المکیه، ابن عربی، ج۱، ص۶۰۶)
متن حدیث را از باب تیمّن و تبرّک مرور می کنیم: عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم : «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته فان غمّ علیکم فأکملوا العدّه» روایت می گوید با دیدن هلال ماه رمضان، روزه را شروع کنید و با دیدن هلال ماه شوال آن را ختم نمایید و اگر هوا ابری بود، سی روز کامل روزه بگیرید.
این روایت چنانکه رویه عارفان است به صورتی دیگر نیز شرح شده است و همان طور که در متن میبدی دیدیم (و ظاهراً خواجه عبدالله انصاری نیز همانطور معنی کرده است) ضمیر «ه» به ذات مقدس الهی برگردانده شده و غایت صوم و روزه، رؤیت جمال الهی قرار گرفته است. همین مطلب در تفسیر قشیری مورد اشاره است. عبدالکریم بن هوازن قشیری (م: ۴۶۵هـ.ق) در تفسیر لطائف الإشارات که به نام تفسیر القشیری شناخته می شود، می نویسد: «یا أیها الذین آمنوا کُتِبَ علیکم الصیام کما کُتب علی الذین من قبلکم لَعَلَّکم تَتَّقون الصوم علی ضربین: صوم ظاهر و هو الإمساک عن المفطرات مصحوباً بالنیه، و صوم باطن و هو صون القلب عن الآفات، ثم صون الروح عن المساکنات، ثم صون السرّ عن الملاحظات. و یقال صوم العابدین شرطه ـ حتی یکمل ـ صون اللسان عن الغیبه، و صون الطرف عن النظر بالریبه کما فی الخبر: «من صام فلیصم سمعه و بصره…» الخبر و أما صوم العارفین فهو حفظ السرّ عن شهود کل غیره. و إن مَن أمسک عن المفطرات فنهایه صومه إذا هجم اللیل، و من أمسک عن الأغیار فنهایه صومه أن یشهد الحق، قال صلی الله علیه و آله و سلم: «صوموا لرؤیته و أفطروا لرؤیته» الهاء فی قوله علیه السلام ـ لرؤیته ـ عائده عند أهل التحقیق الی الحق سبحانه، فالعلماء یقولون معناه عندهم صوموا إذا رأیتم هلال رمضان و أفطروا لرؤیه هلال شوال، و أما الخواص فصومهم لله لأن شهودهم الله و فطرهم بالله و إقبالهم علی الله و الغالب علیهم الله، و الذی هم به محو ـ الله.» (لطائف الإشارات، قشیری، ج۱، ص۱۵۳)
ترجمه: روزه بر دو گونه است، روزه ظاهر که عبارت است از دوری از مفطرات در حالی که نیت خود را برای خدا قرار داده ای، و دیگر روزه باطن که عبارت است از نگهداری قلب از آفت ها و سپس نگهداری روح از آن چه در آن سکنی گیرد و سپس نگهداری سر و ضمیر پنهان خویش از هر چه در آن غیر خدا ملاحظه می شود. و گفته شده است شرط کامل شدن روزه عابد، آن است که آدمی زبان خویش را از غیبت باز گیرد و چشم خویش را از نظر شهوانی بپوشاند چنانکه در روایت است که: «هرکس روزه می گیرد، پس باید چشم و گوش خویش را نیز روزه دارد.» و اما صوم عارف آن است که ضمیر خویش را از مشاهده هر چه غیر خداست حفظ کند.
و چنین است که اگر کسی از مفطرات امساک کند، پایان روزه اش وقتی است که شب هجوم می کند و اگر از غیر خدا امساک کند، پایان روزه اش لحظه ای است که حق را مشاهده نماید، چنانکه رسول خدا فرمود: «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته» که ضمیر «ه» از کلام رسول الله ـ لرؤیته ـ در نگاه اهل تحقیق به حق تعالی بر می گردد. پس علما گفته اند معنای این حدیث چنین است: «روزه گیرید وقتی هلال رمضان را دیدید و افطار کنید وقتی هلال شوال را دیدید» ولی خواص روزه شان برای خداست چراکه شهودشان خداست. افطارشان به خداست و اقبالشان بر خداست و آن که بر ایشان غلبه یابد خداست و آن که به او محو می شوند خداست.»
نگارنده می گوید که رؤیت خدا در روایات دیگری نیز به عنوان غایت روزه قرار گرفته است. از جمله روایتی که پیش از این آوردیم «للصائم فرحتان، فرحه عند افطاره و فرحه عند لقاء ربّه» (الکافی، کلینی، ج۴، ص۶۵ / من لا یحضره الفقیه، صدوق، ج۲، ص۷۶) (برای روزه دار دو شادی است: یکی در هنگام افطار و یکی هم در هنگام دیدار خدا) و شاید از همین روایت بتوان استفاده کرد و آن را جامع بین معنای فقهی و معنای عرفانی روایت «صم لرؤیته» قرار دارد.

پی نوشت :
۱-شبلی دماوندی. ابوبکر دلف بن جحدر شبلی زاهد و پرهیزگار معروف. وی در آغاز کار، والی دنباوند (دماوند) بود و سپس پرده دار موفق عباسی شد (و پدرش سر پرده داری می کرد) بعد از آن پرده داری خلیفه را رها نمود و در سلک زهاد و عباد و متصوفه درآمد و به صلاح و درستی معروف گردید. اصل وی از خراسان و منسوب به قریه شبله از توابع ماوراء النهر و مولدش در ۲۴۷ هجری قمری به سامرا و وفاتش در ۳۳۴ هجری قمری بود و در مقبره خیزران مدفون گردید. در نام و نسب وی اختلاف کرده اند و او را به نام های: دلف بن جعفر، جحدر بن دلف، دلف بن حجعتر، دلف بن جعوبه، و جعفر بن یونس خوانده اند. همچنین در مذهب او اختلاف کرده اند. ابن خلکان، مالکی مذهبش دانسته و قاضی نورالله شوشتری به تشیع و تعصب در این مذهب تصریح کرده است. (لغت نامه دهخدا، ج۹، ص۱۲۴۶۴)ابن ملقن می نویسد: که وی منسوب به قریه ای در وراء سمرقند بود و با جنید بغدادی مصاحبت داشت و به احکام شریعت سخت پایبند بود. (طبقات الأولیاء، ابن ملقن، ص۲۰۴)
۲-ناصریات، سید مرتضی، ص۲۹۳ / الخلاف، شیخ طوسی، ج۲، ص۱۷۳ / شرایع الاسلام، محقق حلی، ج۱، ص۱۴۸ / منتهی المطلب، علامه حلی، ج۲، ص۵۸۸ / المجموع، نووی، ج۶، ص۲۶۹ / مسند احمد، ابن حنبل، ج۱، ص۲۲۱
۳-الاستبصار، شیخ طوسی، ج۲، ص۶۴ / تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، ج۴، ص۱۵۸
۴-الاستبصار، شیخ طوسی، ج۲، ص۶۴ / تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، ج۲، ص۱۵۹
۵٫ وسائل الشیعه، حرّ عاملی، ج۱۰، ص۲۵۳ / سنن نسائی، نسائی، ج۴، ص۱۲۶

بخش هفتم
مرحوم سید حیدر آملی در تفسیر المحیط الأعظم درباره امساک ظاهری و باطنی، مطلب مفصلی دارد که آن را ترجمه کرده و با هم مرور می کنیم: «امساک بر دو نوع است: یک قسم آن به ظاهر تعلق دارد و یک قسم به باطن. آن امساکی که مربوط به ظاهر است خود مشتمل بر چند امساک است: امساک اول: آن است که زبان را از کلام بیهوده و آن چه مخالف رضای خداست و با اوامر و نواهی او مغایر است، باز دارد، چراکه خداوند تعالی به حضرت مریم جز به امساک در کلام امر نکرد و فرمود: (فقولی إنّی نذرت للرحمن صوماً فلن أکلّم الیوم إنسیّاً) ۱
پس بگو من نذرت کرده ام که برای خدا روزه بگیرم، پس با هیچ بشری امروز صحبت نمی کنم. و درستی آن چه گفتیم از این آیه نیز معلوم می شود: و هزّی الیک بجزع النخله تساقط علیکِ رطباً جنیاً فکلی و اشربی و قرّی عیناً ۲ (و این تنه نخل را به طرف خود تکان ده، رطب تازه ای بر تو فرو می ریزد، پس بخور و بنوش و چشمت را به این مولود تازه روشن دار)چراکه در این آیه، به اکل و شرب امر شده است و در آن آیه امر به سکوت از کلام اضافی شده است. پس شناختیم که بالاترین روزه ها، سکوت از کلام اضافی است و اگر چنین نبود، پیامبر نمی فرمود: «من صَمَت نجی»۳ (هرکس سکوت کرد، نجات یافت) و حکمت این گفتار آن است که سکوت ظاهری باعث گویایی باطن و گفتار بهشتی می شود و به همین سبب است که وقتی مریم از گفتار باز ایستاد، عیسی در گهواره به گفتار در آمد و ادعای خلافت خداوندی نمود و از همین جا سرّ گفتار رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) معلوم می شود که فرمود: «من أخلَص لله تعالی اربعین صباحاً، ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه»۴ (هر کس چهل روز نسبت به خداوند اخلاص بورزد، چشمه های حکمت از قلبش بر زبانش جاری شود.) و فرمود: «اذا بلغ الکلام الی الله فامسکوا»۵ (وقتی سخن به خداوند رسید، دست نگه دارید) چراکه مراد آن است که از سخن گفتن به زبان و اشاره باز ایستید، چراکه زبان و اشاره قابلیت آن را ندارد و آن چه کلام قابلیت آن را ندارد، خبر دادن زبانی از آن نفعی نمی رساند و چه بسا که مضرّ است آن سان که همین امر درباره علوم ذوقی و معارف الهی جاری است و به همین سبب در موضع دیگری می فرماید: «من عَرَفَ الله کلّ لسانه»۶ (هر کس خدا را شناخت زبانش لکنت گرفت.) یعنی زبان از کلام درباره خداوند و عبارت پرداری درباره او لکنت گرفت، چراکه معرفت خدا به شهود و چشیدن است و لسان از سخن درباره او عاجز است. چنانکه آدمی وقتی عسل را شناخت و آن را چشید، از بیان شیرینی آن عاجز است.
و همچنین در حدیث است از امام کاظم علیه السلام که فرمود: «هل یکبّ الناس علی مناخرهم فی النار الا حصائد السنتهم»۷ (آیا چیزی غیر از سنگ ریزه های زبان، مردم را از بینی هایشان به سوی آتش می کشاند؟!) و سنگ ریزه های زبان معمولاً جز درباره کلام اضافی استعمال نمی شود.
و امیر مؤمنان فرمود: «من کثر کلامه، کثر خطؤه و من کثر خطؤه، قلّ حیائه و من قلّ حیائه، قل ورعه و من قلّ ورعه، مات قلبه و من مات قلبه، دخل النار»۸ (هر کس کلامش زیاد شد، خطایش زیاد می شود و هر کس خطایش زیاد شد، حیائش کم می شود و هر کس حیائش کم شد، تقوایش کم می شود، و هر کس تقوایش کم شد قلبش می میرد و هر کس قلبش مرد، داخل آتش می شود.)
و هر آنچه گفتیم در آیه شریفه (سوره النور )جمع می شود که فرمود: وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ ﴿۱۴﴾ إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَّا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ ﴿۱۵﴾ وَلَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ ﴿۱۶﴾ یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ ﴿۱۷﴾وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ﴿۱۸﴾
ترجمه: «اگر فضل و رحمت الهی در دنیا و آخرت شامل شما نمی شد، به خاطر این گناهی که کردید عذاب سختی به شما می رسید!. به خاطر بیاورید زمانی را که این شایعه را از زبان یکدیگر می گرفتید، و با دهان خود سخنی می گفتید که به آن یقین نداشتید؛ و آن را کوچک می پنداشتید در حالی که نزد خدا بزرگ است!. چرا هنگامی که آن را شنیدید نگفتید: «ما حق نداریم که به این سخن تکلّم کنیم؛ خداوندا منزّهی تو، این بهتان بزرگی است»؟!. خداوند شما را اندرز می دهد که هرگز چنین کاری را تکرار نکنید اگر ایمان دارید!. و خداوند آیات را برای شما بیان می کند و خدا دانا و حکیم است.»
به خدا قسم و باز به خدا قسم، اگر درباره آن چه در این باب نگاشتیم، نبود مگر همین آیات کافی بود که با قطعیت تمام از کلام زائد بپرهیزیم و از آن چه گوینده آن به آن علم ندارد دوری کنیم.
پس با توجه به آن چه آوردیم، هر آن کس که معتقد است که دو فرشته از جانب خداوند، خیر و شر او را ضبط می کنند، هرگز به قدر ضرورت سخن نمی گوید و به غیر از خیر، لب نمی گشاید و شاهد بر این مدعا، قول خداوند است که فرمود:اذ یتلقّی المتلقّیان عن الیمین و عن الشمال قعید۹([به خاطر بیاورید] هنگامی راکه دو فرشته راست و چپ که ملازم انسان هستند، اعمال او را دریافت می کنند.) پس اگر آن چه را گفتیم شناختی، باید زبان خویش را حفظ کنی و از کلام زائد بپرهیزی، چراکه ضرر آن از نفعش بیشتر است و فسادش از فائده اش عظیم تر. و این در حالی است که درستی سخن ما را هم به سبب آیات و روایات و هم به سبب حکم عقل شناخته ای.
و اما امساک دوم:
عبارت است از چشم پوشیدن از مشاهده همه محرمات و همه آن چه خداوند از آن نهی کرده است. و چشم بستن بر حلال ها، مگر به قدر ضرورت. چرا که تقوا تنها در اجتناب از محرمات و منهیات نیست بلکه در اجتناب از حلال ها و مباح ها ـ جز به مقدار ضرورت ـ نیز می باشد و به همین معنی اشارت دارد که در قرآن می فرماید: قل للمؤمنین یغضّوا من ابصارهم و یحفظوا ۱۰(به مؤمنان بگو چشم های خویش را فرو گیرند و عفاف خود را حفظ کنند.) چراکه فرو گرفتن چشم معمولاً با حفظ عفاف ملازمه دارد و این به آن سبب است که اگر آدمی چیزی را ندیده باشد به آن میل ندارد و نفس آدمی به طلب آن نخواهد بود. و این نکته ای است که هر عاقلی با مراجعه به وجدان خویش در می یابد. پس حفظ چشم عامل بسیار مهمی در حفظ عفاف است و در نوردیدن مرز عفاف ماده اصلی هر فساد و منبع همه شرور است.
و به همین جهت خداوند در سوره مؤمنین «حافظین فروج» را در زمره صالحین و خاشعین قرار داده است و می فرماید:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۱﴾ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ ﴿۲﴾ وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ﴿۳﴾ وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاهِ فَاعِلُونَ ﴿۴﴾ وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ﴿۵﴾ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ﴿۶﴾
فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاء ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ ﴿۷﴾
ترجمه: «مؤمنان رستگار شدند؛. آن ها که در نمازشان خشوع دارند؛ . و آن ها که از لغو و بیهودگی رویگردانند؛ . و آن ها که زکات را انجام می دهند؛ . و آن ها که دامان خود را (از آلوده شدن به بی عفتی) حفظ می کنند؛ . تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند، که در بهره گیری از آنان ملامت نمی شوند؛ . و کسانی که غیر از این طریق را طلب کنند، تجاوزگرانند.»
امساک سوم:
جلوگیری از شنیدن آن چیزهایی است که خداوند شنیدن آن ها را بر او و بر همه بندگان حرام کرده است. همانند غیبت مسلمان و یا شنیدن موسیقی حرام و شنیدن سخن گمراهان و فاسقانی که باعث انحراف از طریق حق و صراط مستقیم می شوند. چنان که فرمود: و إذا رأیت الذین یخوضون فی آیاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیثٍ غیره۱۱ (هرگاه کسانی را دیدی که آیات ما را استهزاء می کنند، از آن ها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند.) و فرمود: و إذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه ۱۲ (و هرگاه سخن لغو و بیهوده می شنوند، از آن روی می گردانند.) و فرمود: إن السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤولا ۱۳ (گوش و چشم و قلب همه مسئولند.)
امساک چهارم، پنجم و ششم:
امساک چهارم، امساک از بوئیدن رایحه خبیث است، و امساک پنجم امساک از چشیدن چیزهایی است که او را به شهوات جذب می کند. و امساک ششم، امساک از لمس چیزهایی است که او را به حرام جذب می کند.
و با توجه به همین حواس آدمی که رعیت نفس و کارگران او هستند پیامبر می فرمایند: «کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیته»۱۴ یعنی همه شما نسبت به رعایای خویش که حواس و قوای شما هستند، حاکم و سلطان هستید و از همه شما درباره استعمال آن ها سؤال می شود. پس اگر آن ها را در راهی که به خاطر آن خلق شده اند به کار گرفتید، از زمره اهل عدل و قسط برشمرده خواهید شد و جایگاهتان بهشت و رحمت است و اگر آن ها را در غیر آن چه برای آن خلق شده اند به کار گرفتید، از اهل ظلم و جور و عدوان به حساب می آیید و جایگاهتان جهنم است. چراکه ظلم عبارت است از قرار دادن شئ در غیر محل خود و عدل عبارت است از قرار دادن شئ در محل خود. پس هر کس جوارح خویش را در غیر مقامی که خداوند آن ها را به آن سبب خلق کرده است، به کار برد، ظالم است و ظالم ملعون بوده و مستحق آتش است.
و اما امساک حواسّ باطن:
امساک اول: امساک قوه اندیشه است از این که در امور غیر نافعه تفکر کند و در غیر آن چه به مصلحت اوست بیاندیشد، چراکه قوه فکر آدمی خلق شده است تنها برای آن که انسان از مبادی به مقاصد رهنمون شود و هر که در غیر آن، فکر خویش را به کار گیرد، ظالم است و چون فکر دارای چنین استعدادی است خداوند فرمود: إنّ فی ذلک لآیات لقوم یتفکّرون ۱۵ (در این، نشانه هایی است برای قومی که می اندیشند) و پیامبر فرمود: «تفکّر ساعه خیر من عمل سبعین سنه»۱۶ (یک ساعت تفکر از هفتاد سال عمل بهتر است.)
امساک دوم: امساک قوه حافظه است از آن چه برای آن خلق نشده است. چراکه حافظه تنها برای حفظ معارف الهیه و علوم عقلیه و مشابهات آن است.
و امساک سوم: امساک از بد به کار بردن قوه خیال در آن چیز هایی است که برای آن خلق نشده است.
و امساک چهارم مربوط به قوه واهمه است.
پس: درجات روزه سه مرحله است: کمترین آن، بازداشتن نفس از مفطرات همراه با نیت است که روزه عموم مردم است و مرحله دوم، بازداشتن نفس از مفطرات، حفظ زبان و چشم و سایر اعضا است و مرحله سوم آن است که آدمی علاوه بر آن ها قلب خویش را نیز از فکر و وسوسه حفظ کند و آن را محدود به ذکر خدا کند.»۱۷
مرحوم سید حیدر آملی درباره روزه اهل حقیقت نیز بیان مفصلی دارد که گوشه هایی از آن را ترجمه می کنیم: «صوم اهل حقیقت، امساک از مشاهده غیر حق تعالی است، به حکم آن که گفته اند «لیس فی الوجود سوی الله تعالی و اسمائه و صفاته و افعاله فالکل هو و به و منه و الیه» یعنی در عالم وجود چیزی جز خدا و اسماء و صفات و افعال او نیست پس همه چیز عالم یا اوست یا برای اوست و یا از اوست و یا به سوی اوست. و این روزه اهل حقیقت است چرا که هر کس نفس خویش را از مشاهده هر آن چه غیر خدا است، باز ندارد، مشرک است و نماز و روزه مشرک صحیح نیست. چونکه اصل در روزه، آن است که باطن خود را از پلیدی شرک و خباثت دیدن غیر خدا، به وسیله آب توحید و نور ایمان بشوئیم. چنانکه همین طهارت باطن در هر عبادتی شرط است و بدون این طهارت و با وجود شرک ـ چه جلیّ و آشکار باشد و چه خفیّ و پنهان ـ روزه صحیح نیست و هر مشرکی کافر است و هر کافری مشرک. چنانکه خداوند می فرماید: و من یشرک بالله فقد ضلّ ضلالاً بعیدا ۱۸(و هر کس برای خدا همتایی قرار دهد، در گمراهی دوری افتاده است.) و این قاعده ای کلی در طریق توحید و نزد صاحبان آن است. و اظهار آن نیز جز در نزد اهل آن جایز نیست. چنان که فرمود: إنّ الله یأمرکم أن تؤدّوا الأمانات الی اهلها۱۹ (خداوند امر می کند شما را که امانت را به اهلش باز پس دهید.) و همان طور که صاحب شرک جلیّ عبادتش صحیح نیست، صاحب شرک خفیّ نیز روزه و نمازش صحیح نیست. خداوند در این آیه شریفه به صاحب شرک خفی اشاره می کند که: فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحاً و لا یشرک بعباده ربه احداً ۲۰ (پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک قرار ندهد.) این آیه مربوط به شرک خفی است. چراکه اگر مراد صاحب شرک جلی بود می گفت: «و لا یشرک بربّه احدا» (هیچ کس را شریک پروردگارش قرار ندهد) پس از همین که فرمود عباده ربه معلوم می شود که اشاره آیه به صاحب شرک خفی است. و همچنین است آیه شریفه: و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون۲۱ (و بیشتر آن ها که مدعی ایمان به خدا هستند، مشرکند.) و همچنین است فرموده پیامبر مکرم اسلام که فرمود: «دبیب الشرک فی امتی اخفی من دبیب النمله السوداء علی الصخره الصمّاء فی اللیله الظلماء»۲۲ (سرایت شرک در امت من، مخفی تر است از سرایت مورچه سیاه بر صخره سخت در شب تاریک) و در باره همین شرک خفیّ و جلیّ و همچنین درباره توحید الوهی و توحید وجودی است که گفته اند: «ان توحید ساعه واحده یفنی کفر سبعین سنه و کفر ساعه واحده یفنی اسلام سبعین سنه» (یک ساعت توحید، کفر هفتاد سال را فنا می کند و یک ساعت کفر، اسلام هفتاد سال را فانی می سازد.)۲۳
با توجه به آن چه گفته شد و از عبارات بزرگان خواندیم، می توان گفت اشاره ایشان در روزه اهل حقیقت به مرتبه ای است که عالمان علم اخلاق از آن با عنوان درجه سوم از زهد یاد کرده اند.
امام خمینی در کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل در این باره می نویسند: «باید دانست که از برای زهد، همچون سایر صفات نفسانیه و مقامات انسانیه، مراتب و درجاتی است بی شمار که به حسب جزئیات، تحت احصاء و حصر نیاید. و ما به طور کلی اشاره [ای] به بعض مراتب آن به قدر مناسب با این اوراق می کنیم:
درجه اول: زهدِ عامه است. و آن عبارت است از اعراض از دنیا برای رسیدن به نعیم آخرت. و این درجه، در حقیقت کسبی است که از روی ایمان به بعض منازل آخرت پیدا شده است، و صاحب این مقام در اسارت شهوت است، لکن به حکم عقل، شهوات زایله حقیره را ترک می کند برای رسیدن به لذّات باقیه شریفه. پس این، ترک شهوت برای شهوت است.
و از این درجه محسوب است اعراض از دنیا برای خوف از عقاب عالم آخرت. گرچه در اطلاق زهد بر این ترک و اعراض از خوف، مسامحه است. هر چند در روایت منقول از عیون اخبار الرضا(ع) وارد است که از حضرت صادق ـ سلام الله علیه ـ سؤال شد از زاهد در دنیا، فرمود: «کسی است که ترک می کند حلال آن را از ترس حساب آن، و ترک می کند حرامش را از ترس عقاب آن.»۲۴
لکن بیانات آن سروران دین و مربّیان نفوس به حسب اختلاف ادراکات، مختلف است؛ یعنی برای هر کس به فراخور، مقام و مرتبه ای از مراتب مقامات انسانیت را بیان می فرمودند، و عارف به مقامات نفس و اسلوب کلمات اهل الله برای کشف مرادات آن ها، این نکته را باید در نظر داشته باشد تا جمع شتات کلمات اولیاء و انبیاء ـ علیهم السلام ـ در این ابواب بشود.
درجه دوم: زهد خاصه است. و آن عبارت است از اعراض از مشتهیات حیوانی و لذایذ شهوانی برای رسیدن به مقامات عقلانی و مدارج انسانی. و این درجه، از علم و ایمانِ به بعض مراتب عالیه از عالمِ آخرت پیدا شود که به واسطه آن علم و ایمان، مشتهیات حیوانی و لذّات جسمانی در نظر، مُحقَّر و کوچک شود، و این، مبدأ اعراض و منشأ انصراف نفس از آن ها شود.
و لذّات عقلیه روحانیه و ادراکات مرسله مجرده، گرچه مورد اعتناء فلاسفه و اعاظم از ارباب علم و دانش همیشه بوده و فیلسوف بزرگ عظیم الشأن ارسطوطالیس، معلم اول، در این باب اهمیت بسیار داده ،۲۵ ولی این درجه نیز نزد اصحاب معرفت و ایقان و ارباب حقیقت و عرفان مُعَلَّل است. و چون این اعراض برای لذت است ـ گرچه لذت روحانی ـ ، قدم نفسانی در کار است و آن زهد حقیقی نیست، بلکه ترک شهوت و لذّت است برای شهوت و لذّت.
درجه سوم: زهد اخصِّ خواص است. و آن عبارت است از اعراض لذات روحانی و ترک مشتهیات عقلانی برای رسیدن به مشاهده جمال جمیل الهی و وصول به حقایق معارف ربّانی. و این اول مقامات اولیاء و محبّین است و از مراتب عالیه زهد است، و زهدِ حقیقی عبارت است از ترک غیر خدا برای خدا.
و پس از این مقام، اول مراتب فنا برای سالک دست دهد که آن عبارت است از فنای از لذّات و عدم التفات به آن. و پس از این، مقامات دیگر اولیاء است که مقام را گنجایش ذکر آن نیست، و ما در این مقام اکتفا می کنیم به ذکر همین سه درجه که از امّهات درجات است.۲۶
پایان این فصل را به ترجمه گفتار خواجه عبدالله انصاری مزیّن می سازیم در کتاب منازل السایرین. ایشان در بیان مراتب زهد، سومین مرتبه را، درجه زهد در زهد نامیده و می نویسد: «و این به سه چیز حاصل شود: به این که آن چه را در آن زهد ورزیده ای حقیر بشماری و به این که همه حالات (فقر، غنا، سلامت و مرض) در پیشگاه تو یکسان باشد و به این که با نگاه به وادی حقائق، از اینکه خود را چنان ببینی که به وسیله زهد برای خود مقامی اکتساب کرده ای، عبور کنی.» (منازل السایرین، خواجه عبدالله انصاری، ص۱۲۳)

پی نوشت :‌
۱٫ سوره مریم، آیه۲۶
۲٫ سوره مریم، آیه۲۵و۲۶
۳٫ مسند احمد، ابن حنبل، ج۲، ص۱۵۹
۴٫ عیون اخبار الرضا، صدوق، ج۲، ص۶۹ / احیاء علوم الدین، غزالی، ج۴، ص۵۴۵
۵٫ جامع الاسرار و منبع الانوار، ص۱۲۶
۶٫ مشکات الانوار من غُرّ الاخبار، ص۳۰۶
۷٫ بحار الانوار، ج۷۷، ص۹۰
۸٫ نهج البلاغه، حکمت ۳۴۱
۹٫ سوره ق، آیه۱۷
۱۰٫ سوره نور، آیه۳۰
۱۱٫ سوره انعام، آیه۶۸
۱۲٫ سوره قصص، آیه۵۵
۱۳٫ سوره اسراء، آیه۳۶
۱۴٫بحار الانوار، ج۷۵، ص۳۸
۱۵ . سوره رعد، آیه۳
۱۶ . مثله بحار الانوار، ج۶۶، ص۲۹۶
۱۷٫ تفسیر المحیط الاعظم، آملی، ج۴، ص۱۹۵
۱۸٫ سوره نساء، آیه۱۱۶
۱۹٫ سوره نساء، آیه۵۸
۲۰٫ سوره کهف، آیه۱۱۰
۲۱٫ سوره یوسف، آیه۱۰۶
۲۲٫ عوالی اللئالی، ج۲، ص۷۴
۲۳٫ المحیط الاعظم، آملی، ج۴، ص۲۱۵
۲۴٫ متن خبر چنین است: عن الصادق ـ علیه السلام ـ «أنّه سُئل عن الزاهد فی الدنیا؟ قال: الذی یَترُک حلالَها مخافه حِسابه و یَترک حرامها مخافه عقابه.» (وسائل الشیعه، ج۱۶، ص۱۶، باب ۶۲ از ابواب جهاد النفس، ح۱۶ / عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، شیخ صدوق (ره)، ج۱، ص۲۴۳، ح۸۱).
۲۵ . اُثولوجیا (چاپ شده در فلوطین عند العرب)، ص۵۶، میمر۴ و ص۸۴، میمر۷٫
۲۶٫ شرح حدیث جنود عقل و جهل، امام خمینی سلام الله علیه، ص۲۹۷

 

 

 

 

 

فصل چهارم
(و سقاهم ربهم شربا طهورا)

در عبارت میبدی به آیات ارزشمند سوره انسان اشاره شده بود. در این سوره می خوانیم:

وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا ﴿۸﴾ إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاء وَلَا شُکُورًا ﴿۹﴾ إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا یَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِیرًا ﴿۱۰﴾ فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَلِکَ الْیَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَهً وَسُرُورًا ﴿۱۱﴾ وَجَزَاهُم بِمَا صَبَرُوا جَنَّهً وَحَرِیرًا ﴿۱۲﴾ مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَى الْأَرَائِکِ لَا یَرَوْنَ فِیهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِیرًا ﴿۱۳﴾ وَدَانِیَهً عَلَیْهِمْ ظِلَالُهَا وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِیلًا ﴿۱۴﴾ وَیُطَافُ عَلَیْهِم بِآنِیَهٍ مِّن فِضَّهٍ وَأَکْوَابٍ کَانَتْ قَوَارِیرَا ﴿۱۵﴾ قَوَارِیرَ مِن فِضَّهٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِیرًا ﴿۱۶﴾ وَیُسْقَوْنَ فِیهَا کَأْسًا کَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِیلًا ﴿۱۷﴾ عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلًا ﴿۱۸﴾ وَیَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا ﴿۱۹﴾ وَإِذَا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیمًا وَمُلْکًا کَبِیرًا ﴿۲۰﴾ عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّهٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا ﴿۲۱﴾

دکتر ابوالقاسم امامی این آیات را چنین ترجمه کرده است: «خوردنی را با دوست داشتن اش، به بی نوا و یتیم و بندی خورانند . ما شما را تنها برای خدا می خورانیم و از شما پاداش یا سپاسی نخواهیم . ما از پروردگار خویش و از آن روزِ گرفته و در هم رفته می ترسیم . پس، خدا از بدی آن روز نگاه داشت شان و خرّمی و شادی دادشان . و به شکیبی که کرده اند، به پردیس و پرنیان پاداش دادشان . در آن، پشت به تخت ها داده اند و نه در آن آفتابی بینند و نه سرمایی . سایه هایش بر سرشان است و میوه هایش رام چیدن است . بر آن جام های سیمین و سبوهایی گردانند که آبگینه اند . آبگینه هایی از سیم که درست بر اندازه ساخته اند . در آن، جامی می نوشانندشان، که آمیزه اش زنجبیل است . چشمه ای که نام آن سلسبیل است . پسرانی هماره جوان به گردشان می چرخند که چون بینیشان، مرواریدهای پراکنده پنداریشان . چون به آن جا نگری، نواختی و کشوری بزرگ بینی . بر تنشان جامعه هایی است سبز از دیبای نازک و ستبر، و به دستواره های سیمین آراسته اند و پروردگارشان از باده ای پاک نوشانده است شان.»
آیات چنانکه در تفاسیر به آن اشاره شده است درباره امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه زهرا (س)وارد شده است. چنانکه سبزواری در ارشاد الاذهان می نویسد: «مسلمانان اجماع دارند بر این که مراد از ابرار در این آیات: علی، فاطمه، حسن و حسین علیهما السلام هستند. این آیات در حق آن ها و نه غیر ایشان نازل شده است. پس این گروه از ابرار هستند که در آخرت از کاسه ای می نوشند که در آن شراب طهور است.» (ارشاد الاذهان، سبزواری نجفی، ص۵۸۴)
شأن نزول آیه، چنانکه از روایت ابن عباس استفاده می شود چنین است: «ابن عباس (رضی الله عنه) گوید: حسن و حسین علیهما السلام بیمار شدند، رسول خدا (ص) با جمعی از یاران عیادتشان کرد، همراهان پیغمبر گفتند یا ابا الحسن خوبست برای فرزندانت نذر کنی. علی و فاطمه علیهما السلام و کنیزشان فضه نذر کردند هر گاه دو فرزندشان از بیماری بهبود یابند، سه روز پیاپی روزه بدارند. چون از بیماری بهبودی یافته، بستر را ترک گفتند، علی (ع) از شمعون خیبری یهودی سه صاع (کاسه) جو، وام گرفت، فاطمه (س) یک صاع آن را آسیا کرد و به تعداد (روزه داران) پنج قرص نان طبغ نموده، هنگام افطار در مقابل آنان نهاد تا افطار کنند، ناگاه سائلی بر در خانه ایستاده، گفت: السلام علیکم یا اهل بیت محمد مسکین مِن مساکین المسلمین اطعمونی اطعمکم الله من موائد الجنه. درود بر شما ای خاندان محمد، بینوایی از بینوایان مسلمینم مرا اطعام کنید خداوند شما را از غذاهای بهشتی اطعام کند. در این موقع همه، نان های خود را به او دادند و چیزی جز آب نه چشیده، شب را روزه دار صبح کردند، وقتی روز دوم به آخر رساندند، نان ها را در برابر خود نهاده بودند که یتیمی بر در خانه ایستاد، باز او را بر خود مقدم داشتند و روز سوم اسیری بر آن ها وارد شد و مانند روز های قبل با او نیز رفتار کردند، چون صبح (روز چهارم) فرا رسید، علی دست حسین و حسین علیهما السلام را گرفت و متوجه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شد هنگامی که پیغمبر آن ها را دید مانند جوجه ای که از تخم بیرون آمده باشند، از شدت گرسنگی بخود می لرزند، گفت: «ما أشدّ ما یسوؤنی ما أری بکم» من تا چه حد ناراحت می شوم که شما را بدین حالت بنگرم؟ آن گاه برخاست و با آن ها بیرون رفت، فاطمه (س) را در محراب عبادتش دید، شکم بر پشت چسبیده و حدقه ها، در گودی چشم فرو رفته، او را این منظره بسیار ناگوار آمد. ناگاه جبرئیل فرود امد، گفت بگیر این را ای محمد! تو را از ناحیه اهل بیت گوارا باد: پس سوره را بر او فرو خواند. (الغدیر، امینی، ج۳، ص۱۹۴ / ترجمه الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج۵، ص۱۹۶)
میبدی ـ با این که عالمی سنی مذهب است ـ این داستان را به گونه ای به نثر در آورده است که مطابق با تقریری است که در تفسیر نورالثقلین از داستان مورد نظر ارائه شده است. اشعاری که در عبارت میبدی می خوانیم نیز همان است که مرحوم حویزی در نورالثقلین به آن پرداخته است.
میبدی می نویسد: «ابن عباس گفت: این آیت در شأن امیرالمؤمنین علی(ع) فرو آمد و خاندان وی. و سبب آن بود که حسن و حسین علیهما السلام هر دو بیمار شدند، رسول خدا(ص) به عیادت ایشان شد، با جمعی یاران [همه] گفتند: «یا ابا الحسن لو نذرت علی ولدیک نذراً، اگر نذری کنی بر امید عافیت و شفای فرزندان مگر صواب باشد [و ایشان بهبود یابند]. علی(ع)نذر کرد که اگر فرزندان مرا از این بیماری شفا آید و عافیت بود، شکر آن را سه روز روزه دارم تقرّباً الی الله عزّ و جلّ و طلباً لمرضاته. فاطمه زهرا علیها السلام همین کرد [و] سه روز روز{ نذر بر خود واجب کرد؛ کنیزکی داشتند نام وی فضّه [او نیز] بر موافقت ایشان همین نذر کرد إن بَرَءً سیّدای ممّا بهما، صمت لله ثلاثه ایّام شکراً [اگر دو سید من ـ حسن و حسین(ع) ـ از آن چه به آن مبتلا شده اند بهبود یابند، سه روز به شکرانه روزه می گیرم] پس رب العالمین ایشان را عافیت و صحت داد، و ایشان به وفاء نذر باز آمدند و روزه داشتند؛ و در خانه ایشان هیچ طعام نه [بود] که روزه گشایند. علی مرتضی(ع) از جهودی خیبری، نام وی شمعون، قرض خواست. آن جهود سه صاع جو به قرض به وی داد. فاطمه زهرا علیها السلام از آن جو یک صاع به آسیا دست، [آسیاب دستی] آرد کرد و پنج قرص از آن بپخت. وقت افطار فرا پیش نهادند تا خورند. مسکینی بر در سرای آمد آن ساعت و گفت: السلام علیکم یا اهل بیت محمد، مسکین مِن مساکین المسلمین، اطعمونی اطعمکم الله من موائد الجنّه [ای اهل بیت محمد، سلام بر شما، مسکینی از مسکین های مسلمان هستم، مرا اطعام کنید تا خدا شما را از مائده های بهشتی اطعام کند.] سخن درویش به سمع علی(ع) رسید، علی(ع)روی فرا فاطمه علیها السلام کرد، [و] گفت:
فاطم ذات المجد و الیقین یا بنت خیر الناس اجمعین
اما ترین البائس المسکین قد قام بالباب له حنین
یشکوا الی الله و یستکین یشکو الینا جایع حزین
[ای فاطمه صاحب شکوه و یقین/ ای دختر بهترین مردمان جهان / آیا نمی بینی درمانده مسکین را / با حالتی حزین درب خانه ایستاده / به خدا شکوه برده و مکنت می طلبد / شکایت به سوی ما آورده از گرسنگی و اندوه] فاطمه علیها السلام او را جواب داد:
امرک یا بن عمّ سمع طاعه
ما بی من لوم و لا ضراعه
ارجو اذا اشبعت ذا مجاعه
الحق بالاخیار و الجماعه
و ادخل الخلد و لی شفاعه
[بفرمان توأم ای پسر عمو با تمام وجود / بدون هیچ گونه سرزنش و حقارت / امید دارم آن زمان که گرسنه ای را سیر می کنم / به نیکان و پاکان ملحق شوم / به بهشت وارد شوم و صاحب مقام شفاعت گردم] آن گه طعام که پیش نهاده بود، جمله به درویش دادند، و بر گرسنگی صبر کردند؛ تا دیگر روز فاطمه علیها السلام صاعی دیگر جو، آرد کرد و از آن نان پخت. چون شب در آمد، وقت افطار در پیش نهادند؛ یتیمی از اولاد مهاجران بر در بایستاد. گفت: السلام علیکم یا اهل بیت محمد، یتیم من اولاد المهاجرین استشهد والدی یوم العقبه اطعمونی اطعمکم الله من موائد الجنه. [ای اهل بیت محمد سلام بر شما، یتیمی از اولاد مهاجرین هستم که پدرم روز عقبه شهید شد، مرا اطعام کنید تا خداوند از مائده های بهشتی شما را اطعام کنید] علی(ع) چون سخن آن یتیم شنید، روی فرا فاطمه کرد علیها السلام [و] گفت:
فاطم بنت السید الکریم قد جائنا الله بذا یتیم
من یرحم الیوم فهو رحیم موعده فی جنه النعیم
[ای فاطمه دختر سرور کریمان عالم / خداوند یتیمی را برای ما آورده است / هر کسی امروز بر این یتیم رحم کند پس خدا رحیم و مهربان است / و میعادگاه کمک کننده در بهشت پر از نعیم است] فاطمه علیها السلام جواب داد:
انّی لاعطیه و لا ابالی
و اوثر الله علی عیالی
امسوا جیاعاً و هم اشبالی
اصغرهم یقتل فی القتال
[من عطا و کمک می نمایم و باکی ندارم / که خدا را بر خانواده ام ترجیح دادم / آن ها را گرسنه بگذارم در حالی که آن ها خانواده من هستند / و کوچکترین آن ها در جنگ کشته خواهد شد] همچنان طعام که در پیش بود، جمله به یتیم دادند و خود گرسنه خفتند. دیگر روز آن صاع که مانده بود، فاطمه علیها السلام آن را آرد کرد و به نان پخت و به وقت خوردن، اسیری بر در سرای ایستاد گفت: السلام علیک یا اهل بیت النبوه اطعمونی اطعمکم الله من موائد الجنه [سلام بر شما ای اهل بیت نبوت و پیامبری، مرا اطعام کنید تا خداوند از مائده های بهشتی شما را اطعام کند.] آن طعام به اسیر دادند، سه روز بگذشت که اهل بیت علی(ع) هیچ طعام نخوردند و بر گرسنگی صبر کردند و آن ماحضر که بود ایثار کردند، مرد درویش را و یتیم را و اسیر را، تا رب العالمین در شأن ایشان آیه فرستاد: و یطعمون الطعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیرا» (کشف الاسرار، میبدی، ج۱۰، ص۳۱۹)
علامه امینی در کتاب الغدیر، پس از آن که به مخالفت های شدید ابن حزم با شیعه اشاره می کند، برخی از سخنان ابن حزم را نقل کرده است. ابن حزم به عنوان هشتمین اشکال بر شیعیان گفته است: «رافضیان آیه و یطعمون الطعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیرا را به علی (ع) تأویل می کنند، و این تأویل نزد ما مورد قبول نیست زیرا شمول و ظهور آیه، هر کس را که اطعام طعام کند می گیرد.
مرحوم علامه امینی می نویسد: «پاسخ: کسی که به شیوه استدلال مسخره و مضحک این مرد واقف گردد می تواند دروغ پردازی های دیگرش را نیز دریابد. او گمان کرده به مجرد نسبت تأویل به رافضیان دادن و آن را دروغ و نادرست خواندن، در ارزش حدیثی که ذیل آیه شریفه رسیده، منقصتی وارد ساخته است. در حالی که او خود می داند گروه بسیاری از پیشوایان تفسیر و حدیث، آن را روایت کرده و در کتب حدیث خود ثبت کرده اند، و اگر عذرش نادانی و بی خبری از آن حدیث است، این خود مصیبت بزرگی است.
حافظ ابو محمد عاصمی کتابی در دو جلد به نام زین الفتی در تفسیر سوره هل أتی تدوین کرده کتابی بزرگ، مجلل و پرمغز، که نشانه فضل نویسنده و گسترش اطلاعات حدیث شناسی او، و نمودار قدرت کامل او در علم کلام و تحقیقات مذهبی است. هر چند در گوشه و کنار آن اشتباهاتی متناسب با مذهب خود و روش ملّتش دارد. شاید هم ابن حزم فکر کرده او نیز رافضی است و حرفش مورد قبول نیست؟ و یا می گوید او شرایط صحت حدیث را نمی داند؟ یا معتقد است هر چیزی موافق رافضیان باشد هر چند با صحیح ترین اسانید نقل شود، مورد قبول نیست؟ در هر صورت حدیثِ ذیلِ آیه را [حدیث ابن عباس]، این عده نقل کرده اند:
یک. ابوجعفر اسکافی متوفی ۲۴۰ هجری قمری: او در رساله ای که در ردّ جاحظ نوشته گوید ما مثل امامیه نیستیم که هواداری از اشخاص، ما را به انکار مسائل مسلم وا دارد، بلکه به عکس ما تردید نداریم که احدی از صحابه پیغمبر برتر از علی بن ابیطالب نمی باشد. اما دیگر چیزها را منکر نیستیم… (تا آنجا که گوید): اما انفاق علی، متناسب با حال و وضع درویشی اش بود، و او کسی است که در راه خدا مسکین و یتیم و اسیر را غذا داد و درباره همسر و دو فرزندانش یک سوره کامل نازل گردیده است؛
دو. حکیم ابوعبدالله محمد بن علی ترمذی که تا سال ۲۸۵ هجری قمری در قید حیات بوده آن را در کتاب خود، نوادر الاصول ص۶۴ آورده است؛
سه. حافظ محمد بن جریر طبری متوفی ۳۱۰ هجری قمری آن را در علت نزول سوره هل أتی نقل کرده چنانکه در الکفایه آمده است؛
چهار. شهاب الدین ابن عبد ربّه مالکی متوفی ۳۲۸ هجری قمری در عقد الفرید ج۳، ص۴۳ ـ ۴۷ حدیث احتجاج مأمون خلیفه عباسی را بر چهل نفر از دانشمندان یاد کرده و در آن جا می گوید: مأمون گفت: یا اسحاق آیا قرآن می خوانی؟ گفتم: بلی، گفت: برای من بخوان ـ هل أتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکوراً. من خواندم تا رسیدم به و یشربون من کأس کان مزاجها کافوراً تا قول خدای تعالی و یطعمون الطعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و أسیراً مأمون گفت اجازه بده، آیا درباره چه کسی این آیات فرو آمده، گفتم: درباره علی(ع). گفت: آیا تو می دانی وقتی علی(ع) مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می کرد انما نطعمکم لوجه الله گفت؟ و آیا شنیده ای خدا در قران کسی را توصیف کند چنانکه از علی(ع) توصیف کرده است؟ گفتم: نه، گفت: راست گفتی زیرا خدای بزرگ سیرت و احوال علی را می دانست.
پنج. حاکم نیشابوری متوفی ۴۰۵ هجری قمری در مناقب فاطمه علیهاالسلام این آیه را آورده چنانکه در کفایه آمده است؛
شش. حافظ ابن مردویه ابوبکر اصفهانی متوفی ۴۱۶ هجری قمری در تفسیرش از گروهی حکایت کرده، و آلوسی در روح المعانی پس از نقل او، گفته است این خبر مشهور است؛
هفت. ابو اسحاق ثعلبی متوفی ۴۲۷ یا ۴۳۷ هجری قمری در تفسیر خود کشف البیان؛
هشت. ابوالحسن واحدی نیشابوری متوفی ۴۶۸ هجری قمری در تفسیرش به نام البسیط و اسباب النزول، ص۳۳۱؛
نه. حافظ ابوعبدالله محمد بن فتوح ازدی اندلسی مشهور به حمیدی متوفی ۴۸۸ هجری قمری در فوائدش این حدیث را ذکر کرده است؛
ده. ابوالقاسم زمخشری متوفی ۵۳۸ در کشّاف ج۲، ص۵۱۱؛
یازده. اخطب الخطبا خوارزمی متوفی ۵۶۸ در مناقب ص۱۸۰؛
دوازده. حافظ ابو موسی مدنی متوفی ۵۸۱ هجری قمری در الذیل چنانکه الاصابه نقل کرده است؛
سیزده. ابوعبدالله فخر الدین رازی متوفی ۶۰۶ هجری قمری در تفسیرش ج۸، ص۲۷۶؛
چهارده. ابو عمرو عثمان بن عبدالرحمن معروف به ابن صلاح شهرزوری شرخانی متوفی ۶۴۳ هجری قمری بر طبق نقل الکفایه؛
پانزده. ابوسالم محمد بن طلحه شافعی متوفی ۶۵۲ هجری قمری در مطالب السئول ص۳۱٫ او پس از ذکر حدیث، گوید: امام ابوالحسن علی بن احمد واحدی و غیر او از ائمه تفسیر این حدیث را روایت کرده اند، آن گاه گفته: چه عبادتی از این بهتر و چه منقبت و فضیلتی بالاتر از اطعام طعام، با نیاز شدید نسبت به آن، می توان یافت و هر گاه چنین نبود، این داستان تا این درجه عظمت پیدا نمی کرد و ارزشش بالا نمی گرفت و خدای بزرگ درباره آن به رسولش آیات قرآن فرو نمی فرستاد. و او را شعری است در صفحه ۸ کتابش آورده:
هم العروه الوثقی لمعتصم بها مناقبهم جائت بوحی و انزال
مناقب فی الشوری و سوره هل أتی و فی سوره الاحزاب یعرفها التالی
و هم أهل بیت المصطفی فودادهم علی الناس مفروض بحکم و اسجال
آنان برای کسی که بدان ها متوسل می شوند، دستاویزهای محکم اند که مناقبشان از راه وحی و الهام رسیده است / مناقب و فضائلی که در سوره شوری و هل أتی و احزاب، تلاوت کنندگان قرآن می شناسند / آنان اهل بیت مصطفی(ص) می باشند و دوستی آن ها به حکم الهی در منشور قرآن الزامی است.
شانزده. ابوالمظفر سبط ابن جوزی حنفی متوفی ۶۵۴ هجری قمری در تذکره خود از طریق بغوی و ثعلبی آن را نقل کرده و بر جدش ابن جوزی که آن را در ردیف حدیث های مجعول می شمرده، ایراد گرفته و پس از آن که سندش را از ضعف پیراسته، گوید من از سخن جدم و از انکاری که او از این حدیث کرده در شگفتم. و در کتاب المنتخب گوید: ای دانشمندان علم دین، آیا می دانید چرا علی و فاطمه(ع) ایثار کردند، و اجازه دادند آن دو کودک حسن و حسین(ع)با وجود گرسنگی ایثار کنند؟ آیا رمز این مطلب بر آنان پوشیده بود؟ این کار نسبت به آن دو کودک دلیلی نداشت مگر که قبلاً نیروی شکیب آن ها را آزموده باشند، و گرنه شاخسارهای درخت رحمت الهی و پاره های تن فاطمه، را این چنین آزرده نمی ساختند؛
هفده. عزالدین عبدالحمید مشهور بن ابن ابی الحدید معتزلی متوفی ۶۵۵ در شرح نهج البلاغه ج۳، ص۲۵۷؛
هجده: حافظ ابوعبدالله کنجی شافعی متوفی ۶۵۸ هجری قمری در الکفایه. وی پس از ذکر حدیث گوید: حافظ ابوعبدالله حمیدی در فوائدش چنین روایت کرده و ابن جریر طبری در سبب نزول هل أتی از این گسترده تر روایت کرده است. من شنیده ام حافظ علامه ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمن معروف به ابن صلاح در درس تفسیر سوره «هل أتی» این حدیث را مطرح و درباره آن گفته است: این سائلان فرشتگان خدای رب العالمین بودند و منظور از آن امتحانی برای اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. و در مکه از شیخ حرم بشیر تبریزی در درس تفسیر شنیدم که می گفت سائل اول جبرئیل، و سائل دوم میکائیل، و سائل سوم اسرافیل بوده است؛
نوزده. قاضی ناصر الدین بیضاوی متوفی۶۸۵ هجری قمری در تفسیر خود ج۲، ص۵۷۱؛
بیست. حافظ محب الدین طبری متوفی ۶۹۴ هجری قمری در ریاض النضره ج۲، ص۲۰۷-۲۲۷ و در آن جا گوید: این عقیده حسن و قتاده نیز می باشد؛
بیست و یک. حافظ ابومحمد بن ابی حمزه ازدی اندلسی متوفی ۶۹۹ در بهجه النفوس ج۴، ص۲۲۵؛
بست و دو. حافظ الدین نسفی متوفی ۷۰۱ یا ۷۱۰ هجری قمری در تفسیری که در حاشیه تفسیر خازن ج۴، ص۴۵۸ دارد در سبب نزول آیه، حدیث را روایت کرده و دیگر چیزی بر آن نیفزوده است؛
بیست و سه. شیخ الاسلام ابو اسحاق حمویی متوفی۷۲۲ هجری قمری در فرائد السمطین؛
بیست و چهار. نظام الدین قمی نیشابوری در تفسیرش که در حاشیه طبری ج۲۹، ص۱۱۲ دارد، و در آن جا گوید: واقدی در البسیط و زمخشری در کشّاف حدیث را ذکر کرده اند و مورد اتفاق امامیه است که تمام این سوره (مخصوصاً آیات مورد بحث)، درباره اهل بیت پیغمبر (ص)، نازل گردیده است. آن گاه حدیث اطعام طعام را نقل کرده، گوید: روایت شده سائل در این شب ها جبرئیل بود، و بدین وسیله می خواسته آن ها را به اذن خدا بیازماید.
بیست و پنج. علاء الدین علی بن محمد خازن بغدادی متوفی ۷۴۱ هجری قمری در تفسیرش ج۴، ص۳۵۸ اول اشاره به نزول آیات درباره علی علیه السلام کرده، آن گاه حدیث را نقل نموده سپس گوید: می گویند آیه نسبت به هر کسی که اطعام طعام کند، عمومیت و شمول دارد برای تضعیف این قول اولاً استناد به قیل (گفته شده) داده و نامی از قائل به میان نیاورده است. ثانیاً شمول آیه را از نظر مفهوم منافاتی با انحصار مصداقش در امیرالمؤمنین علیه السلام ندارد؛
بیست و شش. قاضی عضد ایجی متوفی ۷۵۶ هجری قمری در المواقیت ج۳، ص۲۷۸؛
بیست و هفت. حافظ ابن حجر متوفی ۸۵۲ در الاصابه ج۴، ص۳۸۷ حدیث را از طریق ابن موسی در الذیل نقل کرده و ثعلبی در تفسیر سوره هل أتی نقل از مجاهد از ابن عباس آن را آورده است؛
بیست و هشت. حافظ جلال الدین سیوطی متوفی ۹۱۱ هجری قمری در الدرّ المنثور ج۶، ص۲۹۹ از طریق ابن مردویه.
بیست و نه. ابوسعود عمادی محمد بن حنفی متوفی ۹۸۲ هجری قمری در تفسیرش در حاشیه تفسیر رازی ج۸، ص۳۱۸؛
سی. شیخ اسماعیل بروسی متوفی ۱۱۳۷ هجری قمری در تفسیر روح البیان ج۱۰، ص۲۶۸-۲۶۹؛
سی و یک. شوکانی متوفی ۱۱۷۳ هجری قمری در تفسیر خود به نام فتح القدیر ج۵، ص۳۳۸؛
سی و دو. استاد محمد سلیمان محفوظ در کتاب اعجب ما رأیت، ج۱، ص۱۰٫ و گفته است این حدیث را اهل تفسیر روایت کرده اند؛
سی و سه. سید شبلنجی در نور الابصار، ص۱۲-۱۴؛
سی و چهار. سید محمود قراغولی بغدادی حنفی در جوهره الکلام، ص۵۶٫» (ترجمه الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج۵، ص۱۹۰)
اکنون که سخن به ذکر مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام رسید بجاست که شمّه ای از فضائل مولی الموحّدین را ـ به صورت تلخیص شده ـ از کتاب حدیقه الشیعه نوشته مرحوم محقق اردبیلی رحمه الله، مرور کنیم و عبادت این ماه را که به شرافت وجود او نیز مزیّن است، به حکم «ذکر علی عباده»۱ تکمیل نماییم.
پیش از آن که کلام محقق اردبیلی را مرور نماییم به مطلبی که میبدی در ذکر فضیلت امام المتقین علی بن ابی طالب نگاشته است، توجه نماییم. میبدی درباره فضائل سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام می نویسد: «قوله: إذ عرض علیه بالعشیّ … این آیت به آیت اول متصل است، یعنی: نعم العبد اذ عرض علیه. سلیمان نیک بنده ای است که در راه خدا آن همه [چیز] فدا کرد و دل از آن زینت و آرایش دنیا برداشت و به عبادت الله پرداخت، لاجرم، ربّ العزّه او را بِه از آن عوض داد، به جای اسبان [اسب ها] باد را مرکب او ساخت و به سبب آن اندوه که به وی رسید بر فوت عبادت، فریشته قرص آفتاب از مغرب بازگردانید از بهر وی، تا نماز دیگر به وقت خویش بگزارد و آن، وی را معجزه ای گشت، و چنانکه این معجزه از بهر سلیمان پیغامبر پیدا گشت، در این امت از بهر امیرالمؤمنین علی بن الی طالب علیهما السلام از روی کرامت پیدا گشت.
در خبر است که مصطفی صلوات الله و سلامه علیه سر بر کنار علی نهاد و بخفت، علی علیه السلام نماز دیگر نکرده بود، نخواست که خواب بر رسول قطع کند، مرد عالم بود گفت: نماز طاعت حق و حرمت داشت رسول، طاعت حق. همچنان می بود تا قرص آفتاب به مغرب فرو شد. مصطفی صلی الله علیه و آله از خواب درآمد، علی گفت: یا رسول الله وقت نماز دیگر فوت شد و من نماز نکردم، رسول گفت: ای علی چرا نماز نکردی؟ گفت: نخواستم که لذت خواب بر تو قطع کنم، جبرئیل آمد که یا محمد حق تعالی مرا فرمود تا قرص آفتاب را از مغرب باز آرم تا علی نماز دیگر به وقت بگزارد. بعضی یاران گفتند: قرص آفتاب را چندان باز آورد که شعاع آفتاب دیدیم که بر دیوارهای مدینه می تافت. [من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۲۰۳]» (کشف الاسرار، میبدی، ج۸، ص۳۶۰)

پی نوشت :‌
۱ . مستدرک الوسائل، نوری، ج۵، ص۲۸۳٫

 

 

 
بخش نهم

مقدس اردبیلی پس از آن که از احصاء فضائل امیر مؤمنان اظهار عجز می کند، به برخی از این کمالات اشاره می کند که در ادامه می خوانیم. وی می نویسد: «فضیلت اول علم است و خلافی در این نیست که جمیع خلق در جمیع علوم عیال آن حضرت اند خواه در احکام شرعیه و قضایای نقلیه و خواه در علوم یقینیه و معارف حقیقیه. زیرا که او در غایت ذکا و زیرکی و فهم بود و حرص یاد گرفتن داشت و او را همچو رسول خدا معلمی و استادی بود و شب و روز درخدمت آن حضرت به سر می برد و یک ساعت و یک لحظه از آن حضرت جدا نبود، نه در روز و نه در شب و رسول را کمال شفقت و محبت با او بود و میل تمام به یاد گرفتن او داشت و نهایت سعی و جد به جای می آورد تا آن که به مرتبه ای رسید که آن حضرت فرمود «أنا مدینه العلم و علیٌ بابها»۱ و بار دیگر در حق او فرمود «اقضاکم علی»۲ یعنی در میان شما که اصحابید کسی نیست که در علم مثل علی باشد. و ابن ابی الحدید در اول شرح نهج البلاغه می گوید آن چه مجملش این است که جمیع علوم منتهی به آن حضرت می شود چه [آنکه] معتزلی که اهل توحید و عدل و ارباب فکر و نظر اند و همه مردمان از ایشان یاد گرفته اند شاگرد واصل بن عطایند و او شاگرد ابوهاشم است و ابوهاشم شاگرد محمد بن حنفیه است و او از پدر یاد گرفته است. و اما اشعریه نسبت تعلیم به ابوالحسن اشعری می رسانند و او شاگرد ابوعلی جبائی است و او یکی از تلامزه مشایخ معتزله است و مذکور شد که علم معتزله از آن حضرت است. و امامیه و زیدیه خود ظاهر است که علمشان به علم حضرات ائمه علیهم السلام می رسد و علم ایشان از علم آن حضرت است و اصحاب ابی حنفیه مثل ابویوسف و احمد بن حنبل از شافعی فرا گرفته اند پس علم او هم به ابی حنیفه بر می گردد و ابو حنیفه و مالک از امام جعفر صادق علیه السلام و علم امام جعفر به آن حضرت منتهی می شود.
و در صحابه از ابن عباس فقیه ترنبوده و او شاگرد امیر المؤمنین علیه السلام است. و علم تفسیر قرآن را مردم از هر راه که می برند به ابن عباس می رسانند و او از حضرت امیر شنیده. و [وقتی] کسی با او گفت که نسبت علم تو با پسر عمت یعنی علی علیه السلام در چه مرتبه است در جواب گفت که هم چنان است که یک قطره به بحر محیط.
و علم طریقت و حقیقت خود ظاهر است که منبعش آن حضرت است که شبلی و بایزید بسطامی و جنید و سری سقطی و معروف کرخی همه شاگردان و خادمان ائمه علیهم السلام بودند. و فرقه صوفیان تا امروز در هر طایفه و صاحب خانقاهی و دیری و مرشدی که بوده به آن حضرت می رسد.
و اما علم نحو و عربیت، همه علمای زمان معترفند و می دانند که از انشاء اوست و ابی الاسود دئلی جامع آن است و او از آن حضرت مجملی شنیده و تفصیل او به تدریج زیاد شد.
و اما علم کلام، خود اصل همه از کلام اوست و از خطبه های او .۳
و از ابن عباس مروی است که شبی در خدمت آن حضرت بود از اول شب تا طلوع صبح در باء بسم الله سخن می گفت و تمام نشد و در علم فصاحت و بلاغت خود جمیع فصحاء و بلغاء کلام او را فوق کلام مخلوق و تحت کلام خالق می دانند. و در صحیح مسلم مسطور است که آن حضرت فرمود که «سلونی عن طرق السماء فإنّی اعرف بها من طرق الأرض» یعنی سؤال کنید از من راه ها و کوچه های آسمان را پس به درستی که به آن ها دانا ترم از راه های زمین. و ایضاً [همچنین] فرمود که رسول خدا تعلیم کرد به من هزار باب از علم و من از هر بابی هزار باب دیگر استنباط و استخراج نمودم. و در بعضی نسخ است که منم تفسیر فاتحه الکتاب. و در کتاب مناقب خوارزمی به سند خود از عبدالله بن مسعود روایت نموده که گفت: «قال رسول الله(ص) قسمت الحکمه علی عشره اجزاء فاعطی علی(ع) تسعه و الناس جزء واحد»۴ یعنی حکمت و معرفت و علم و عرفان را قسمت نمودند به ده قسم پس عطا کرده شد به علی(ع) نه جزء و یک جزء را به جمیع مردمان دادند. و ابن طلحه شافعی در کتاب خود از بیهقی که از جمله اکابر اهل سنت است از حضرت رسول خدا(ص) روایت نموده که فرمود «من أراد أن ینظر الی آدم فی علمه و الی نوح فی تقواه و الی ابراهیم فی خلّته و الی موسی فی هیبته و الی عیسی و عبادته فلینظر الی علی بن ابی طالب»۵ یعنی هر گاه خواهد کسی که نظر کند به آدم صفی (و مراد این است که آدم بر دیگر انبیا به سبب علم رجحان یافته و دیگری در علم مثل او نبوده اگر کسی خواهد که کمیت و کیفیت علم آدم معلوم وی گردد) به علم امیرالمؤمنین(ع) که مثل علم آدم است رجوع نماید و معنی تتمه حدیث آن که اگر کسی خواهد که حقیقت تقوای نوح نبی را که بهترین صفات او بود و به آن از زمره انبیاء ممتاز است بداند به تقوای علی(ع) نظر کند که مثل آن است و همچنین خلّت [و دوستی] ابراهیم و هیبت موسی و عبادت عیسی که هر یک از انبیاء مذکور به یکی از این صفات مخصوص اند که علی(ع) جامع جمیع صفات مذکوره است. و مضامین مذکور مفید آن است که آن حضرت جامع جمیع صفات ممکنه است بر وجهی که هر صفتی از وی مساوی بهترین صفتی است از صفات انبیاء.
فضیلت دوم زهد است. و هیچ کس را خلاف نیست در آن که آن حضرت زاهدترین اهل زمان خود بوده و خود فرموده که دنیا را سه طلاق گفته ام ۶ و از عمر بن عبدالعزیز مروی است که گفت «ما علمنا احداً کان فی هذه الأمه بعد النبی ازهد من علی بن ابی طالب»۷ [کسی را در امت اسلام از علی(ع) زاهدتر نمی شناسم.] و اخطب الخطباء خوارزم از عمار یاسر روایت کرده که گفت از رسول خدا شنیدم که فرمود یا علی به درستی که حق تعالی زینت داده تو را به زینتی که هیچ بنده را به آن چنان زینتی مزیّن نساخته که آن دوست تر است در نزد حق تعالی مر تو را از جمیع دنیا: اول آن که تو را دشمن گردانیده با دنیا و دوست گردانیده تو را با فقراء و راضی ساخته به متابعت ایشان به تو و امام بودن تو ایشان را. یا علی خوشا به حال کسی که دوست دارد تو را و تصدیق مراتب تو کند و وای بر کسی که دشمن دارد تو را و تکذیب تو نماید پس آن کسی که تو را دوست دارد و تو را تصدیق کند برادر تو است در دین تو و شریک تو است در بهشت تو. و اما آن که تو را دشمن دارد و تکذیب کند سزاوار است که حق تعالی روز قیامت او را در مقام کذّابین بدارد و به عذاب آن طایفه معذَّب [کند]. و هم از آن حضرت مروی است که فرمود ترک کردم دنیا را به جهت آن که ثباتی ندارد و تعب [رنج] بسیار در جمع آوردنش هست و شریکانش خسیسند: «تَرَکتُ الدنیا لقله بقائها و کثره عنائها و خسّه شرکائها»۸
فضیلت سوم عبادت است چه آن حضرت اعبد ناس و عبّاد بود و عبادت هیچ کس به عبادت آن حضرت نمی رسید. و از ابن عباس مروی است که گفت در روز حرب دیدم که آن حضرت در آسمان نظر می کند، گفتم چه می بینی یا امیرالمؤمنین فرمود که می بینم که ظهر داخل شده که نماز کنم یا نه، گفتم در این قسم وقتی؟ [در چنین وقتی] گفت ما با ایشان مقاتله به جهت نماز می کنیم چرا خود در اول وقت از عبادت الهی غافل شویم. و دیگر آن که پیشانی آن حضرت از بسیاری سجود هم چو زانوی شتر پینه کرده بود و از کلام معجز نظام آن حضرت است که فرمود «و الله ما عَبَدتُک خوفاً من نارِک و لا شوقاً الی جنّتک و لکن رأیتُکَ اهلاً للعباده فعبدتک»۹ یعنی عبادتت نمی کنم یا الهی، از جهت آن که از آتش دوزخ تو می ترسم و نه از برای آن که بهشت تو را مشتاقم و طمع در آن دارم و لیکن تو را یافتم که سزاوار پرستش و مستحق عبادتی، از آن جهت عبادت تو می کنم و معنی قربه الی الله این است که به غیر از عبادت هیچ چیز منظور بنده نباشد و این در غایت اشکال است.» (حدیقه الشیعه، مقدس اردبیلی، ص۱۸۰)
در این جا لازم است بیش از آن که سایر فضایل مولی الموحّدین را از قلم محقق اردبیلی مرور کنیم، با هم عبارتی از امام راحل عظیم الشأن را که درباره خلوص نیت امیرالمؤمنین علیه اسلام نگاشته اند، مرور کنیم: «کمال عمل اولیاء ـ علیهم السلام ـ به واسطه جهات باطنیه آن بوده، و الا صورت عمل چندان مهم نیست؛ مثلاً ورود چندین آیه شریفه از سوره مبارکه «هل أتی» در مدح علی علیه السلام و اهل بیت طاهرینش ـ علیهم السلام ـ به واسطه چند قرص نان و ایثار آن ها نبوده، بلکه برای جهات باطنیه و نورانیت صورت عمل بوده؛ چنان چه در آیه شریفه اشاره ای به آن فرموده آن جا که فرماید إنما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً بلکه یک ضربت علی ـ علیه السلام ـ که افضل از عبادت ثقلین۱۰ می باشد نه به واسطه همان صورت دنیایی عمل بوده [به گونه ای] که کسی دیگر اگر آن ضربت را زده بود باز افضل بود، گرچه به ملاحظه مقابله کفر و اسلام، خیلی انجام این عمل مهم بوده که شاید شیرازه لشکر اسلام از هم پاشیده می شد، ولی عمده فضیلت و کمال عمل آن حضرت، به واسطه حقیقت خلوص و حضور قلب آن حضرت بوده در انجام وظیفه الهیه.» (سر الصلاه، ص۱۶)
مقدس اردبیلی همچنین به فضائل دیگری از امام علی بن ابی طالب علیهما السلام اشاره می کند:
«فضیلت چهارم آن حضرت حلم است و حلم آن حضرت به مرتبه ای بود که ابن ملجم علیه اللعنه با آن که حضرت را چنان ضربتی زده بود، [امیرالمؤمنین] امام حسن علیه السلام را وصیت فرمود که آن ملعون را یک ضرب بیش نزند و گوش و بینی او را نبرد و از طعام و شرابی که آن حضرت میل می فرمود به او بدهد و پیش از آن، با آن که می دانست که که از او چه به ظهور خواهد آمد، از عطایایی که به دیگران می کرد او را محروم نمی ساخت. در روز جمل چون مروان را گرفتند با آن که عداوت او را با خود می دانست و می فرمود که بعد از من، از او به امت چه ها خواهد رسید و به قصد آن حضرت، آن شقی لعین شمشیر کین بر کمر بسته بود و در فتنه انگیزی تقصیر نکرده [بود] با این ها همه، او را گذاشت و حلم به کار فرمود. و أیضاً عبدالله زبیر که در آن روز نسبت به آن حضرت بی ادبی ها کرده بود و پدرش را که از حرب پشیمان شده بود، تحریص به قتال کرده و هر چه لایق به حال خودش بود، نسبت به آن حضرت در آن روز به فعل آورده و گفته [بود]، مع هذا حلم ورزید و از او عفو نمود و در گذرانید. و اهل بصره با آن که شمشیر بر روی او کشیده بودند و دشنام ها داده و بی ادبیها کرده [بودند] حکم کرد که کسی متعرض مال و اولاد ایشان نشود. و با عایشه کمال مهربانی نمود و زنان همراه او کرد که به مدینه اش رسانند و چون بر سعید بن عاص که با او از بدی و بدذاتی چیزی نمانده بود که به فعل نیاورده باشد، دست یافت، عفو نمود و مطلقا مؤاخذه اش نفرمود و در عوض دشنام، دعا و به جای غضب، حلم به کار می فرمود. چنان چه خود فرموده است: «یا رب زدنی الیوم حلماً فإنّی أری الحلم لم یندم علیه حلیم» یعنی بارالها زیاده ساز حلم من را که من می دانم که هیچ کس از حلم و بردباری پشیمانی نکشیده است.» و حکایت آن گبری که خیو بر روی مبارکش انداخت، خود مشهور است و محتاج به بیان نیست.
فضیلت پنجم: جود و کرم آن حضرت است که دوست و دشمن را اتفاق است بر آن است که سخی ترین خلق الله او بود. چنان که مکرر جمیع مال و مایحتاج خود را در راه خدا داد که هیچ چیز را باقی نگذاشت و به دست مبارک خود باغی ساخته بود که مبلغ های کلی حاصل آن بود و تمام را به فقراء می رسانید. و شمّه ای از این صفت است حکایت نزول هل أتی۱۱ و إنما ولیکم الله۱۲ که قبل از این مذکور شد. و از جمله سخاوت های آن حضرت، جود به نفس و بذل جان عزیز است که جان خود را بذل نمود و به جهت خوشنودی حق تعالی در شب غار در فراش رسول الله خوابید و خود را فدای رسول الله(ص) کرده [بود و] آیه و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله۱۳ در شأن او نازل شد یعنی از مردمان کسی هست که می فروشد نفس خود را و جان عزیز خود را بذل می کند در راه الله تعالی، و آن به غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام کسی نبود و از دیگری این نحو کار به ظهور نیامده است. و مشهور است که باغی در مدینه داشت که همه کس را آرزوی آن بود و آن را به ده هزار دینار فروخت و جمیع آن را در مسجد به فقراء و مساکین پخش نموده به خانه آمد، در حالتی که وجه چاشتی [مبلغی برای خرید غذا] از آن نمانده بود، فاطمه علیها السلام گفت: تو می دانی که حسنین دو روز است که چیزی نخورده اند و من و تو نیز همان حال داریم، از این باغ مرا یک رطل آرد جو نصیب نبود؟ گفت: جماعتی که ذل سؤال [بیچارگی و فقر] در چهره ایشان مشاهده نتوانست کرد، مانع آمدند که از آن چیزی به خانه آورم.
فضیلت ششم شجاعت است. و اجماع کافه ناس است که امیرالمؤمنین علیه السلام شجاعترین خلق الله بود و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید که پادشاهان فرنگ و روم صورت آن حضرت را در عبادت خانه های خود کشیده اند و می کشند و به شمشیری که حمایل می کنند نام او را نقش می نمایند و ملوک دیلم صورت او را در سیف های خود به جهت و واسطه فتح و نصرت و تیمّن و تبرک می کشیده اند.
فضیلت هفتم مستجاب بودن دعای آن حضرت است چه حضرت رسول صلی الله علیه و آله در روز مباهله گفت من دعا می کنم و تو آمین بگو.
فضیلت هشتم خبر دادن آن حضرت است از غیب و اگرچه آن از حد و حصر به در است لکن [یکی از ان ها] زینت بخش این کتاب می شود: آن که متوجه صفین بودند، تشنگی بر حیوانات ایشان غلبه نمود، آن حضرت دیری دید و از راهب آن دیر طلب آب کرد. راهب گفت از این جا تا آب، سه فرسخ راه است و در هر یک ماه از برای من اندک آبی می آورند، اگر به شما دهم خود تلف می شوم. حضرت امیر علیه السلام از راه به در رفته، اطراف را ملاحظه نمود و زمینی را نشان داد که بکنند، چون کندند سنگی عظیم پیدا شد؛ گفت سنگ را بردارید و آب بخورید، خلق کثیر بر آن جمع شدند که سنگ را حرکت دهند نتوانستند. [گفته اند:] که آن ها که خواستند که آن سنگ را حرکت دهند و نتوانستند سیصد کس بودند و عدد لشگریان نود هزار، چون همه عاجز آمدند، خود از اسب فرود آمده به سر پنجه خیبر گشا آن سنگ را حرکت داده، بر داشت و به دور افکند، از زیر آن چشمه آبی پیدا شد که آبش از عسل شیرین تر و از یخ سردتر و از برف سفیدتر بود. تمام لشگر آب خوردند و حیوانات را آب دادند و مشگ ها پر کردند و باز امر نمود که سنگ را به جای خود نهند چون مقدور آن لشگر نبود، خود به نفس نفیس متوجه شده، سنگ را به جای خود نهاد و خاک بر آن ریختند. (و چون از صفین مراجعه نمودند، یارانی که همراه بودند هر چند تفحّص آن کردند، نیافتند.) و راهب از دیر فرود آمده، پرسید که این شخص نبی است؟ گفتند نه، وصی نبی است. پس به خدمت آن حضرت شتافته در دست آن حضرت مسلمان شد و گفت از پدران، به ما رسیده بود که در حوالی این دیر آبی است و از آن نشان ندهد مگر نبی یا وصی نبی. و پدر من در آرزوی دیدن این سرور، مدت ها در این دیر به سر برد و این دولت نصیب من شد. پس به خدمت آن حضرت به صفین رفت و شهادت یافت.
فضیلت نهم جهاد است دوست و دشمن را اتفاق است که استحکام بنای دین مصطفی به شمشیر آبدار دشمن شکار مرتضوی است.
فضیلت دهم نسب شریف آن حضرت است که کسی در شرافت نسب، به او نمی تواند رسید. چنانکه خود فرموده: «نحن اهل البیت لایقاس بنا احد»۱۴ و جاحظ که از متعصّبان اهل سنت است در این قول تصدیق آن حضرت کرده است.
فضیلت یازدهم محبت آن حضرت است، چنانکه از انس بن مالک و احمد بن حنبل روایت شده است که رسول خدا فرمود: «حب علیٍّ حسنه لا یضرّ معها سیئه و بغض علیٍّ سیئه لا تنفع معها حسنه»۱۵ [ترجمه: محبت علی حسنه ای است که با آن هیچ سیئه ای ضرر نمی زند و بغض نسبت به علی سیئه ای است که با آن هیچ حسنه ای سود نمی بخشد]» (حدیقه الشیعه، مقدس اردبیلی، ص۱۸۷)

پی نوشت:
۱ . عیون اخبار الرضا(ع)، صدوق، ج۱، ص۷۲٫
۲ . شرح اصول الکافی، مازندرانی، ج۴، ص۱۴۸٫
۳٫ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۷٫
۴ . المناقب، خوارزمی، ص۸۲٫
۵٫ کشف الغطاء، شیخ جعفر کاشف الغطاء، ج۱، ص۱۳٫
۶٫ خصائص الائمه، شریف رضی، ص۷۱٫
۷ . مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، ج۱، ص۳۶۴٫
۸٫ فیض الغدیر، مناوی، ج۶، ص۱۸۶٫
۹٫ شرح اصول کافی، مازندرانی، ج۱، ص۲۵۷٫
۱۰٫ «لضربه علیٍ خیرٌ من عباده الثقلین»، بحار الانوار، ج۳۹، ص۲ / تاریخ امیرالمؤمنین، باب۷۰، ح۱
۱۱٫ سوره انسان، آیه۱٫
۱۲٫ سوره مائده، آیه۵۵٫
۱۳ . سوره بقره، آیه۲۰۷٫
۱۴٫ علل الشرایع، صدوق، جح۷، ص۱۷۷٫
۱۵٫ کشف الغطاء، کاشف الغطاء، ج۱، ص۱۷٫
بخش دهم
در این جا بجاست به مطلبی که مرحوم محقق خوانساری صاحب مشارق الشموس پیرامون این روایت مطرح کرده است، اشاره نماییم.
ایشان می نویسند: « ممکن است ضرری که در این روایت نفی شده است (لا یضرّ معها سیئه) به معنای ضرر کامل باشد که همان خلود در جهنم است، چراکه حبّ علی (ع)به حکم آیه أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی کمال ایمان است و با وجود ایمان کامل، کسی در آتش جهنم ماندگار و خالد نمی شود. چون عذاب کسی که گناه کبیره کرده باشد، روزی پایان می پذیرد… و ممکن است مراد آن باشد که اگر کسی خالصانه علی علیه السلام را دوست بدارد خداوند به فضل و رحمت خویش بعضی از گناهان او را می آمرزد و او را از انجام دادن بعضی دیگر مصون می دارد و ممکن است مراد آن باشد که محبت علی علیه السلام باعث شفاعت او می شود و شفاعت او از جانب خدا رد نخواهد شد.» (مشارق الشموس، محقق خوانساری، ج۲، ص۳۹۱)
نگارنده می گوید: مطابق با این مضمون روایات دیگری نیز هست، از جمله: عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «الایمان لایضرّ معه العمل و کذلک الکفر لاینفع معه العمل» (اصول کافی، کلینی، ج۲، ص۴۶۴) و علاوه بر محقق خوانساری، مرحوم علامه مجلسی نیز این روایات را بر خلود بر جهنم حمل کرده است. (مرآه العقول، مجلسی، ج۱۱، ص۳۹۶)
و در مقابل، روایات دیگری است که مطابق با آیه شریفه فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذره شراً یره۱ (پس هر که به مقدار ذره ای خوبی کرد آن را می بیند و هر کس به مقدار ذره ای بدی کرد آن را می بیند.)، ظاهر دیگری دارند.
از جمله امام باقر علیه السلام می فرمایند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله، ایستاد بر صفا پس فرمود: «ای اولاد هاشم، ای اولاد عبدالمطلب، من رسول خدا هستم به سوی شما. و من شفقت دارم نسبت به شما؛ و همانا عمل من برای خود من است، و از برای هر یک از شما عمل اوست. نگویید که محمد از ماست و زود است که ما داخل شویم در آنجایی که او داخل شود. نه! به خدا قسم، ای بنی عبدالمطلب، دوستان من از شما و غیر شما نیست مگر پرهیزگاران. آگاه باشید که من نمی شناسم شما را روز قیامت، در صورتی که بیایید و حمل کرده باشید دنیا را به پشت های خود، و مردم دیگر بیایند نزد من در صورتی که آخرت حمل آنهاست.» (روضه کافی، کلینی، ج۸، ص۱۸۲)
و یا چنان که امام باقر علیه السلام می فرمایند: «ای جابر، مذاهب باطله و رأی های فاسده تو را گول نزند که گمان کنی حبّ علی علیه السلام تو را بس است. آیا کفایت می کند برای مرد که بگوید من دوست می دارد علی علیه السلام را و دارای ولایت او هستم و مع ذلک فعّال و دارای کثرت عمل نباشد؟ اگر بگوید من رسول خدا را دوست می دارم (با آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله از علی علیه السلام بهتر است) ولی از سیره او متابعت نکند و عمل به سنت او ننماید، از حب او نفعی برای او حاصل نشود.» (اصول کافی، کلینی، ج۲، ص۷۴)
و همچنین در حکایت معروف طاووس است که دید صدای ناله و تضرّع و زاری می آید، تا آن که صاحب آن ناله خاموش شد و گویی غشوه ای برای او دست داد. چون به بالین او آمد، دید جناب علی بن الحسین علیهما السلام است! سر آن بزرگوار را به دامن گرفت و کلماتی خطاب به ایشان عرض کرد که مشتمل بود بر آن که تو فرزند رسول خدا(ص) و جگرگوشه فاطمه زهرایی، و بالاخره بهشت از آنِ شماست. آن سرور فرمود: خداوند بهشت را خلق فرموده از برای کسی که عبادت و اطاعت او کند، اگرچه غلام حبشی باشد؛ و آتش را خلق فرموده برای کسی که معصیت او کند، گرچه اولاد قریش باشد.» (یا سید قریش باشد) (بحار الانوار، مجلسی، ج۴۶، ص۸۱)
امام خمینی در کتاب چهل حدیث این دو دسته روایات را به گونه ای اخلاقی جمع کرده اند که با مشاهده آن، این فصل را به پایان می بریم: «و نویسنده [امام خمینی] گمان می کند که ممکن است این اخبار را حمل کرد به آن که، ایمان قلب را طوری منوّر می کند که اگر فرضاً گاهی خطا یا گناهی از انسان صادر شود، به واسطه آن نور و ملکه ایمان جبران کند به توبه و رجوع الی الله نماید [یعنی آن نور ایمان باعث توفیق توبه شود]؛ و صاحب ایمان بالله و یوم الآخره نگذارد، اعمالش به روز حساب افتد. پس، در حقیقت این اخبار حثّ [و تأکید و اصرار] بر تمسّک به ایمان و بقای به آن است. چنانچه نظیر این، حدیثی است که در کافی شریف از حضرت صادق علیه السلام نقل فرموده که «حضرت موسی علیه السلام به جناب خضر علیه السلام گفت: من از رفاقت با تو دارای شرافت و حرمت شدم، پس وصیتی به من بفرما. فرمود به او که: ملازم باش با چیزی که ضرر نرساند به تو با آن چیزی [یعنی با وجود آن چیز، هیچ امری نتواند به تو ضرر برساند] چنانچه با غیر آن به تو چیزی نفع نرساند. [یعنی و بدون آن چیز، هیچ امری نتواند به تو نفع برساند.]»۲
و من ذلک ما رَواه بإسناده عن محمد بن الرَیّان بن الصلت، رفعه عن ابی عبدالله علیه السلام قال کان امیر المؤمنین علیه السلام کثیراً ما یقول فی خطبته: «یا ایها الناس، دینکم دینکمً فإنّ السیئه فیه خیرٌ من الحسنه فی غیره و السیئهُ فیه تُغفَر و الحسنه فی غیره لا تُقبَل»۳ حضرت امیرالمومنین (ع) بسیاری از اوقات در خطبه های خویش می فرمود: «ای مردم، حفظ کنید دین خود را و دست از آن بر ندارید زیرا که گناه در آن بهتر از حسنه در غیر آن است و گناه در آن آمرزیده شود و در غیر آن عبادات و حسنات قبول نگردد.» [یعنی با وجود دین داری اگر گناه کنید، آمرزیده می شوید ولی اگر دین نداشته باشید، حسنات هم به حساب نمی آید] و این حدیث شریف و امثال آن که در مقام ترغیب به ملازمت دیانت حقه است، دلالت بر آن دارد که سیئات مؤمنین و صاحبان دین حق، بالاخره آمرزیده شود؛ چنانچه خداوند فرماید: إن الله یغفر الذنوب جمیعاً۴ و از این [جهت]، سیئات آن ها را می توان گفت که بهتر از حسنات دیگران است که هیچ وقت قبول نشود؛ بلکه شاید حسناتی که شرایط قبول، مثل ایمان و ولایت، در آن نباشد خود دارای ظلمتی باشد که از سیئات مؤمنین، که به واسطه نور ایمان در خوف و رجا هستند، ظلمت و کدورتش بیشتر باشد. بالجمله، این حدیث دلالت ندارد بر آن که اهل ایمان بر سیئات خود مأخوذ نیستند؛ چنانچه ظاهر است.
و از جمله احادیث مشهوره که گویند بین فریقین مشهور است این است که «حبّ علیٍّ حسنه لا یضرّ معها سیئهٌ و بُغضه سیئهٌ لا ینفع معها حسنهٌ»۵ دوستی علی علیه السلام حسنه ای است که با آن هیچ گناهی ضرر نمی رساند و بغض آن سرور گناهی است که هیچ نیکویی با آن نفع نبخشد.»
و این حدیث شریف در سلک حدیثی است که درباره ایمان، پیش از این مذکور شد. و معنی آن یا به طوری است که مرحوم مجلسی در آن اخبار احتمال دادند، که مقصود از ضرر خلود در نار یا دخول در نار است؛ یعنی حبّ آن سرور، که سرمایه ایمان و اکمال و اتمام آن است، موجب شود که به شفاعت شافعین از نار مستخلص شود. و این چنانچه گفتیم منافات ندارد با آن که عذاب های گوناگون برزخ را داشته باشد؛ چنانچه در حدیث است که فرمودند شماها برزخ خود را اصلاح کنید، ما در قیامت از شما شفاعت می کنیم .۶ و یا آن که آن طور که ما ذکر کردیم مقصود باشد، که حبّ آن سرور، نورانیت و ملکه [ایمان] در قلب حاصل کند که احتراز از گناه کند؛ و اگر گاهی به گناه مبتلا شد، آن را به توبه و انابه ترمیم نماید، و نگذارد که رشته کار از دستش بیرون رود و مهار نفس گسیخته گردد. و از جمله، یک دسته اخباری است که در ذیل آیه شریفه در سوره فرقان مذکور شده: قال تعالی: و الذین لایدعون مع الله إلها آخر و لا یقتلون النفس التی حرَّم الله إلا بالحق و یا یزنون و من یفعل ذلک یلقَ أثاماً یضاعف له العذاب یوم القیامه و یخلد فیه مُهاناً إلا من تاب و آمن و عَمِل عملاً صالحاً فأولئک یُبدِّل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفوراً رحیماً.۷ فرمود: «آن هایی که نمی خوانند با خداوند خدای دیگری، و نمی کُشند نفسی را که خداوند حرام کرده کشتن او را، مگر به حق (در موارد مقرّره)، و زنا نمی کنند، این ها بندگان خاص خداوند هستند. و کسی که چنین کارهایی کند به جزای تامّ خود می رسد؛ مضاعف شود عذاب برای او روز قیامت، و مخلّد شود در آن عذاب با خواری؛ مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل نیکو بکند. آن ها را تبدیل می فرماید خداوند سیئاتشان را به حسنات. و می باشد خداوند آمرزنده و مهربان.» در ذیل این آیه اخبار کثیره هست که ما به ذکر یکی از آن [ها] اکتفا می کنیم، زیرا که همه، قریب به هم هستند در معنی و مضمون.
عن الشیخ فی أمالیه بإسناده عن محمد بن مسلم الثقفی، قال سألتُ اباجعفر محمد بن علی علیهما السلام عن قول الله عزّ وجلّ: فأولئک یُبَدِّل الله سیئاتهم حسناتٍ و کان الله غفوراً رحیماً فقال علیه السلام: «یؤتی بالمؤمن المذنب یوم القیامه حتی یُقام بمَوقف الحساب؛ فیکون الله تعالی هو الذی یَتَولّی حسابه لایُطلع علی حسابه احداً من الناس؛ فیُعَرِّفُه ذنوبَه حتی إذا أقَرَّ بسیئاته. قال الله عزوجل للکَتَبَهِ: بَدِّلوها حسناتٍ و أظهِروها للناس. فیقول الناس حینئذٍ: ما کان لهذا العبد سیئهٌ واحدهٌ؟ ثم یأمُر الله به الی الجنه. فهذا تأویل الآیه. و هی فی المذنبین من شیعتنا خاصه»۸ محدث جلیل القدر، محمد بن مسلم ثقفی رضوان الله علیه می فرماید: «سؤال [کردم] از حضرت باقرالعلوم علیه السلام از معنی قول خدا فأولئک… الی آخر الآیه فرمود: آورده شود مؤمن گناهکار در روز قیامت تا [قرار گیرد] در موقف حساب؛ پس ذات مقدس حق، خود حساب او را بکشد؛ و هیچ یک از مردم [را] بر حساب او آگاه نگرداند. پس از آن، گناهان او را به او معرفی فرماید، تا آن که اقرار به گناه خود کند. خدای تعالی به نویسندگان امر فرماید که گناهان او را مبدّل به حسنات کنند و به مردم اظهار کنند. پس مردم می گویند: برای این بنده یک گناه هم نبود! پس از آن، امر فرماید که او را به بهشت ببرند. این است تأویل این آیه. و این در گناهکاران از شیعیان ماست خاصتاً.»
اینکه آیه شریفه را بالتمام نوشتم و کلام را طولانی کردم برای آن است که مطلب چون از مهمّات است، و [عده ای] به مردم عامه بد فهماندند این قبیل اخبار را، و ربط آن ها به آیه شریفه جز به ذکر آیه معلوم نمی شد، از این جهت معذورم از طول مُملّ [و طولانی شدن عبارت]. کسی که صدر و ذیل آیه شریفه را ملاحظه کند، می فهمد که مردم مطلقا به اعمال خود گرفتارند و مؤاخَذ [مورد مؤاخذه] در زشتی ها هستند؛ مگر آن هایی که ایمان آورند و توبه از گناهان کنند و عمل صالح به جا آورند. و این سه در هر کس جمع شود، رستگار و مورد الطاف خداوند است و در پیشگاه مقدس حق محترم است، و سیئات و گناهان [او] مبدّل به حسنات شود. و جناب باقرالعلوم علیه السلام نیز تأویل همین را فرمودند که کیفیت حساب و موقف چنین اشخاصی به این ترتیب است. منتها آن که این خاص به شیعیان اهل بیت است و دیگر مردم از آن محروم هستند، زیرا که ایمان حاصل نشود مگر به ولایت علی و اوصیای او از معصومین طاهرین علیهم السلام؛ بلکه ایمان به خدا و رسول قبول نشود بدون ولایت؛ چنانچه در فصل بعد از این انشاء الله مذکور شود. پس، این آیه شریفه و اخبار مفسّره را باید از ادله اولیه شمرد، زیرا که دلالت دارد بر آن که اگر شخص ایمان داشته باشد و جبران گناهان را با توبه و عمل صالح نکند، مشمول این آیه نخواهد بود.
پس ای عزیز، شیطان تو را مغرور نکند و هواهای نفسانیه تو را گول نزند. البته انسان تنبلِ مبتلا به شهوات و حبّ دنیا و جاه و مال، مثل نویسنده، همیشه دنبال بهانه است از برای تأیید تنبلی خود؛ و هرچه موافق با شهوات او باشد و مؤید هواهای نفسانیه و خیالات شیطانیه او باشد، اقبال به آن نماید و چشم و گوش خود را به آن باز کند، بدون آن که فحص از مغزای [و معنای عمیق] آن نماید یا به مقابلات و معارضات آن نظر نماید. بیچاره گمان می کند به مجرد دعوی تشیع و حبّ اهل بیت طهارت و عصمت جواز ارتکاب هر محرّمی را خدای نخواسته دارد و قلم تکلیف، نعوذبالله از او برداشته شده! بدبخت نمی داند که شیطان بر او تعمیه کرده [و او را کور کرده است]؛ و در آخر عمر بیم آن است که محبت بی مغز بی فایده نیز از دستش برود و با کف تهی در صف نواصب اهل بیت علیهما اسلام محشور گردد. آخر دعوی محبت کسی [که] بیّنه نداشته باشد پذیرفته نیست. ممکن نیست من با شما دوست باشم و محبت و اخلاص داشته باشم، و بر خلاف تمام مقاصد و مطلوبات شما اقدام کنم. درخت محبّت ثمره و نتیجه اش عمل بر طبق آن است؛ و اگر این ثمره را نداشته باشد، باید دانست که محبت نبوده، خیال محبت بوده [است].
پیغمبر اکرم و اهل بیت مکرّم او صلوات الله علیهم، تمام عمر خود را صرف در بسط احکام و اخلاق و عقاید نمودند و یگانه مقصد آن ها نشر احکام خدا و اصلاح و تهذیب بشر بوده و هر قتل و غارت و ذلّت و اهانتی را در راه این مقصد شریف سهل شمردند و از اقدام باز نماندند؛ پس محبّ و شیعه آن ها کسی است که در مقاصد آن ها با آن ها شرکت کند و پیروی از آثار و اخبار آن ها کند. این که در اخبار شریفه اقرار به لسان و و عمل به ارکان را از مقوّمات ایمان شمرده، بیان یک سرّ طبیعی و سنه الله جاریه است؛ چون که حقیقت ایمان ملازم با اظهار و عمل است. عاشق در جبلّه طبیعیه اوست، اظهار عشق و تغزّل در شأن معشوق، و عمل به لوازم ایمان و محبت خدا و اولیای او [فطرت عاشق، اظهار عشق و عمل به لوازم آن است.] [اگر] عمل نکرد مؤمن نیست و محبت ندارد. و این صورت ایمان و محبت بی مغز و معنی نیز با جزئی حوادث، و فی الجمله فشار، از بین می رود و صفر الید [دست خالی] به دار جزای اعمال منتقل شود.» (چهل حدیث، امام خمینی سلام الله علیه، ص۵۷۳)
نگارنده می نویسد: ولایت اهل بیت(ع)و محبت پیامبر و آل پیامبر(ص) تنها در صورتی واقعی است که آدمی به لوازم آن تن در دهد. مگر می توان دعوی دوستی لیلی کرد و از دستور او سرپیچی نمود. چنانکه از امام باقر(ع) روایت است که فرمود: «شیعتنا من تابعنا و لم یخالفنا» (الاصول السته عشر، ص۶۱) شیعه ما کسی است که از ما تبعیت کند و با ما مخالفت نکند. و از همین روست که شیعه در تعریف ائمه کسی است که پیروی از دستورات ایشان می کند و چنان زیسته است که به اخلاق حمیده ایشان متخلّق گردیده است. چنانکه امام صادق(ع) می فرمایند: «خلق ارواح شیعتنا من طینتنا» (اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۳۹) روح شیعیان ما از طینت ما خلق شده است. و امام باقر(ع)می فرمایند: «ان الله عزوجل خلقنا من اعلی علیین و خلق قلوب شیعتنا ممّا خلقنا منه و خلق ابدانهم من دون ذلک» (اصول کافی، ج۲، ص۴) خداوند ما را از اعلی علیین خلق کرد و دل های شیعیان ما را از همان چیزی خلق کرد که ما را آفریده بود و بدن آن ها را از غیر آن آفرید.
پس آیا ممکن است که قلب ما ـ اگر آمیخته به گناه باشد ـ قلب شیعه ای باشد که مشمول عنایت آنها است. چنانکه هم ایشان می فرمایند: «ما شیعتنا الا من اطاع الله» (کافی، ج۲، ص۷۳) پس حبّ علی(ع) تنها در دل هایی است که مطابق با دستور آن ها عمل مشی نماید.
این فصل را نیز با روایتی از امام باقر(ع) به پایان می بریم با این امید که خداوند توفیق شیعه بودن را به یکایک ما ارزانی دارد.
أبو علی الأشعری، عن محمد بن سالم، وأحمد بن أبی عبد الله، عن أبیه، جمیعا عن أحمد بن النضر، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: قال لی: یا جابر أیکتفی من ینتحل التشیع أن یقول بحبّنا أهل البیت، فوالله ما شیعتنا إلا من اتقى الله وأطاعه وما کانوا یعرفون یا جابر إلا بالتواضع والتخشع والأمانه وکثره ذکر الله والصوم والصلاه والبر بالوالدین والتعاهد للجیران من الفقراء وأهل المسکنه والغارمین والأیتام وصدق الحدیث وتلاوه القرآن وکف الألسن عن الناس إلا من خیر، وکانوا امناء عشائرهم فی الأشیاء. قال جابر: فقلت: یا ابن رسول الله ما نعرف الیوم أحدا بهذه الصفه، فقال: یا جابر لا تذهبن بک المذاهب حسب الرجل أن یقول: أحب علیا وأتولاه ثم لا یکون مع ذلک فعّالاً؟ فلو قال: إنی أحب رسول الله فرسول الله (صلى الله علیه وآله) خیر من علی (علیه السلام) ثم لا یتبع سیرته ولا یعمل بسنته ما نفعه حبه إیاه شیئا، فاتقوا الله واعملوا لما عند الله، لیس بین الله وبین أحد قرابه، أحب العباد إلى الله عز وجل [وأکرمهم علیه] أتقاهم وأعملهم بطاعته، یا جابر والله ما یتقرب إلى الله تبارک وتعالى إلا بالطاعه وما معنا براءه من النار و لا على الله لاحد من حجه، من کان لله مطیعا فهو لنا ولی ومن کان لله عاصیا فهو لنا عدو، وما تنال ولایتنا إلا بالعمل والورع.
جابر گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: ای جابر! آیا کسی که ادعاء تشیع می کند، او را بس است که از محبت ما خانواده دم زند؟! به خدا شیعه ما نیست، جز آن که از خدا پروا کند و او را اطاعت نماید، ای جابر! ایشان شناخته نشوند، جز با فروتنی و خشوع و امانت و بسیاری یاد خدا و روزه و نماز و نیکی به پدر و مادر و مراعات همسایگان فقیر و مستمند و قرض داران و یتیمان و راستی گفتار و تلاوت قرآن و بازداشتن زبان از مردم، جز از نیکی آن ها، و آن ها امانت نگهدار فامیل خویش باشند. جابر گوید عرض کردم: یا ابن رسول الله! ما امروز کسی را دارای این صفات نمی شناسیم، فرمود: ای جابر! به راه های مختلف مرو، آیا برای مرد کافی است که بگوید: من علی را دوست دارم و از او پیروی می کنم، و با وجود این فعالیت دینی نکند؟! پس اگر بگوید: من رسول خدا صلی الله علیه و آله را دوست دارد ـ رسول خدا صلی الله علیه و آله که بهتر از علی علیه السلام است ـ سپس از رفتار او پیروی نکند و به سنّتش عمل ننماید، محبتش به پیغمبر هیچ سودی ندهد، پس از خدا پروا کنید و برای آن چه نزد خداست عمل کنید، خدا با هیچ کس خویشی ندارد، دوست ترین بندگان خدای عزوجل [و گرامی ترینشان نزد او] با تقوا ترین و مطیع ترین آن هاست. (ترجمه اصول کافی، سید جواد مصطفوی، ج۳، ص۱۱۹)

پی نوشت :
۱-سوره زلزال، آیه۷و۸٫
۲-اصول کافی، کلینی، ج۲، ص۴۶۴٫
۳-اصول کافی، کلینی، ج۲، ص۴۶۴٫
۴-سوره زمر، آیه۵۳٫
۵-مناقب، ج۳، ص۱۹۷٫
۶-فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۴۲٫
۷-سوره فرقان، ایه۲۲
۸-الامالی، صدوق، ص۷۰٫

 

 

فصل پنجم

«ارمض الله فیه ذنوب المؤمنین»
میبدی می نویسد:
شهر رمضان الذی انزل فیه القران هدی للناس و بَیِّنات من الهدی و الفرقان فمن شهد منکم الشهر فلیصمه و من کان مریضاً أو علی سفرٍ فعِدَّهٌ من أیام اخر یُرید الله بکم الیُسر و لایرید بکم العسر و لِتَکملوا العِدَّهَ و لِتُکَبِّروا الله علی ما هدیکم و لعلّکم تشکرون أی أتاکم شهرُ رمضان ـ می گوید: اینک ماه رمضان اقبال کرد بر دوستان، ماهی که هم بشوید، هم بسوزد: بشوید با آب توبه دلهای مجرمان [را و] بسوزد با آتش گرسنگی تن های بندگان [را].
اشتقاق رمضان از «رَمضا» است یا از «رَمض». اگر از رمضا است آن سنگ گرم باشد که هر چه بر آن نهند بسوزد، و اگر از رمض است باران باشد که به هرچه رسد، آن را بشوید.
مصطفی(ص) را پرسیدند که رمضان چه باشد؟ گفت: «أرمض الله فیه ذنوب المؤمنین و غفرها لهم.»
انس مالک گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که گفت: «هذا رمضان قد جاء، تُفتح فیه ابواب الجنه و تُغلق فیه ابواب النار، و تُغلق فیه الشیاطین، من ادرک رمضان فلم یغفر له فمتی؟» [این ماه رمضان است که آمده است، درهای بهشت در آن باز است و درهای آتش بسته است و در آن شیطان ها به بند هستند. هرکس رمضان را درک کند و بخشیده نشود کسی بخشیده می شود؟] و قال صلی الله علیه و آله: «لو اذن الله للسموات و الارض أن تتَکلّما لبشّرتا صوّام رمضان بالجنه» [ترجمه: اگر خداوند به آسمان ها و زمین اذن می داد که سخن بگویند، روزه داران ماه رمضان را به بهشت بشارت می دادند] ای مسکین که قدر این نعمت نمی دانی، هر کجا در عالم نواختی است و شرفی در کنار تو نهادند، و تو از آن بی خبر، اسلام که از همه ملت ها برتر است و بهتر، دین تو آمد، قرآن که از همه کتاب ها عزیزتر است، کتاب تو. مصطفی(ص) که سید ولد [فرزندان] آدم است و چشم و چراغ مملکت و پیشرو جهانیان در قیامت، رسول تو، کعبه که شریف ترین بقعه هاست، قبله تو، ماه رمضان که از همه ماه ها فاضل تر است و شریف تر است، ماه تو و موسم معاملت تو، ماهی که در آن ماه، معاصی، مغفور و شیاطین، مقهور، بهشت در او آراسته، و در ها گشاده و درهای دوزخ در او بسته، و بازار مفسدان در او شکسته، و اعمال مطیعان با اخلاص پیوسته، و گناهان گذشته و آلودگی نبشته در آن سوخته.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام گفت: «اگر الله خواستی که امت احمد را عذاب کند ماه رمضان به ایشان ندادی، و نه سوره قل هو الله احد. خداوندان معرفت را اینجا رمزی دیگر است: گفتند: ـ رمضان از آن گفتند ـ که رب العزه در این ماه دل های عارفان از غیر خود بشوید، پس به مهر خود بسوزد، گه در آتش دارد گه در آب، گه تشنه گه غرقاب، نه غرقه سیراب و نه تشنه را خواب، و زبان حال ایشان می گوید:
گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نواز
عاشق آن به کو میان آب و آتش در بود
تا بدان اول بسوزد پس بدین غرقه شود
چون زخود بی خود شود، معشوقش اندر بر بود
این است که پیر طریقت گفت: ـ حین سئل عن الجمعیه ـ فقال: «أن یقع فی قبضه الحق، و من وقع فی قبضه الحق، احترق فیه و الحق خلفه.» [جمعیت آن است که در نشست حق باشی. و هر کس در مشت حق باشد، در آن آتش می گیرد در حالی که خداوند پشت سر اوست.] در عشق تو بی سریم سر گشته شده
وز دست امید ما سر رشته شده
مانند یکی شمع به هنگام صبوح
بگداخته و سوخته و کشته شده»
(کشف الاسرار، میبدی، ج۱، ص۴۹۵)
در این گفتار چند نکته است که با هم ملاحظه می کنیم:
یکم. معنای لغت رمضان چیست:
ابن عربی می نویسد: «رمضان از اسماء الهی است و به معنای صمد است.» (الفتوحات المکیه، ج۱، ص۶۰۴ / موسوعه الکسنزان، ج۱۰، ص۷۲)
استاد بزرگوار حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در این باره می نویسند: «رمضان از ریشه «ر م ض» به معنای شدت حرارت است۱ و در اصطلاح، ماه نهم از ماه های قمری را گویند. در علت نام گذاری این ماه به رمضان وجوهی گفته اند مانند: ۱٫ رَمَض، بارانی است که قبل از پاییز می بارد و زمین را شست و شو می کند ؛۲ همچنین ماه رمضان انسان ها را از گناه شست و شو و دلهایشان را پاک می کند ؛ ۳
۲٫ رَمض، حرارت سنگ بر اثر تابش خورشید است ۴ و روزه دار حرارت تشنگی و مانند آن را احساس می کند ؛۵
۳٫ رَمَضَ النصلَ (و نَصلِ رمیض) یعنی تیر را تراشید .۶ ابن اثیر آورده است: اگر کسی را در حضور او مدح کنی گویا کارد رمیض (تیز) را بر حنجره او گذرانده باشی: … فکأنّما أمررت علی حلقه موسی [تیغ] رمیضاً .۷ در ماه رمضان تیر را تیز می کردند تا در ماه شوال قبل از رسیدن ماه های حرام جنگ صورت پذیرد ؛۸ ۴٫ رمضان از اسمای الهی است و بر اثر رحمت پروردگار گناهان بر طرف می شود .۹ البته برخی بر آن اند که حدیثی که دلالت می کند بر این که رمضان از اسمای الهی است ضعیف است و در حدیث صحیح، اطلاق عنوان رمضان بدون اضافه شهر مشهود است ؛ ۵
۱۰٫ هنگام نامگذاری ماه ها، نام هر ماهی را به مناسبت فصلی که در آن واقع شده بود انتخاب می کرده اند و چون این ماه با گرم ترین روز های سال همزمان شد آن را رمضان نامیدند .۱۱ (تسنیم، جوادی آملی، ج۹، ص۳۲۱)
نکته دوم. ماه رمضان، ماه رحمت الهی است:
درباره این که ماه رمضان، ماه رحمت خداوند است در روایات اهل بیت اشارات فراوانی یافت می شود.
شیخ صدوق رحمه الله در کتاب فضائل الأشهر الثلاثه (ص۱۱۷) روایتی را از امام مجتبی(ع) از پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) نقل می کند: «علی بن أحمد بن عبد الله بن أحمد بن أبی عبد الله البرقی قال: حدثنی أبی عن جده أحمد بن أبی عبد الله عن أبیه عن علی ابن الحسین البرقی: قال: حدثنی أبی عن جده الحسن بن علی بن أبی طالب علیه السلام قال: قال رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم: ان بین شعبان و شوال، شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن وهو شهر الله تعالى ذکره و هو شهر البرکه وهو شهر المغفره وهو شهر الرحمه وهو شهر التوبه وهو شهر الإنابه و هو شهر قراءه القرآن وهو شهر الاستغفار وهو شهر الصیام وهو شهر الدعاء وهو شهر العباده وهو شهر الطاعه وهو شهر العتق من النار و الفوز بالجنه، من لم یغفر له فی شهر رمضان لم یغفر له إلى قابل فأیکم منثق (یثق) ببلوغ شهر رمضان قابل، صوموه صیام من یرى أنه لا یصوم بعده أبدا، فکم من صائم له عاما أول أمسى عامکم هذا فی القبر مدفونا وأصبح فی التراب وحیدا فریدا ینبهکم الله من رقده الغافلین وغفر لنا ولکم یوم الدین» (فضائل الأشهر الثلاثه، شیخ صدوق، ص۱۱۷)
ترجمه: رسول خدا فرمودند: بین ماه شعبان و ماه شوال، ماه رمضان است که قرآن در آن نازل شد. و این ماه، ماه خداست که خود آن را یاد کرده است. و این ماه، ماه برکت است و ماه مغفرت و ماه رحمت است. این ماه، ماه توبه و انابه است و این ماه، ماه قرائت قرآن است و این ماه، ماه استغفار است و این ماه، ماه روزه است و ماه دعاست و ماه عبادت است و ماه طاعت خداوند است و این ماه، ماه آزادی از آتش است و ماه رسیدن به بهشت است و هر کس در این ماه آمرزیده نشود تا ماه رمضان سال بعد آمرزیده نمی شود. و کدامیک از شما مطمئن است که ماه رمضان سال آینده را درک می کند. پس این ماه را روزه بگیرید آن گونه که گویی روزه سال بعد را درک نمی کنید [چه بسیار روزه دارانی که یک سال را برای روزه داری در اختیار دارند و امسال را در قبر مدفون اند و سر بر تراب دارند در حالی که تنهایند.] خداوند شما را از غفلت بر حذر می دارد و ما و شما را بیآمرزاد.
سید بن طاووس نیز از امام صادق نقل کرده است که ایشان می فرمودند: «اللهم هذا شهر رمضان و هذا شهر الصیام و هذا شهر القیام (نماز و زنده داری) و هذا شهر الإنابه (بازگشت به خدا) و هذا شهر التوبه و هذا شهر الرحمه و هذا شهر المغفره و هذا شهر التوبه و هذا شهر العتق من النار و هذا شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن» (اقبال الاعمال، سید بن طاووس، ج۱، ص۸۱)
این مطلب را علامه مجلسی نیز در بحار نقل کرده است. (بحارالانوار، مجلسی، ج۹۴، ص۳۵۹) و در صحیفه سجادیه نیز از این ماه، با عنوان «شهر المغفره و الرحمه» و «شهر العتق من النار و الفوز بالجنه» یاد شده است. (صحیفه سجادیه، ص۲۳۵ / أیضاً الکافی، کلینی، ج۴، ص۷۵)
مرحوم ثقه الاسلام کلینی در کتاب شریف کافی از امام باقر نقل می کند که می فرمودند: «أحمد بن محمد، عن الحسین بن سعید، عن الحسین بن علوان، عن عمرو بن شمر عن جابر، عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: کان رسول الله (صلى الله علیه وآله) یقبل وجهه إلى الناس فیقول: یا معشر الناس، إذا طلع هلال شهر رمضان غلّت مرده الشیاطین وفتحت أبواب السماء وأبواب الجنان وأبواب الرحمه و غلّقت أبواب النار واستجیب الدعاء وکان لله فیه عند کل فطر، عتقاء یعتقهم الله من النار وینادی مناد کل لیله هل من سائل هل من مستغفر» (الکافی، شیخ کلینی، ج۴، ص۶۷)
ترجمه: رسول الله بسیار صورت خود را به روی مردم می کرد و می فرمود: ای مردم وقتی هلال ماه رمضان طلوع می کند، دستیاران شیطان در بند می شوند و درهای آسمان و بهشت و درهای رحمت باز می گردند و درهای دوزخ بسته می شوند. دعا مستجاب می شود و خداوند در هر شام، گروهی را از آتش رهایی می بخشد، هر شامگاه، ندا دهنده ای ندا سر می دهد که آیا کسی هست که چیزی طلب کند و آیا کسی هست که طلب مغفرت داشته باشد. (کافی، ج۴، ص۶۷ / أیضاً ثواب الأعمال، شیخ صدوق، ص۶۴ / فضائل الأشهر الثلاثه، صدوق، ص۸۰)
با توجه به آن چه آوردیم و روایات بسیاری که در کتاب های روایی درباره گشایش ابواب رحمت الهی در ماه مبارک رمضان، قابل دستیابی است، می توان به جرأت گفت خزائن بی انتهای رحمت الهی در این ماه به روی بندگان گشاده است و اگر دلی خویشتن را در مسیر وزش نسیم لطف و برکت این ماه قرار دهد، امید بسیار است که مشمول کرامت خداوندی قرار گیرد. چراکه چنانکه امام سجاد(ع)در صحیفه سجادیه می فرمایند: «یا من یرحم من لا یرحمه العباد»، خداوند کسی است که بر کسانی رحم می کند که هیچ کس بر آن ها رحم نمی کند. مرحوم سید علی خان در شرح خویش بر صحیفه سجادیه درباره این فراز از عبارت امام سجاد(ع) می نویسد: «الرحمه قیل: هی ترک عقوبه من یستحقّها، و قیل: إیصال الخیر و دفع الشر، و أصلها: الرقّه و التعطّف کما تقدّم بیانه.
و لمّا کانت رحمته تعالی تشمل جمیع الموجودات من طریق الخلق و الرزق و النفع و دفع الضرّ من غیر شائبه غرض و لا ضمیمه عله و کانت رحمه غیره من العباد لاتخلو من عله و غرض (و هو طلب عوض علیها إمّا ثواب آجل أو ثناء عاجل و إمّا إزاله رقّه الجنسیه أو إزاحه خساسه البخل) فإذا إنتفت العلّه و عدم الغرض، انتفت الرحمه ضروره إنتفاء المعلول لإنتفاء العله، لا جرم صدق أنّه سبحانه یرحم من لا یرحمه العباد و مع ذلک فعفوه عن المجرمین و حلمه عن الخاطئین مع انتهاکهم عن حرماته ما لو انتهکه أحد من حرمه أدنی مقتدر علی الإنتقام، لعاجله به و لم یبق علیه.
قال بعض العارفین: من کمال رحمته ستره لعیوبک و هم یعلم منک ما لو علمه ابواک لفارقاک، و لو علمت به إمرأتک لجفتک، و لو إطلعت علیه أمتک لأقدمت علی الفرار، و لو علمه جارک لسعی فی تخریب دارک، فأیّ رحمه أکمل من رحمته. و عن عمران بن الحصین قال: کان فی عهد النبی صلی الله علیه و آله شاب فیه إتراف و رهق و کان له أب یزجره، فلاینزجر، فلمّا فارق الدنیا لم یصلّ علیه أبوه و لم یصلح من تجهیزه ما ینبغی أن یفعله، فلمّا جنّ علیه اللیل رأی إبنه فی النیام، فی قصر علی سریر یجلّ حسنهما عن الوصف و علیه حلل خضر و وجهه یتهلل إشراقاً، فسأله عن حاله فقال: لمّا بلغت روحی التراقی ندمت علی ما سلف منّی و لم أر منک إشفاقاً و رحمه فقدمت علی ربّی نادماً مجفواً مهجوراً، یبرأ منّی و لم یرحمنی أقرب الناس منّی سبباً و أمتّهم بی نسباً، فرحمنی ربّی و لم یقنطنی من رحمته فأدخلنی هذه الروضه کما تری.» (ریاض السالکین، سیدعلی خان حسینی، ج۶، ص۲۰۴)
ترجمه: «گفته شده است که رحمت عبارت است از عقاب نکردن کسی که استحقاق عقاب شدن را دارد. و گفته شده است رحمت یعنی رساندن خیر و دفع شد. [ضمن این که لازم است بدانیم] اصل رحمت عطوفت و مهربانی است.
رحمت خداوند شامل حال همه موجودات است و این شمول از راه خلق کردن آن ها، روزی دادن به آن ها و رساندن نفع به ایشان و دفع کردن ضرر از آن ها است و این همه بدون آن است که خداوند غرضی از این امور داشته باشد و یا دلیلی برای کار خود بجوید، در حالی که همه بندگان اگر بر دیگری رحم می کنند، حتماً غرض و دلیلی بر کار خود دارند (که عبارت است از آن که از این رحمت خود، پاداشی را طلب می کنند یا ثواب اخروی و یا ستایش دنیوی را می خواهند و یا می خواهند پستی بخل را از خویش بزدایند و لذاست که اگر غرض از رحمت منتفی شد، دیگر بر کسی رحمت نمی آورند چراکه اگر علت منتفی شد، معلول هم منتفی می شود) [و به همین تفاوت است که می توان گفت:] خداوند بر کسی رحمت می آورد که دیگران به او رحم نمی کنند. خداوند او را می بخشد در حالی که حرمت خداوند را پاس نداشته است. و از هتک حرمتی در می گذرد که اگر درباره هر انسان صاحب اقتداری انجام یافته بود، انتقام آن را می گرفت.
برخی از عرفا گفته اند از مصادیق کمال رحمت خداوند آن است که عیب های تو را می پوشد در حالی که چیزهایی درباره تو می داند که اگر پدر و مادرت آن ها را می دانست، از تو دوری می گزید و اگر همسرت از آن ها خبر داشت به تو جفا می کرد و اگر مردم آن را می فهمید، از تو فرار می کردند و اگر همسایه است مطلع می شد، تمام تلاش خود را برای خراب کردن خانه ات به کار می بست. پس کدامین رحمت است که از این بالاتر است.
عمران بن حصین نقل می کند که: در روزگار رسول الله صلی الله علیه و آله، جوانی بود که در نافرمانی خدا اصرار می ورزید و فتنه انگیزی می کرد. پدری داشت که از او منزجر بود به حدی که وقتی جوان مُرد، پدر بر جنازه او نماز نگذارد و برای کفن و دفن او آن گونه که سزاوار بود تلاش نکرد. چون شب آمد، پسر را در خواب دید که در قصری بر تخت تکیه داده که زیبایی اش به وصف نمی آید و پارچه های گران قیمت بر او افتاده و صورتش می درخشد. از پسر جویای حال شد. پسر گفت وقتی روح من به آستانه خروج از کالبد رسید، از آن چه کرده بودم پشیمان شدم. در آن هنگام از تو هیچ محبتی ندیدم، پس روی به خدا کردم در حالی که پشیمان و مهجور بودم و همه مرا ترک کرده بودند و نزدیک ترین کسان من نیز به من رحم نمی کردند. پس در آن هنگام خدای تعالی مرا رحم آورد و مرا از رحمت خویش بی نصیب نگذارد و به این باغ که می بینی درآورد.»

پی نوشت
۱٫ المصباح، ص۲۳۸ / مفردات، ص۳۶۶، ر م ض.
۲ . ترتیب کتاب العین، ج۱، ص۷۱۳ / لسان العرب، ج۷، ص۱۶۱٫ ر م ض.
۳ . التفسیر الکبیر، مج۳، ج۵، ص۸۳٫
۴ . ترتیب کتاب العین، ج۱، ص۷۱۳، ر م ض.
۵ . الجامع لأحکام القرآن، مج۱، ج۲، ص۲۷۱٫
۶ . لسان العرب، ج۷، ص۱۶۲٫ ر م ض.
۷ . النهایه، ج۲، ص۲۶۴٫۸٫ رک: الجامع لأحکام القرآن، مج۱، ج۲، ص۲۷۱٫
۹ . رک: مجمع البیان، ج۱-۲، ص۴۹۵٫
۱۰ . المصباح، ص۲۳۹ / الجامع لأحکام القرآن، مج۱، ج۲، ص۲۷۲٫
۱۱ . رک: المصباح، ص۲۳۸ / النهایه، ج۲، ص۲۶۴، ر م ض / جامع البیان، مج۲، ج۲، ص۱۹۰ / مجمع البیان، ج۱-۲،

 

بخش دوازدهم

حضرت امام خمینی رحمه الله در کتاب چهل حدیث درباره رحمت الهی می نویسند: «و دیگر آن که بنای آن عالم بر تفضّل و بسط رحمت غیر متناهیه حق جلّ و علا گذاشته شده است، و تفضّلات حق تعالی را حدّ و انتهایی نیست؛ و استبعاد از تفضّل جواد علی الاطلاق [کسی که جودش هیچ محدودیتی ندارد] و صاحب رحمت غیر متناهیه، از کمال جهل و نادانی است. جمیع این نعمت هایی که به بندگان عنایت فرموده، که از احصای آن ها، بلکه احصای کلیات آن ها، عقول عاجز و سرگردان است، بدون سابقه سؤال [درخواست] و استحقاق بوده؛ پس چه مانعی دارد که به مجرد تفضّل و بدون هیچ سابقه، اَضعاف مضاعف این ثواب ها را به بندگان خود عنایت فرماید. آیا بنای عالمی را که به نفوذ اراده انسانی قرار داده شده و درباره آن گفته شده: فیها ما تشتیهه الأنفس و تَلَذُّ الأعیُن۱ [و در بهشت هست هر آن چه دل ها بخواهند و چشم ها خوش دارند] با آن که اشتهای انسانی حدّ محدودی و قدر مقدری ندارد، درباره آن می توان این استبعادات را کرد؟ خدای تبارک و تعالی آن عالم را به طوری مقرر فرموده و اراده انسانی را طوری قرار داده که به مجرد اراده هر چه را بخواهد موجود کند، موجود می کند.» (چهل حدیث، امام خمینی، ص۴۸۵)
نکته ای که در این جا باید مورد توجه قرار داد و از آن به خدای متعال پناه برد، اغوایی است که شیطان در جان و روح آدمی به کار می گیرد تا انسان را از رحمت خدا ناامید سازد. راه بی سرانجام فلاکت آن لحظه ای آغاز می شود که آدمی از رحمت خداوند مأیوس گردد و همین یأس و ناامیدی سرآغاز هر گونه معصیت و گناهی می شود. چنانکه درباره شیطان رجیم این اتفاق واقع شد و آن گاه که راه توبه را بر خویش بست و به اشتباه، خویشتن را مطرود همیشگی درگاه الهی دانست، به سرانجام خویش تن داد.
عالم ربّانی ملّا احمد نراقی در معراج السعاده در این باره می نویسند: «صفت سیّم، یأس از روح الله و ناامیدی از رحمت خدا: از جمله مهلکات عظیمه بلکه گناهان کبیره است و در کتاب کریم، نهی صریح از آن شده، چنانکه می فرماید: یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله۲ یعنی ای بندگان که بر خود ستم و اسراف کرده اید از رحمت خدا ناامید نشوید. و باز می فرماید: و من یقنط من رحمه ربه الا الضالّون۳ یعنی کیست که ناامید از رحمت خدا شود مگر گمراهان و اهل ضلالت.
بلکه از بعضی آیات معلوم می شود که یأس از رحمت خدا، موجب کفر است، چنانکه می فرماید: و لاییأس من روح الله الا القوم الکافرون۴ یعنی مأیوس نمی شود از رحمت خدا مگر کفّار. و مروی است که مردی از بسیاری گناهان، این قدر خائف شده بود که از آمرزش خدا ناامید بود، حضرت امیرالمؤمنین به او فرمودند: ای مرد مأیوسی [مأیوس بودن] تو از رحمت خدا، بدتر است از گناهی که کرده ای. روزی حضرت رسول فرمودند که: اگر بدانید آن چه را من می دانم، کم خواهید خندید و بسیار خواهید گریست و به بیابان ها و صحراها بیرون خواهید رفت و بر سینه های خود خواهید زد و پناه به پروردگار خود خواهید برد. پس جبرئیل نازل شد و گفت پروردگار می فرماید که: بندگان مرا از من ناامید مکن. و مروی است که مردی بود در بنی اسرائیل که مردم را از رحمت خدا ناامید می کرد و ایشان را می ترسانید، در روز قیامت خدا به او خواهد فرمود که امروز من تو را از رحمت خود مأیوس می کنم همچنان که بندگان مرا از من ناامید ساختی.
و همین قدر بس است در مذمّت صفت یأس که آدمی را از دوستی خدا که سرّ همه فضائل و بالاترین آنهاست، باز می دارد زیرا که تا کسی به دیگری امیدوار نباشد، او را دوست نمی دارد و همچنین ظن بد به خدا چنان که مذکور خواهد شد، دلالت بر مذمّت این صفت نیز می کند. پس بر هر کسی لازم است که از این صفت مجتنب باشد، و علاج آن تحصیل ضد آن است که صفت رجا و امیدواری به رحمت خداست.» (معراج السعاده، نراقی، ص۱۴۸)
مرحوم نراقی سپس به صفت امید به رحمت خدا اشاره کرده و می نویسند: «ضد یاس از رحمت خدا، امیدوارى به اوست، که آن را صفت رجاء گویند. و رجاء عبارت است از انبساط سرور در دل، به جهت انتظار امر محبوبى. و این سرور و انبساط را وقتى رجاء و امیدوارى گویند که آدمى بسیارى از اسباب رسیدن به محبوب را تحصیل کرده باشد؛ مثل انتظار گندم از براى کسى که تخم بى‏عیب را به زمین قابلى که آب به آن نشیند، اندازد و آن را در وقت خود آب دهد. اما توقع چیزى که هیچ یک از اسباب آن را مهیا نکرده باشد، آن را رجاء نگویند، بلکه غرور و حماقت نامند، چون انتظار گندم از براى کسى که تخم آن را در زمین شوره زارى که بى آب باشد افکنده باشد. و اگر کسى بعضى اسباب را تحصیل کرده و بعضى را نکرده، که حصول محبوب، مشکوک فیه باشد، آن را آرزو و تمنا گویند، مثل آنکه تخم را به زمین قابلى افکنند اما در آب دادن، کوتاهى و تقصیر نمایند.
و چون این را دانستى، بدان که دنیا مزرعه آخرت است. و دل آدمى حکم زمین را دارد. و ایمان چون تخم است و طاعات آبى است که زمین را با آن سیراب باید کرد و پاک کردن دل از معاصى و اخلاق ذمیمه [مذموم و بد] به جاى [و همانند] پاک کردن زمین است از خار و خاشاک و سنگ و کلوخ و گیاهى که زرع را فاسد مى‏کند. و روز قیامت هنگام درویدن است. پس باید امید داشتن بنده به آمرزش را، قیاس کرد به امید صاحب زرع، و همچنان که‏کسى تخم را به زمین پاک افکنده، آن را به موقع آب دهد و از سنگ و خار و خس پاک سازد، چون چشم به لطف پروردگار داشته، بنشیند و امید گندم به خانه بردن، در وقت درو داشته باشد، این امید را رجاء گویند. و عقلا از او مى‏پسندند و مدح او را مى‏کنند. همچنین هر گاه بنده زمین دل را از خار و خس اخلاق ذمیمه، رفت و درو کرد و تخم ایمان را در آن پاشید و آب طاعات را بر آن جارى ساخت، پس امید به لطف‏پروردگار داشته باشد که او را از سوء خاتمه نگاه دارد، و او را بیامرزد. و این امیدوارى او رجاء محمود [پسندیده]، و در نزد عقل و شرع مستحسن [نیکو] است. و همچنان که کسى که از زراعت تغافل ورزد و سال خود را به کسالت و راحت به سر برد، یا تخم را در زمین شوره که آب به آن نمى‏نشیند، افکند و بنشیند و توقع درو کردن و گندم به انبار کشیدن را داشته باشد، این را حمق و غرور گویند و صاحب آن‏را احمق نامند. همچنین کسى که تخم ایمان و یقین را در زمین دل نیفکند، یا بیفکند و لیکن خانه دل او مشحون به رذایل صفات و مستغرق شهوات و لذات باشد و آن را به آب طاعتى سیراب ننماید و چشم ایمان و مغفرت را داشته باشد، مغرور و احمق خواهد بود.
و از آنچه گفتیم معلوم شد که امیدوارى و رجاء، در وقتى است که آدمى توقع محبوبى را داشته باشد که جمع آورى اسبابى را که در دست او هست، کرده باشد، و دیگر چیزى نمانده باشد، مگر آنچه را که از قدرت او بیرون است، که فضل و کرم خداست، که از لطف خود، او را از سوء خاتمه، و ایمان او را از شیطان، و دل او را از هوا و هوس محافظت نماید.
پس احادیث و اخبارى که در ترغیب به رجاء و امیدوارى به خدا، و وسعت عفو و رحمت او رسیده، مخصوص است به کسانى که چشم داشت [همراه] با عمل خالص داشته باشند و به دنیا و لذت آن فرو نرفته باشند.
پس جان من! به هوش باش تا شیطان ترا فریب ندهد، و از طاعت و عبادت باز ندارد، و به امید و آرزو، روزگار تو را بگذراند، تا زمام کار از دست تو در رود. و نظرى به احوال انبیاء و اولیاء و بزرگان بارگاه خدا افکن، و سعى ایشان را در عبادات ملاحظه نماى و ببین که چگونه عمر خود را در خدمت پروردگار صرف نمودند. و روز و شب، بدن خود را در رنج افکندند، و به عبادت و طاعت مشغول شدند. و چشم از لذات دنیویه پوشیدند، و شربت محنت و بلا را نوشیدند. و با وجود این، از خوف خدا پیوسته در اضطراب، و دیده ایشان غرق آب بود. آیا ایشان امید به عفو و رحمت‏خداوند نداشتند؟ یا از وسعت کرم او آگاه نبودند؟ به خدا قسم که آگاهى آنها از من و تو بیشتر، و امیدوارى آنها بالاتر بود و لیکن مى‏دانستند:
نابرده رنج گنج میسر نمى‏شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
یافته بودند که امید رحمت بى دست آویزى [همراهی] طاعت و عبادت حمق و سفاهت است. آری:
شبان وادى ایمن گهى رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
(معراج السعاده، نراقی، ص۱۴۹)
ناگفته پیداست که در عبارت نراقی بسیار تلاش شده است تا بین رجاء و غرور تفاوت گذارده شود. مرحوم امام در چهل حدیث (ص۲۲۷) در این باره می نویسند: «ولی ای عزیز ملتفت باشد که رجا را از غرور تمیز دهی. ممکن است اهل غرور باشی و گمان کنی اهل رجا هستی. و تمیز آن از [راه شناخت] مبادی آن سهل است: ببین این حالتی که در تو پیدا شده و بدان خود را راجی [صاحب رجاء] می دانی، از تهاون [سبک شمردن] به اوامر حق [خدا] و کوچک شمردن حق و اوامر او پیدا شده، یا از اعتقاد به سعه رحمت و عظمت آن ذات مقدس؟ و اگر تمیز آن نیز مشکل است، از آثار [آن ها] می توان تمیز داد: اگر عظمت حق در دل باشد و قلب مؤمن به احاطه رحمت و عطای آن ذات مقدس باشد، قیام به اطاعت و عبودیت می کند؛ چرا که تعظیم و عبادتِ عظیم و منعم از فطریات است و تخلّف ناپذیر است؛ پس اگر با قیام به وظایف عبودیت، و جدّ و جهد در طاعت و عبادت، اعتماد به اعمال خود نداشته باشی و آن ها را به چیزی نشمری و امید به رحمت حق و فضل و عطای او داشته باشی و خود را به واسطه اعمال خود، مستوجب هر ذمّ و لوم و سخط و غضب بدانی و تکیه گاه تو رحمت وجود جواد علی الاطلاق باشد، دارای مقام رجاء هستی؛ و شکر خدای تبارک و تعالی کن و از ذات مقدس بخواه که آن را در قلب تو محکم کند و مقام بالاتر از آن را به تو عنایت فرماید. و اگر خدای نخواسته متهاون [سهل انگار] به اوامر حق بودی و بی اهمیت و ناچیز شمردی فرموده های ذات اقدس را، بدان که آن غرور است که در دل تو پیدا شده از [طریق] مکائد شیطان و نفس اماره تو. اگر ایمان به سعه رحمت و عظمت داشتی، اثری از آن نمایان بود در تو. مدعی که عملش مخالف دعوایش باشد خود مکذِّبِ [تکذیب کننده] خود است.» (چهل حدیث، امام خمینی، ص۲۲۷)
نراقی همچنین در ادامه به روایاتی اشاره می کند که رجاء و آثار آن را در وجود بندگان به نمایش می گذارد. وی می نویسد: «چنانکه مروى است که مردى در حالت نزع بود و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بر بالین او حاضر بودند، عرض کرد که خود را مى‏یابم که از گناهان ترسان، و به رحمت پروردگار امیدوارم، حضرت فرمود که در این وقت، این ترس و امید در دل بنده جمع نمى‏شود مگر اینکه خدا او را به آنچه امید دارد مى‏رساند و از آنچه مى‏ترسد ایمن مى‏کند. و از حضرت رسول صلى الله علیه و آله منقول است که مردى را داخل جهنم کنند، پس در آنجا هزار سال معذَّب باشد، روزى فریاد کند که یا حنان یا منان، خداوند عالم به جبرئیل مى‏فرماید: برو بنده مرا نزد من آور. پس جبرئیل علیه السلام او را آورد، و در موقف پروردگار بدارد. پس خطاب الهى رسد که جاى خود را چگونه یافتى، عرض کند که بد مکانى بود، خطاب رسد که: او را به جائى که داشت برگردانید، آن بنده راه جهنم را پیش گیرد و روانه شود و به عقب خود نگاه کند، خداى تعالى فرماید که چرا به عقب نگاه مى‏کنى، عرض کند که: چنین به تو امید داشتم که چون مرا بیرون آوردی از جهنم، دیگر به آنجا بر نگردانى، خطاب رسد که او را بر گردانید و به بهشت برید.
و نیز از آن حضرت رسول صلى الله علیه و آله مروى است که خداى تعالى فرمودند که مطمئن نشوند عبادت کنندگان به عبادتى که به امید ثواب من مى‏کنند، به درستى که اگر غایت سعى خود را در طاعت بکنند و در مدت عمر نفسهاى خود را به زحمت بیندازند در بندگى من، باز مقصر خواهند بود و حق عبادت مرا بجا نیاورده خواهند بود در مقابل آنچه از من مى‏خواهند از کرامات و نعیم بهشت من، و از درجات عالیه در جوار من. و لیکن باید به رحمت من، واثق باشند و به فضل و کرم من امیدوار باشند و مطمئن و خاطر جمع به حسن ظن به من باشند، که هر گاه چنین باشند رحمت من ایشان را در مى‏یابد، و خوشنودى و آمرزش خود را به ایشان مى‏رسانم، و خلعت عفو خود را به ایشان مى‏پوشانم. به درستى که منم خداوند رحمن و رحیم، و به این نام خود را نامیده‏ام. و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروى است که دیدم در کتاب على بن ابیطالب صلوات الله علیه که نوشته بود حضرت رسول صلى الله علیه و آله در بالاى منبر فرمودند که: قسم به آن خدائى که به غیر از او خدائى نیست که به هیچ مؤمنى خیر دنیا و آخرت داده نشد، مگر به واسطه حسن ظن به خدا، و امیدواری به او، و حسن خلق او، و احتراز کردن از غیبت مؤمنین. و قسم به خدائى که به غیر از او خدائى نیست، که خداى تعالى هیچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى‏کند، مگر به جهت‏گمان بد که به خداوند داشته باشد، و کوتاهى او در امیدوارى به خداوند، و بد خلقى و غیبت مؤمنین. و قسم به خدائى که به غیر از او خدائى نیست، که هیچ بنده ظن نیکو به خدا نمى‏دارد، مگر اینکه خدا به ظن او با او رفتار مى‏کند، زیرا که خدا کریم است و همه خیرات در دست اوست، و شرم دارد که بنده مؤمن گمان نیک به او داشته باشد و گمان او تخلف کند و امید او بر نیاید. پس نیکو کنید گمان خود را به خدا و به سوى او رغبت‏نمائید.» (معراج السعاده، نراقی، ص۱۵۰)
در اینجا لازم است روایاتی را از امام صادق علیه السلام مرور نماییم تا بحث رجاء و رابطه آن با غرور را بهتر دریابیم:
«کافی بإسناده عن ابن أبی نجران، عَمَّن ذکره، عن أبی عبدالله علیه السلام، قال قلت له: قومٌ یعملون بالمَعاصی و یقولون نَرجوا ! فلا یزالون کذلک حتّی یأتِیَهم الموتُ. فقال: هؤلاء قومٌ یَتَرَجَّحون فی الأمانیَّ. کذبوا، لیسوا براجین. إنَّ مَن رجا شیئاً طَلَبَه؛ و مَن خاف مِن شئٍ هَرَبَ منه.» (اصول کافی، شیخ کلینی، ج۲، ص۶۸)
ترجمه: گفتم به حضرت صادق علیه السلام، یک دسته از مردم اند که معصیت می کنند و می گویند: ما امیدواریم. همواره چنین اند تا مرگشان برسد. فرمود: «آن ها قومی هستند که از اعتدال به آرزوهای بیجا مایل شده اند. دروغ می گویند و راجی نیستند. کسی که امیدِ چیزی را داشته باشد، آن را طلب می نماید؛ و کسی که ترسناک باشد از چیزی، از آن فرار می کند.»
«و بإسناده عن الحسین بن أبی ساره قال سمعت اباعبدالله علیه السلام، یقول: لایکون المؤمن مؤمناً حتی یکون خائفاً راجیاً، و لایکون خائفاً راجیاً حتی یکون عاملاً لِما یخاف و یرجو.» (اصول کافی، شیخ کلینی، ج۲، ص۷۱)
ترجمه: شنیدم حضرت صادق علیه السلام می فرمود: «مؤمن، مؤمن نمی باشد مگر آن که ترسناک و امیدوار باشد. و ترسناک و امیدوار نمی باشد تا این که به جا آورد آن چه را که می ترسد و امیدوار است.»
در پایان این فصل، با توجه به این که بحث رجاء را مورد اشاره قرار دادیم، بسیار بجاست که با هم عبارتی را از امام راحل در این باره مرور کنیم. ایشان ضمن آن که هشدار می دهند به این که همواره باید خوف (ترس از خدا) و رجاء (امید به خدا) همراه هم باشند، می نویسند: «خوف و رجا نباید، یکی بر دیگری رجحان داشته باشد.
…انسان وقتی که کمالِ نقص خود را از قیام به عبودیت ملاحظه کرد [فهمید که نمی تواند حق عبادت خدا را به جای آورد] و دقت و ضیق راه آخرت را تفکر نمود، خوف در او حادث شود به اعلی درجه. و وقتی ملاحظه ذنوب خود را نمود و تفکر در حال مردمی کرد که [در] عاقبت امر، بی ایمان و عمل صالح از دنیا رفتند و حالشان با این که در اول امر خوب بود، منجر به بدی شد و مبتلا به سوء عاقبت شدند، در او خوف شدید [حاصل] شود. در حدیث شریف کافی از حضرت صادق علیه السلام نقل می کند: «قال: المؤمن بَینَ المَخافتین: ذنبٌ قد مضی لا یَدری ما صَنَعَ الله فیه؛ و عمرٍ قد بقی لا یَدری ما یکتسبُ فیه من المهالک. فهو لایُصبحُ الا خائفاً و لا یُصلِحُه إلا الخوفُ.»۵ «حضرت صادق علیه السلام [می فرماید] که مؤمن بین دو خوف است: گناهی که همانا گذشته و نداند چه معامله کند خداوند در آن؛ و عمری که باقی مانده و نداند چه مهلکه هایی در آن کسب می کند. پس او صبح نکند مگر ترسناک؛ و اصلاح نکند او را مگر ترس.» و در خطبه رسول اکرم صلی الله علیه و آله که در حدیث کافی از جناب صادق علیه السلام نقل می نماید به همین مضمون وارد است.۶
بالجمله خود [انسان] در کمال نقص و تقصیر، و حق در کمال عظمت و جلالت و سعه رحمت و عطاست. و عبد در بین این دو نظر همیشه در حد اعتدال خوف و رجاست. و چون اسماء جلالیه و جمالیه به یک سان در قلب سالک جلوه کند، خوف و رجا رجحان بر هم پیدا نکنند. و بعضی گفته اند در بعضی اوقات، خوف برای انسان نافع تر است، مثل حال صحت و سلامت، تا انسان در کسب مال و عمل صالح کوشد. و در بعضی حالات رجا بهتر است، مثل حال پیدایش امارت [علائم] موت، تا انسان ملاقات کند حق را با حالتی که محبوبتر است پیش او.۷ و این سخن مطابق گفته های سابق و احادیث مذکوره درست نیاید؛ زیرا که رجاء محبوب نیز باعث بر عمل و کسب آخرت است [و عامل رفتار نیکو می باشد]؛ و خوف از حق همیشه محبوب [نیست] و منافات با رجاء واثق ندارد. و بعضی گفته اند خوف از فضائل نفسانیه و کمالات عقلیه نیست در دار آخرت؛ و فقط آن در دار دنیا، که دار عمل است، از امور نافعه است برای فعل عبادات و ترک معاصی و بعد از خروج از دنیا فایده ای ندارد؛ به خلاف رجا که منقطع نشود و در دار آخرت نیز باقی است، زیرا که بنده هر چه بیشتر به رحمت خدا نایل شود، طمعش به فضل حق افزون گردد؛ زیرا که خزائن رحمت وجود حق تناهی ندارد. پس، خوف منقطع شود و رجا باقی ماند۸٫»(چهل حدیث، امام خمینی، ص۲۲۹)
پس با توجه به آن چه در این فصل آوردیم، می توان گفت: ماه رمضان ماه رحمت الهی است و برای ما بندگان آلوده به گناه، بهترین فرصت است تا به دور از غرور، و با رجاء و امید به لطف و رحمت خداوندی، گام در مسیر اصلاح خویش زنیم و با عمل به دستورات پیامبر اکرم و ائمه معصومین علیهم السلام، این ماه را ماه پاکی و تزکیه خویش قرار دهیم. اعمال ما اگرچه ارزشی ندارند ولی به لطف رحمت بی کران خداوند می توانند ما را مشمول غفران الهی نمایند. و به یاد آوریم که هرگاه از امام خمینی می پرسیدیم که چه کنیم؟، ما را به دعاها و اعمالی رهنمون می شدند که در کتاب های دعا نوشته شده است و این نیست مگر آن که راه سعادت بشر با استمداد از دستورات هادیان طریق و توکل بر خدا و رجاء به لطف بی انتهای او همراه است.

پی نوشت :
۱- سوره زخرف، آیه۷۱٫
۲-سوره زمر، آیه۵۳٫
۳- سوره حجر، آیه۵۶٫
۴- سوره یوسف، آیه۸۷٫
۵- اصول کافی، شیخ کلینی، ج۲، ص۷۱٫
۶- اصول کافی، شیخ کلینی، ج۲، ص۷۰٫
۷- احیاء العلوم، غزالی، ج۴، ص۱۶۳٫
۸- به نقل از مجلسی در مرآه العقول، ج۸، ص۳۲٫

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا