سرخط خبرهای سازمان

درخت تناور مردم و نهال نوپای تحزب | سعید انوری

آنچه در ادامه می آید مقاله ای از سعید انوری کارشناس ارشد علوم سیاسی است. وی به سیاست در خاورمیانه علاقه مند است و به حوزه های مطالعاتی اسلام سیاسی و رابطه دین و دولت می پردازد. مقاله حاضر در کتاب مقالات کنگره نهم منتشر شد.

دیگر نوشته های کتاب مقالات کنگره نهم نیز به مرور در بوی باران منتشر خواهد شد

Anvari_BWپیش فرض نوشتار حاضر آن است که نحوه ی نگاه به امور سیاسی و تفسیر و ذهنیّت آدمیان از این امور ، بر زندگی سیاسی آن­ها و کیفیّت و مطلوبیّت آن تأثیر می­گذارد. در عرصه­ ی اندیشه­ ی اجتماعی بحثی پردامنه میان اهل نظر در جریان بوده­ است، بر سر این پرسش که: آیا شرایط اجتماعی(عینی) تابع ذهنیّت و باورها و انگاره­ های انسانی است یا برعکس؟ شاید بتوان از دو    جامعه ­شناس مشهور غرب-کارل مارکس و ماکس وبر- به عنوان نمایندگان دو دیدگاه مشهور در پاسخ به این پرسش نام بُرد. اوّلی بر آن بود که دیدگاه ­ها و باورها «محصول» ساختارهایِ اقتصادی و اجتماعی­ اند و دوّمی تأثیر نگاه و تفسیر انسانی بر ساختارها را پررنگ­تر جلوه می­داد و مهم­تر می­ دانست. بر مبنای هر دو دیدگاه می­ توان مقوله ه­ای به نام «تحزّب در ایران» و بحران­ها و مشکلات آن را بررسی کرد. نگارنده در متن حاضر به سراغ یکی از موانع «ذهنی» استقرار احزاب و توفیق تحزّب در ایران رفته ­است.

رسم رایج در آسیب­ شناسی پدیده­ های سیاسی و مشکلات اجتماعی ایران، نشاندن حاکمان(حکومت­ها) در جایگاه متّهم یا مقصّر است.در نگاه بسیاری از منتقدان قدرت ، اموری مطلوب وجود دارند- مانند آزادی و دموکراسی و احزاب و قانون و توسعه و حقوق بشر و…- که اوّلاً با یکدیگر همساز و همخوان و قابل جمع ­اند، ثانیاً کسانی که قدرت سیاسی را در اختیار داشته­ اند، مانع رسیدن جامعه­ی ایرانی به این هدف­های مطلوب و آرمانی بوده­ اند؛ گویی منتقدان قدرت(شامل فعالان سیاسی تحوّل­خواه، روشنفکران، فعالان حقوق بشر و ..)صرفاً قربانیان وضع نامطلوب سیاسی کشور بوده ­اند و تفسیر و فهم آنان از امور و مفاهیم سیاسی تأثیری بر وضعیت گذشته و حال جامعه ی ایرانی نداشته­ است. متن حاضر با هدف نقد و تعدیل این رویکرد، به سراغ یکی از انگاره­ های مشهور در میان منتقدان قدرت می­­رود و بر آن است که این تلقّی رایج در میان تحوّل­خواهان ایرانی، خود بخشی از مشکل است.

مفهوم «مردم» و کارکرد­های آن

دو تلقّی از مقوله­ای به نام «مردم» را می­توان از یکدیگر بازشناخت ؛ هریک از این دو تلقّی پیامدهایی منطقی در باب مسئله­ ی «مشارکت سیاسی» به ارمغان می­ آورد:

الف) دیدگاه رادیکال-رومانتیک

این نگاه به مفهوم «مردم»، آموزه­ای با مایه­ های رومانتیک است و ژان ژاک روسو را می­توان پیشگام ترویج آن در دوران مدرن دانست.در این تلقّی «اراده ی عمومی» مبنا و منشأ ایجاد جامعه ی سیاسی قرار می­ گیرد. اراده ­ای که به گفته ی روسو ، «تجزیه نمی­شود» ، «خطا نمی­کند» و «خارج از آن و بدون اتّکا به آن حقّ اجتماعی وجود نخواهد داشت». در عصر جدید، و در ادامه­ ی کوشش­های متفکران مغرب­ زمین برای یافتن مبنایی انسانی برای تشکیل جامعه و حکومت، این دیدگاه موفق شد بزرگ­ترین انقلاب سیاسی اروپا(انقلاب کبیر فرانسه) را رقم زند و درکی نوین از جامعه انسانی و سیاست را بنیان نهد. در ادامه ی تاریخ عصر جدید نیز هرجا با انقلابی مواجهیم ردّ پای این انگاره به چشم می­ خورد. در این دیدگاه، و دیدگاه ­های هم خانواده­ ی آن ، «مردم» مفهومی است یکپارچه ، واجد خیر و مطلوبیّت، منشأ و مبنای حقّ حاکمیت، گاه حتّی مقدّس و مبرّی از خطا، که در صفی واحد و همگن آماده است «سرنوشت خود را به دست گیرد». در مقدمه ی قوانین اساسی کشورها( متونی متعلّق به عصر جدید) غالبا از مبنایی بشری برای شکل­گیری حکومتی که قرار است بر اساس این قوانین مشروعیّت یابد نام می­برند : «اراده ی ملّت/مردم»

بر مبنای نگاه بالا ، «مردم» به عنوان مجموعه ­ای همگن و صاحب اراده، قدرت را از دست «دشمنان» مردم پس می­گیرد و خود حاکم بر سرنوشت خویش می­شود. بر اساس این تلقّی ، حضور مستقیم مردم در حوزه ی سیاست امری ذاتاً مطلوب یا ناگزیر است. تلاش برای مهار و کنترل قدرت مردم، امری نامطلوب و مقوله ی «نمایندگی سیاسی»، دستِ بالا ضرورتی است که هرجا حضور مستقیم مردم رقم خورد، باید منتفی شود. گرایش به حضور مستقیم مردم در چالش با قدرت حاکم سبب می­شود هر نوع واسطه و نماینده و ساختار سیاسی­ ای که این حضور را محدود کند، در بهترین حالت «شرّی فعلا ًلازم» و «ضرورتی موقّت» قلمداد شود که می­ توان و گاه باید از آن عبور کرد. نقد دموکراسیِ نمایندگی و گرایش به دموکراسی مستقیم، گرایشی آشکار در این گفتمان است. در نگاه رادیکال-رومانتیک، «مردم» برسازنده ی سیاست ،و حضور مستقیم ِمردم تجلّیِ حقیقت و حقّانیّتی است که می­ بایست به استقبالش رفت.

ب) دیدگاه محافظه­ کار-نخبه ­گرا

این رهیافت که جامعه ­ی انسانی مجموعه­ ای از قشرها و گروه ­هایی با منافع و ترجیحات متعارض است احتمالا انگاره­ایست مورد توافق متفکران سیاسی امروز ، اعم از راست و چپ. پیش از عصر جدید و جریان­های فکری برآمده از عصر روشنگری نیز فیلسوفان سیاسی، جامعه­ی انسانی را به قشرهای متنوّع تقسیم می­کرده­ اند؛ این پرسش مهم در اندیشه­ یِ افلاطون(پدر اتدیشه ی سیاسی مغرب زمین) که: «کدام گروه شایسته ی حکمرانی است؟» ، بر این فرض استوار است: جامعه را قشرهایی متفاوت با خواست­ هایی گوناگون ساخته­ اند و همزمان نمی­ توان همه­ ی آنان را به سهمی مساوی از قدرت سیاسی رساند. بدیهی است تصویر افلاطون از جامعه­ ی سیاسی دستخوش تغییر و بازنگری فراوان شده­ است امّا به نظر می­رسد این باور مهم به مرور زمان نه تنها تضعیف و فراموش نشده، بلکه امروزه بدیهی به نظر می­رسد: «مردم» گوناگون­ اند، گوناگون می­ اندیشند و می­ خواهند و زندگی می­ کنند.

باور به آموزه­ ی فوق(تشکیل یافتن جامعه از گروه­هایی با منافع گوناگون و گاه متعارض) الزاماً منجر به بینش و روشی محافظه­ کارانه نمی­ شود؛ کارل مارکس، مهم­ترین متفکر انقلابی عصر جدید همچنان که به گزاره ی ِ پیش­گفته باوری قطعی داشت ، از ایده­ ی انقلاب و تشکیل حکومت جهانی طبقه ی کارگر نیز دفاع می­ کرد. چنان که تجربه ی کشورهای انقلابیِ مارکسیست نشان می­ دهد، گریز از تکثّر و تلاش برای یکسان­ سازی جوامع بر اساس تعالیم ایدئولوژی حاکم، بخش جدایی­ ناپذیرِ برنامه­ یِ حکومت­های مارکسیست بوده­ است. می­توان گفت ایدئولوژیِ چپ( با مایه­ هایی عمیقاً رادیکال-رومانتیک) در مقام توصیف، به وجود قشرهای اجتماعی گوناگون(طبقات) اذعان دارد ، لیکن همزمان ، و همچنین در مقام مدیریّت جامعه و دولت، هوادار یکسان­ سازی این مجموعه­ ی ناهمگن است. تأکید فراوان بر کلیّتی یکسان و یک­شکل به نام «مردم» در متون انقلابیِ چپ، نشان می­ دهد اینان بیرون از قدرت سیاسی نیز سودای یکسان­ سازی و محو تفاوت­ های انسانی را ­داشته­اند و دارند.

محافظه­ کاران وجود تفرقه و تشتّت در منافع و خواست­های انسانی را می­ پذیرند و آن را جزئی از «طبیعت»ِ جوامع بشری می­دانند. تفاوت و گوناگونی، توطئه­ ی برنامه­ ریزی شده­ ی فرد یا گروهی نیست، خصلت طبیعی جامعه است. با این فرض، ایده­ هایِ   محافظه­ کارانه به «کنترل» و «اداره»یِ این جمعِ متفرّق می­ اندیشند. در رهیافت محافظه­ کارانه نسبت به سیاست حضور مستقیم و بلاواسطه­ ی مردم به معنای رویارویی قشرها و گروه­های اجتماعی با منافعی متعارض است، که چنان­چه تا حدّاکثر ممکن پیش رود سامان و ثبات جامعه را مختل می­کند.از همین­جا می­توان ضرورت مقوله­ ی «نمایندگی» سیاسی و مطلوبیّت آن نزد محافظه­ کاران را فهمید. ترس از طغیان و خیزشِ سیلی مهارناپذیر که خود را «مردم» ، «توده»، «خلق» یا چیزی شبیه به این­ها می­ نامد و طالب حضور مستقیم و بی­ واسطه در سیاست است دغدغه­ ای اساسی برای محافظه­ کاران است و راه حل آن چیزی جز «نمایندگی سیاسی» نیست.از این دیدگاه، دموکراسیِ غیرمستقیم(دموکراسی نمایندگی)، مدیریت امور سیاسی توسّط نخبگان و کارشناسان تربیت­شده در احزاب، فعّالیّت احزاب به عنوان نماینده­ ی گرایش­ های گوناگون سیاسی ، جملگی اموری «مطلوب»اند که می­ بایست تقویت شوند یا ضرورت­ هایی که جایگزین و بدیل مناسبی ندارند و چنان­چه تضعیف شوند خطر هرج و مرج قوّت خواهد گرفت. حضور بی­واسطه­ یِ مردم وجود ساختارها و نمایندگان را بلاموضوع می­کند و این امری مطلوب نیست.

سنّت روشنفکری-چه در مقیاس جهانی و چه در ایران-آمیخته با سنّت رادیکال-رومانتیکِ چپ است. در ادبیّات سیاسیِ کشورهایی چون ایران که تجربه­ ی انقلاب را از سر گذرانده ­اند، علاقه به تقدیسِ مفهومی همگن و یکپارچه به نام «مردم» فراوان قابل پیگیری است. تعریف عرصه­ ی سیاست به عنوان صحنه­ ی جدال «مردم» و «دشمنان مردم» شاه­بیت متون تبلیغی و تهییجی انقلابیون است. در ایران معاصر به دلیل فقدان سنّت دیرپای اصلاح­ طلبی و برتری تاریخی دیدگاه رادیکال در سنّت آزادیخواهی، گرایشی رایج به دفاع از «مردم» در برابر «قدرت» دیده می­شود. سخن اصلی آن است که این دیدگاهِ ریشه ­دار و پرطرفدار در میان آزادیخواهان ، خود مانعی نظری برای استقرار نظام حزبی در ایران است. تحوّل­خواهان و روشنفکران ایرانی عادتی تاریخی دارند : در چالش با قدرت سیاسی مستقر، تصریحاً یا به کنایه، حکومت را غاصبِ حقّ حاکمیّت «مردم» معرّفی می­کنند و حتّی اگر گاهی به مصلحت این میل را پنهان کنند، خوش­تر می­ دارند با «سیل خروشانِ مردم قهرمان» مواجه باشند تا با بوروکرات­های حزبی و متخصّصان اقتصاد و مدیریّت. سیاست همچنان از نظر بخشی مهم از روشنفکری ایرانی حرفه­ ای نیست که متخصصینی دارد و این متخصصین بر سر بخشی از قدرت با یکدیگر در رقابت­ اند و در این رقابت از مردم رأی می­ گیرند و به آن­ها پاسخ­گو هستند ، بلکه عرصه­ ای است برای تقابل حقّ و باطل ، «مردم قهرمان» و «حاکمان ضدّ قهرمان». حضور مسقیم مردم (غالبا از طریق خیابان و میدان) همچنان برای بسیاری از تحول­خواهان ایرانی صحنه­ای زیباست که آرزوی آن را می­کشند و سخن اصلی این جاست : این گرایش با علاقه به تثبیت احزاب در ایران ناسازگار است.بعید است بتوان جمعیّتی را که مفهوم مقدّس «مردم» را در «میدان» تجلّی بخشیده­ اند متقاعد کرد به کار و زندگی حرفه ­ای خود برسند و تا انتخابات بعد به خانه بازگردند و اداره­ ی کشور را به مدیران و متخصصان سیاست و اقتصاد بسپارند. مردمی که تاثیر مستقیم و بی­ واسطه بر سیاست را لمس و تجربه کرده ­اند بعید نیست دیگر «نماینده» و واسطه نخواهند و این تنها یک معنا دارد: بازنشستگی احزاب و فعالان حزبی. در هنگامه­ یِ وسوسه ­انگیز و سحرآمیز حضور «مردم» در میدان و خیابان، که قرار است یک بار برای همیشه تکلیف حقّ و باطل را مشخّص کند، کمتر کسی حوصله­ یِ چانه­ زنی­ های آینده­ نگرانه و محافظه­ کارانه­ یِ نخبگان حزبی را داشته­ است و خواهد داشت. تطبیق این گزاره با وقایع ایران معاصر زحمتی است به عهده­ی خواننده­ ی این نوشتار ، «ورنه هم لب­ها بسوزد هم زبان»!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا