سرخط خبرهای سازمان

کس را چه زَهره مدحت زهرا را چهره بانوی آب‌ها در آیینه شعر و ادب

بهراد بهشتی

مقدمه:

سخن گفتن درباره مهربانویی که آیات قرآن به فضل و عظمتش گواه، و زبانِ عقل کل و خاتم رسل(ص) به مجد و جلالتش گویاست، صعب کاری است که ‌کس چنان که باید از عهده‌اش بر نیاید، وصف بانویی عرش‌آشیان که پدر بزرگوارش که سلام و صلوات خدا و فرشتگان بر او باد، او را در فضیلت، هم‌ردیف مریم و خدیجه و آسیه، نشاند و در مهربانی و عطوفت «ام ابیها» نامید و او که رشک فرشتگان و همسر مولای جوانمردان(ع) و مادر دو گوشوار آسمان و بهین‌اسوه بانوان است و با همه اینها باز هم «فاطمه، فاطمه است.» دهانی به پهنای فلک خواهد و کسی را زَهره مدحت زهرا(س) نیست. این چند خط نیز به مصداق «ما اِن مَدَحتُ محمداً بِمَقالَتی لکن مَدَحتُ مَقالَتی بِمُحمدٍ» به نام نامی فاطمه زهرا – سلام خدا بر او باد- زینت یافته، نه در خور شأن و مقام آن بانوی آسمان که به‌سان ران ملخی، پیشکش سلیمان است.

آغاز ستایش پیامبر و آل او درشعر و ادب

شعرسرایی در مدح و ستایش سرور کائنات و مفخر موجودات، پیامبر عظیم‌الشأن اسلام حضرت ختمی‌مرتبت محمد مصطفی(ص) و خاندان پاک و اصحاب گرامی آن حضرت در ادب عربی و فارسی، پیشینه‌ای دراز دارد. در میان عرب جاهلی از دیرباز شعر و سخن جایگاهی ارجمند داشت و شاعران و سخنوران پایگاهی بلند داشتند و اساساً شعر و سخنوری به عنوان مهم‌ترین عنصر فرهنگی و تاثیرگذارترین رسانه تبلیغی آن روزگار شناخته می‌شد. ظهور یک شاعر در میان قبیله‌ای پدیده‌ای فرخنده تلقی می‌شد که بدان شادمانی می‌کردند و مباهات می‌ورزیدند و هر سال رویدادهای شعرخوانی در زمان‌هایی معین در گوشه و کنار جزیره‌العرب برگزار می‌شد و شاعران زبردست از قبایل گوناگون در آن گرد می‌آمدند و سروده‌های خود را برای مردم برمی‌خواندند، مشهورترین و مهم‌ترین این جشنواره‌ها هر سال به مدت یک ماه و پیش از موسم حج در حاشیه بازار عُکاظ در مکه برپا می‌شد. مضامین اشعار عرب بیشتر برگرفته از زندگانی قبیله‌ای دشوار و محدود اعراب بادیه‌نشین و صحراگرد و بیشتر در وصف طبیعت و ابراز عشق و تغزل با معشوق و خودستایی و تفاخر به نسب و ستایش قبیله و رثای مردگان و ثنای شیوخ و بزرگان و حماسه‌سرایی و رَجَزخوانی و شرح جنگ‌ها و غارت‌ها و دلاوری‌های گُردان و جنگاوری‌های پهلوانان و هجو و تمسخرِ مخالفان و خوارداشتِ دشمنان قبیله بود که با زبردستی تمام و با بهره‌گیری از واژگانی نغز و رسا و شیوا سروده می‌شد و در برانگیختن احساسات عرب آن روزگار تاثیری ژرف و شگرف داشت، به‌گونه‌ای که گاه بیتِ شعری می‌توانست آتش جنگی خانمان‌سوز و دامن‌گستر را بیفروزد یا به دشمنیی دیرینه میان قبایل پایان دهد. شعر اساسی‌ترین و شاید تنها میراث فرهنگی عرب جاهلی به‌شمار می‌رفت که تاریخ و زبان و فرهنگ و مفاخر عرب را در این آیینه دیدن می‌توانستند و عبارت «الشعر دیوان العرب» همین معنا را باز می‌نمایاند. مکانت شعر در میان عرب جاهلیت تا بدان پایه بود که هفت و به گزارشی ده قصیده از زیباترین و رساترین قصائد شاعران نامدار عرب و از جمله امرؤالقیس کندی و عنتره بن شداد عبسی و عمرو بن کلثوم تغلبی را به دیواره کعبه آویخته بودند و آنها را «معلقات سبع یا عشر» می‌نامیدند.

همزمان با برآمدنِ آفتاب اسلام و دوران رسالت، شعر عرب نیز در خدمت تفکر اسلامی و آموزه‌های محمدی قرار گرفت و شاعرانی بودند که در نعت و منقبت پیامبر اکرم(ص) شعر ‌سرودند که از نامدارترین آنان می‌توان عموی گرامی پیامبر شیخ‌الاباطح ابوطالب، کَعب بن زُهَیر مُزَنی و حَسّان بن ثابت خزرجی را نام برد. کعب که پدرش زهیر بن ابی‌سلمی نیز از شعرسرایان بلندمرتبه و سراینده یکی از آویزه‌های هفتگانه بود، زمانی در دوران کفر پیامبر را هجو گفته و آزرده و آن حضرت نیز خونش را هدر اعلام کرده بود. او پس از فتح مکه به راهنمایی برادرش بُجَیر بن زهیر که از مسلمانان بود، یا از سر ترس و اجبار و یا از روی میل و رغبت اسلام آورد و به زنهار و اعتذار نزد سید کائنات(ص) آمد و قصیده‌ای بلند و زیبا در نعت آن بزرگوار سرود. پیامبر، او را بخشود و صلت این شعر، جامه مبارک خویش را بدو بخشید و از همین رو این قصیده لامیه «بُرده» نام گرفت که با مصرع مشهور «بانت سُعادُ فَقَلبی الیومَ متبولٌ» آغاز می‌گردد که دو بیت از آن در پی می‌آید:

نُبِّئتُ اَنّ رسولَ‌اللهِ اَوعَدَنی

و العفوُ عندَ رسول‌ِاللهِ مأمولٌ

به من خبر رسیده که پیامبر خدا مرا تهدید کرده در حالی که از پیامبر عفو و گذشت امید می‌رود.

اِنّ الرَّسولَ لَنورٌ یُستضاءُ به

مُهنّدٌ مِن سُیوفِ اللهِ مَسلولٌ…

پیامبر خورشیدی درخشان است که راه هدایت را می‌نمایاند و از شمشیرهای آخته و پیروزمند خداست.

در قرن هفتم نیز فقیه، صوفی و شاعر نام‌آور مصری، امام شرف‌الدین محمد بن سعید بوصیری (م: ۶۰۸ ه.ق) چکامه میمیه‌ پرآوازه و سخته خود را به نام «الکواکب الدُریه فی مدح خیر البریه» و مصدّر به مصرع «اَمِن تذکّر جیرانٍ بِذی سَلَمٍ» در هماوردی با قصیده بُرده کعب بن زهیر سرود به نام و نعت حضرت صفوت عالمیان(ص) آراست که آن نیز به «بُرده» و به قولی «بُرأه» شهرت یافت و از شاهکارهای شعر عربی در شمار است که بسیاری از مسلمانان در مصر و صوفیان غرب عالم اسلامی با آدابی به خواندن آن تیمّن می‌جویند و مداومت می‌ورزند که تبرّکاً چهار بیت از آن در پی می‌آید:

محمدٌ سیدُ الکَونینِ و والثَقَلیـ         

ـنِ و الفریقین مِن عربٍ و مِن عجمٍ

محمد، سرور جهانیان و سالار آدمیان و پریان و سرآمد تازیان و پارسیان است.

فاقَ النبیینَ فی خَلقٍ و فی خُلُقٍ

و لَم یُدانوه فی علمِ و لا کَرَمٍ

او که در خوش‌خویی و خوب‌رویی بر همه پیامبران برتری گرفت و در دانش و بخشندگی نیز آنان را یارای نزدیک شدن به مقامش نیست.

هو الحبیبُ الذی تُرجی شفاعتُه

لِکُلِ هَولٍ مِن الاَهوال مُقتحمٍ…

محبوبی که در تمامی دشواری‌ها و نگرانی‌های پیش آمده، چشم امید به شفاعت و گره‌گشایی اوست.

حاشاه أن یُحرِمَ الرّاجی مَکارمَه

أو یَرجعَ الجارُ منه غیرَ محترمٍ

از بزرگواری او به دور است که کسی را که به کرم حضرتش امید بسته، محروم گرداند و آن را که رو به جنابش آورده، خوار نماید.

گویند که این دو بیت اخیر از قصیده برده بوصیری بر قفل در خانه حضرت زهرا(س) در مسجدالنبی(ص) کنده‌کاری شده و نقش بسته است.

ستایش فاطمه زهرا(س) در ادب عربی

از رسول‌خدا(ص) گذشته، در میان خاندان پاکش، دختر دردانه و نوردیده والاگهر آن حضرت، سرور زنان دو جهان و بانوی عالمیان عصمت کبرا، حضرت فاطمه زهرا(س) نیز جایگاهی ارجمند را در میان اشعار شاعران عرب به خویش اختصاص داده است و آنان از گذشته دور در مدح و منقبت بانوی آب و آیینه، اشعاری را به سلک نظم کشیده‌اند. چهره آفتاب‌گون فاطمه که در آیینه سوره‌ای چون کوثر و آیاتی چون تطهیر و مباهله و هَل اشتَی و مودت و ذالقربی درخشان بود، در شعر نیز جلوه‌ای تابناک دارد. نخستین اشعاری که در لابه‌لای صفحات تاریخ در ستایش فاطمه(س) یافت می‌شود، پاره‌هایی کوتاه منسوب به تنی چند از همسران گرامی پیامبر و مادران مومنان، ام‌سلمه و عایشه و حفصه(رض) است که در مراسم عروس‌کِشان آن بانو سروده شده است.

ابن‌شهرآشوب مازندرانی در کتاب مناقب آل ابی‌طالب و ملا محمدباقر مجلسی در بحارالانوار نقل می‌کنند: در شب زفاف، فاطمه را بر مرکبی شَهبا نام سوار کردند که سلمان فارسی زمام آن را به دست گرفته و پیامبر و حمزه و عقیل و جعفر و مردان هاشمی با شمشیرهای آخته در پشت سر و همسران پیامبر در پیش روی او حرکت می‌کردند. پیامبر اکرم(ص) دستور داد دختران عبدالمطلب و زنان مهاجرین و انصار، شادی‌کنان و سرودخوانان و ذکرگویان، در رکاب فاطمه(س) به سوی خانه علی(ع) رهسپار شوند. در راه ام‌المؤمنین ام‌سلمه می‌خواند:

…وَ سِرْنَ مَعَ خَیْرِ نِسَاءِ اَلْوَرَى

تَفْدِی بِعَمَّاتٍ وَ خَالاَتٍ

یَا بِنْتَ مَنْ فَضَّلَهُ ذُو اَلْعُلَى

بِالْوَحْیِ مِنْهُ وَ اَلرِّسَالاَتِ

ای هم‌قدمان، با بهترین زنان جهان همراه شوید که عمه‌ها و خاله‌ها فدایش شوند.

دختر کسی که خداوند بلندمرتبه او را به وحی و پیامبری بر دیگران برتری بخشید.

ام‌المؤمنین عایشه هم، چنین می‌سرود:

یَا نِسْوَهُ اِسْتَتَرْنَ بِالْمَعَاجِرِ

وَ اُذْکُرْنَ مَا یَحْسُنُ فِی اَلْمَحَاضِرِ…

سِرْنَ بِهَا فَاللَّهُ أَعْطَى ذِکْرَهَا

وَ خَصَّهَا مِنْهُ بِطُهْرٍ طَاهِرٍ

هان ای بانوان روسری‌ها را به سر اندازید و به آنچه شایسته مجالس است، زبان گشایید.

فاطمه را که خداوند یادش را به ما عطا فرموده و همسری پاکیزه چون علی ارزانیش داشته، به خانه شوهر راهی کنید.

ام‌المؤمنین حفصه نیز در شعری زیبا، زهرای اطهر(س) را چنین می‌ستود:

فَاطِمَهُ خَیْرُ نِسَاءِ اَلْبَشَرِ

وَ مَنْ لَهَا وَجْهٌ کَوَجْهِ اَلْقَمَر

زَوَّجَکِ اَللَّهُ فَتًى فَاضِلاً

أَعْنِی عَلِیّاً خَیْرَ مَنْ فِی اَلْحَضَرِ

فَسِرْنَ جَارَاتِی بِهَا إِنَّهَا

کَرِیمَهٌ بِنْتُ عَظِیمِ اَلْخَطَرِ

فاطمه بهترینِ زنان است که چهره‌ای چون قرص قمر دارد.

خداوند تو را به ازدواج علی درآورد که جوانی با فضیلت و نیکوترین مردمان است.

ای همسایگانِ من با فاطمه راهی شوید که او دخترِ والامنشِ پیامبرِ بلندمرتبه است.

در سوگ فاطمه نیز می‌توان اشعاری را در میان کتب تاریخ و حدیث یافت. از جمله شیخ صدوق در امالی نقل کرده است که حیدر کرار، امیرالمؤمنین علی(ع) در سوگ همسر مهربانش فاطمه(س) چنین سرود:

لِکُلِّ اِجْتِمَاعٍ مِنْ خَلِیلَیْنِ فُرْقَهٌ

وَ کُلُّ اَلَّذِی دُونَ اَلْمَمَاتِ قَلِیلٌ

وَ إِنَّ اِفْتِقَادِی وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ

دَلِیلٌ عَلَى أَنْ لاَ یَدُومَ خَلِیلٌ

جمع هر دو دوستی را پریشانی است و هر چیز جز فراق یار، ناچیز است.

همین که من یکان‌یکان عزیزانم را (فاطمه را پس از پیامبر) از دست دادم، نشان آن است که هیچ یاری، دیر نمی‌پاید.

و نیز این سوگ‌سرایه فاطمی هم منسوب به حضرت اسدالله الغالب علی بن ابی‌طالب(ع) است:

نَفسِـی عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحبُوسَهٌ

یا لَیتَهَا خَرَجَت مَـعَ الزَّفَرَاتِ‏

لَا خَیرَ بَعدَکَ فِی الحَیاهِ وَ إِنَّمَا

أَبکِی مَخَافَهَ أَن تَطُولَ حَیاتِی‏

جانم با بغض‌‌هایش گلویم را سخت می‌فشارد و کاش این جان همراه با بغض از گلویم بر می‌آمد.

ای فاطمه بعد از تو در زندگی دلخوشی نخواهم داشت و می‌گریم مبادا پس از تو زندگانیم دیر بپاید.

از جمله قدیم‌ترین اشعار عربی که در آن یادی از دختر گرامی رسول خدا(ص) دیده می‌شود، شعری است که به نقل مورخان، عبدالرحمان یا یحیی بن حکم بن ابی‌العاص – برادر مروان بن حکم- پس از دیدن سرهای بریده شهیدان کربلا در مجلس یزید، خطاب به او سرود:

لَهامٌ بِجَنبِ الطّفِّ أدنَی قَرابَهً

مِن ابنِ زیاد العَبدِ ذی الحَسَبِ الوَغلِ

اُمیه أمسَی نسلُها عددَ الحِصَی

و بنتُ رسولِ اللهِ اَمسَت بِلا نسلٍ

بی‌تردید سرهایی که در سرزمین کربلا از پیکر جدا شد، از عبیدالله زیاد آن بنده فرومایه‌، در خویشاوندی به تو نزدیک‌تر است.

دریغا که نسل امیه به عدد ریگ بیابان افزون شده‌ اما از دختر رسول خدا یادگار و فرزندی نمانده است.

همچنین شاعر سرشناس عرب، ابوفراس هَمّام بن غالب دارمی مشهور به فَرَزدَق (م: ۱۱۰ ه.ق) در قطعه پرآوازه خویش که به هنگام حج، در ستایش سیدالساجدین و زین‌العابدین امام علی بن الحسین السجاد(ع) و در خوارداشتِ خلیفه‌زاده متکبّر اموی هشام بن عبدالملک بن مروان و با «مطلع هَذا الَّذی تَعرِفُ البَطحاءُ وَطأَتَهُ/ وَالبَیتُ یَعرِفُهُ وَالحِلُّ وَالحَرَمُ» به نام بانوی دو عالم اشاره می‌کند:

هَذَا ابْنُ فَاطِمَهَ إنْ کُنْتَ جَاهِلَهُ

وَ بِجَدِّهِ أنبِیَاءُ اللَهِ قَدْ خُتِمُوا

اگر او (علی بن الحسین) را نمی‌شناسی، اوست فرزند فاطمه که جدش خاتم پیامبران است.

و در برخی نسخ این قطعه مشهور، این بیت نیز، آمده است که ظاهراً افزوده پسینیان است:

هَذَا ابْنُ سَیِّدَهِ النِّسْوَانِ فَاطِمَهٍ

وَ ابْنُ الوَصِیِّ الَّذِی‌ فی‌ سَیْفِهِ نِقَمُ…

این، فرزند سرور بانوان فاطمه و فرزند وصی که شمشیری انتقام‌گیرنده دارد.

در سده‌های نخستین پس از هجرت، روند شعرسرایی در ستایش پیامبر اکرم و اهل بیت او در ادب عربی همچنان ادامه یافت و به چکادهای فرازمندی از فخامت و والایی رسید. نام بلند و یاد دلنشین فاطمه زهرا(س) و ذکر شخصیت آسمانی و صفات بی‌همتای آن بانوی بشکوه، عمدتاً در پیوند با واقعه جانسوز کربلا و نیز قیام و شهادت بسیاری از فرزندان فاطمه و شرح مظلومیت اهل بیت و ستم‌هایی که بر آنان رفته است، در چکامه‌های فاخر و فخیم شاعرانی سخنور و چیره‌دست چون کمیت بن زیاد اسدی، اسماعیل بن محمد حمیری، منصور بن زبرقان نمری، دعبل بن علی خزاعی، احمد بن محمد بن حسن صنوبری، عبدالسلام بن رغبان مشهور به دیک‌الجن و مهیار بن مرزویه دیلمی و… به بلندی و عظمت دیده می‌شود که شرح و حتی ذکر نمونه‌هایی اندک از اشعار این سرایندگان، نیازمند مجالی بس واسع‌تر از این مقال است.

ستایش اهل بیت و زهرای مرضیه(س) در ادب پارسی

در ادب و شعر پارسی اما تا سده چهارم هجری و تا دوران پادشاهی سامانیان، که ایرانیان هنوز از زیر بار تهاجم تازیان کمر راست نکرده بودند، نه چندان متن معتبر و شناخته‌شده‌ای به زبان پارسی در دسترس است و بالتبع نه اشعار چندانی در مدح و ستایش خاندان پیامبر گرامی اسلام و از جمله والادخت آن حضرت به چشم می‌خورد و اگر هم چیزی بوده، به دست پسینیان نرسیده است. شاید نخستین نشانه‌ها از ستایش پیامبر و اهل بیت را بتوان در برخی ابیات کم‌شمار برجای‌مانده از استاد شاعران ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی (م: ۳۱۹ ه.ق)  شاعر اواخر سده سوم و اوایل سده چهارم یافت که در مدح امیرمومنان علی(ع) چنین سروده است:

کسی را که باشد به دل، مهر حیدر

شود سرخ رو در دو گیتی به آور

اما بر اساس یافته پژوهش‌گران ظاهراً دیرینه‌ترین شعر پارسی که در آن یادی از بانوی عرش‌آشیان فاطمه زهرا شده است، سروده حکیم مِیسَری پزشک نامدار سده چهارم و ناظم نخستین منظومه پزشکی به زبان پارسی به نام «دانشنامه» است:

 دروردش بر محمّد صد هزاران

پس آن‌گه بر همه فرخنده‌یاران

 درودش بر علی هرچ آن نکوتر

وَ بر جفت وی آن پاکیزه‌دختر

 پس آن‌گه بر حسین و بر حسن بر

به فرزندان ایشان تن به تن بر

شاعر بزرگ و پیشگام پارسی‌سرای، ابومنصور محمد بن احمد توسی دقیقی (م: بین ۳۶۷ و ۳۶۹ ه.ق)  نیز در بیتی بر گریستن فاطمه زهرا بر فرزندش شهید کربلا چنین اشارت کرده است و البته گریه خودش بر محبوب را شدیدتر دانسته است:

چنان چون من بر او گریم، نگرید

ابَر شُبَّیر، زهرا روز محشر

اما جدی‌ترین این اشعار آیینی را باید در میان سخنان شاعر برجسته شیعی و نخستین سوگ‌سرای عاشورا، ابوالحسن کسایی مروزی (م: پس از ۳۹۰ ه.ق)  در چند چکامه نغز و استوار که از او در ستایش مولای‌ متقیان(ع) برجای مانده است دید و از جمله قصیده‌ای بلند که در آن با اشاره به آیات قرآنی نازل در شأن شاه ولایت، آن حضرت را شیر یزدان و رکن مسلمانی و داماد فخرالانبیا و امام امّت و معین دین و دنیا و… نامیده و سروده:

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین

فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاکدین

فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل‌تر اوست

فضل آن رکن مسلمانی، امام المتّقین

فضل زین الاصفیا، داماد فخر الانبیا

کآفریدش خالق خَلق آفرین از آفرین

ای نواصب، گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال

آیت «قربی» نگه کن و آن ِ«اصحاب الیمین»

«قل تعالو ندع» بر خوان، ور ندانی گوش دار

لعنت یزدان ببین از «نبتهل» تا «کاذبین»

«لا فتی الا علی» برخوان و تفسیرش بدان

یا که گفت و یا که داند گفت جز روح الامین؟

آن نبی، وز انبیا کس نی به علم او را نظیر

وین ولی، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین

آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع

وین امام امت آمد، وز همه امت گزین

آن قوام علم و حکمت چون مبارک پی قوام

وین معین دین و دنیا، وز منازل بی معین…

گر نجات خویش خواهی، در سفینه‌ی نوح شو

چند باشی چون رهی تو بینوای دل رهین

دامن اولاد حیدر گیر و از توفان مترس

گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین

گر نیاسایی تو هرگز، روزه نگشایی به روز

وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین،

بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست

خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

همچنین مقدمه و ابیات نخست شاهنامه گرانمایه فرزانه توس و احیاگر زبان پارسی، شاعر استوارسخن، حماسه‌سرای بی‌همتا، ابوالقاسم فردوسی (م: ۴۱۶ ه.ق) را نیز باید از جمله نخستین‌ها و برترین‌های شعر آیینی در شمار گرفت:

وگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دایم بوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگیها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه

نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار

بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین

خداوند شرم و خداوند دین

چهارم علی بود جفت بتول

که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم در ست

درست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست

تو گویی دو گوشم پرآواز اوست…

منم بنده اهل بیت نبی

ستاینده خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته

همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و ولی…

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست

چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم…

و اما جز اشاره‌ای کوتاه در این ابیات که امام علی را به عنوان «جفت بتول» می‌ستاید، نشانه دیگری در اشعار فردوسی توسی به حضرت فاطمه(س) دیده نمی‌شود.

از دیگر شاعران سده چهارم و پنجم که ابیاتی اندک از او در ستایش خاندان نبوی بر جای مانده است، ابو زید محمد بن علی غضائری رازی (م: ۴۲۶ ه.ق) ا‌ست که از شاعران دربار و ستایش‌گران بهاء‌الدوله دیلمی و محمود غزنوی بوده است. او ابیاتی درباره شفاعت‌گری پنج تن آل عبا(ع) سروده و در آن از دخت گرامی پیامبر نام برده است و گروهی نیز همین اشعار را دلیلی بر تشیع او گرفته‌اند:

مرا شفاعت این پنج تن بسنده بود

که روز حشر بدین پنج تن رهانم تن

بهینِ خلق و برادرش و دختر و دو پسر

محمد و علی و فاطمه حسین و حسن

از دیگر نمونه‌های یادکردنی شعر سده چهارم و پنجم که در آن به نام دخت والاگهر پیامبر اکرم(ص) تصریح رفته است، رباعی عارف دریانوش و صوفی صافی‌دل، واقف اسرار توحید، شیخ ابوسعید ابوالخیر مهنه‌ای (م: ۴۴۰ ه.ق)  است که می‌فرماید:

 یا رب به محمد و علی و زهرا

یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا

بی‌منت خلق یا علی الاعلا

در اشعار آیینی شاعران سده‌های نخست، ستایش پیامبر و خاندان او در قالب مضامینی معتدل و عموماً برگرفته از آیات قرآن و احادیث معتبر و با احترام به خلفای راشدین و به دور از تعقید و پیچیدگی زبانی آمده است، در سده پنجم اما این ابومعین ناصرخسرو قبادیانی بلخی (م: ۴۸۱ ه.ق) شاعر سخنور و جهانگردِ اسماعیلی‌مذهب و ستایش‌گر خلیفگان فاطمی مصر است که طرزی دیگر می‌نهد و در این میدان گوی سبقت را از دیگر همگنان می‌رباید و اشعاری سخت استوار و سخته با واژگانی نغز و سُفته در ستایش پیامبر و اهل بیت می‌سراید:

من همی نازش به آل حیدر و زهرا کنم

 تو همی نازش به سند و هند بدگوهر کنی

همو در چکامه بلند و فاخر دیگری که به روشنی نمایانگر گرایش‌های شیعیانه و نیز تبری‌جویانه اوست، چنین می‌سراید:

قال اول جز پیمبر کس نگفت

وانگهی زی آل او آمد مقال

جز که زهرا و علی و اولادشان

مر رسول مصطفی را کیست آل؟

صف پیشین شیعتان حیدرند

جز که شیعت دیگران صف النعال

حبل ایزد حیدر است او را بگیر

وز فلان و بوفلان بگسل حبال

تا نبودم من به حیدر متصل

علم حق با من نمی‌کرد اتصال

چون به من بر تافت نور علم او

روی دین را خالم اکنون، خوب خال

حجت اسماعیلیان مصر همچنین در قصیده بلند دیگری با تصریحی آشکار به امید شفاعت از شفیعه روز جزا، فاطمه زهرا(س) سروده است:

آن روز بیابند همه خلق، مکافات

هم ظالم و هم عادل بی‌هیچ محابا

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع

پیش شهدا دست من و دامن زهرا

تا داد من از دشمن اولاد پیمبر

بدهد به تمام ایزد دادار تعالی

ناصرخسرو را می‌توان نخستین شاعری دانست که به صورت خاص و یگانه‌ای، در اشعارش زهرای بتول(س) را ستوده است. در میان سروده‌های شاعر دَرّه یُمگان این چکامه به صورت کامل در ستایش حضرت صدیقه طاهره است:

شمس وجود احمد و خود زهرا

ماه ولایتست ز اطوارش

دخت ظهور غیب احـد، احمد

 ناموس حق و صندوق اسرارش

هم مطلع جمال خداوندی

 هم مشرق طلیعه انوارش

صد چون مسیح زنده ز انفاسش

روح الامین تجلی پندارش

هم از دمش مسیح شود پرّان

هـم مریـم دسیسه زگـفتارش

هـم ماه بـارد از لب خندانش

 هم مهر ریزد از کف مهیارش

 این گوهر از جناب رسول الله

 پاک است و داور است خریدارش

کفوی نداشت حضرت صدیقه

گر می نبود حیدر کرارش

جنات عدن خاک در زهرا

رضوان ز هشت خلد بود عارش

رضوان بـه هشت خلد نیارد سر

صدیقه گر بـود به حشر یارش

بـاکش ز هفت دوزخ سوزان نی

زهـرا چو هست یار و مددکارش

در حالی که در سروده‌های آیینی شاعران سده‌های نخست تا زمان حکومت صفویان، ستایش اهل بیت(ع) کمابیش با احترام به خلفای راشدین و اصحاب گرامی و همسران پیامبر(ص) آمیخته است و در میان اشعار آنان حداکثر نقدهایی به خلیفگان اموی و عباسی یافت می‌شود، آنچه اشعار ناصرخسرو را از دیگران مستثنا می‌گرداند، سروده‌هایی است صریح که در بدگویی و سبّ و لعن خلفای راشدین و به‌ویژه در مورد داستان گرفتن فدک، سروده است که شدید‌ترین آن ابیات در قصیده‌ای با آغازه: «از کین بت‌پرستان در هند و چین و ماچین/ پر درد گشت جانت رخ زرد و روی پر چین» آمده است. او در نمونه‌ای دیگر و نسبتاً ملایم‌تر این دست از اشعار خود، در قصیده‌ای با مطلع: «ای گشته جهان و خوانده دفتر/بندیش ز کار خویش بهتر» درباره خلیفه نخست، چنین سروده است:

آنک او به مرادِ عامِ نادان

بر رفت به منبر پیمبر

گفتا که منم امام و، میراث

بستد ز نبیرگان و دختر

روی وی اگر سپید باشد

روی که بود سیه به محشر؟

صعبی تو و منکری گر این کار

نزدیک تو صعب نیست و منکر

ور می‌بروی تو با امامی

کاین فعل شده است ازو مشهّر

من با تو نیم که شرم دارم

از فاطمه و شبیر و شُبّر

ناصرخسرو در قصیده نکوهش‌گرانه دیگری با مطلع « گشتن این گنبد نیلوفری/ گر نه همی‌خواهد گشت اسپری» که در مقام جدل و محاجّه با اهل سنت که آنها را ناصبی می‌نامد و در بدگویی و نکوهش از پیشوایان آنان سروده است، و در همان قصیده نیز به گرایش‌های باطنی و اسماعیلی‌مذهبانه خود تصریح می‌کند، در مصرعی دارای ایهام خود را «فاطمی» می‌‌نامد که هم حاکی از شیعه بودن و ارداتش به حضرت فاطمه است و هم وابستگیش را به خلفای فاطمی مصر و به ویژه هشتمین خلیفه آنان معد بن علی المستنصر بالله که ممدوح شاعر قبادیان بود، می‌رساند:

لاجرم آن روز به پیش خدای

تو عُمَری باشی و من حیدری

«فاطمیم فاطمیم فاطمی»

تا تو بِدَرّی ز غم ای ظاهری

فاطمه را عایشه مارندر است

پس تو مرا شیعت مارندری…

دوستی عترت و خانه‌ی رسول

کرد مرا یُمگی و مازندری

مر عقلا را به خراسان منم

بر سفها حجت مستنصری

چنان ‌که مشاهده می‌شود تا پیش از حکومت صفویان، در میان شاعران سده‌های نخست که گرایش قوی شیعی، داشته‌اند، جز در شعر ناصرخسرو قبادیانی، نشانی از بدگویی و سبّ و لعن به خلفای راشدین و یاران و همسران گرامی پیامبر(ص) دیده نمی‌شود، آیا فرهنگ ناپسند و وحدت‌ستیزِ لعن و دشنام و زشت‌گویی درباره اصحاب و همسران پیامبر، که بر خلاف آموزه‌های قرآنی و سیره علوی است، میراثی نامقدس است که از آموزه‌های اسماعیلیانِ باطنی‌مذهب و تاویل‌گرایانِ غالی، به فرهنگ و عقیده شیعیان امروزی راه یافته است؟!

همچنین در سده پنجم و ششم، نامِ شاعر قصیده‌سرای و مدحت‌گوی دربار سلطان ملک‌شاه سلجوقی امیرالشعرا ابوعبدالله محمد بن عبدالملک مُعِزّی نیشابوری (م: ۵۲۱ ه.ق)  نیز شایان ذکر است که در قصیده‌ای از اهل بیت نبوت و دخت گرامی پیامبر چنین یاد کرده است:

یافتی بر خوان اگر جویی رضای مرتضا

«لا فَتی اِلّا علی» بر خوا‌نْد هر دم مُصطفا

ور همی خواهی ‌که گردی ایمن از «هَلْ‌ منْ‌ مَزید»

شرح «یُوفون» و «یَخافون» یاد کن از هَل أتی

آن‌که داماد نبی بود و وصی بود و ولی

در موالاتش وصیت نیست شرط اولیا

گر علی بعد از سنین بنشست او را زان چه نقص

هیچ نقصان نامد‌ش بعد از سنین اندر سنا

مرتضی را چه زیان ‌گر بود بَعْدَ‌الاختیار

مصطفی را چه زیان‌ گر بود بعد‌الانبیا

حب یاران پیمبر فرض باشد بی‌خلاف

لیکن از بهر قرابت هست حیدر مقتدا

بود با زهرا و حیدر حجت پیغمبری

لاجرم بنشاند پیغمبر سزایی با سزا

آن که چون آمد به دستش ذوالفقار جان‌شکار

گشت معجز درکفش چون درکف موسی عصا

آمد آواز منادی «لافتی الا علی»

وانگهی «لا سیف الا ذوالفقار» آمد ندا

وان دو فرزند عزیزش چون ‌حسین و چون حسن

هر دو اندر کعبه‌ی جود و کرم رکن و صفا

دیگر، عارف برجسته و شاعر پارسی‌گوی قرن پنجم و ششم حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی (م: ۵۴۵ ه.ق)   است که در کتاب نامدارش حدیقه الحقیقه در قصیده‌ای غرّا به نکوهش معاویه بن ابی‌سفیان و خوارداشت خلیفگان اموی پرداخته و در ضمن آن با اشاره به اشتقاق نام «فاطمه» به بریدن حضرتش از دنیا و آلوده شدن دیگر مردمان به آن پرداخته است، سنایی در این شعر با احترام به خلفای راشدین و یاران و همسران پیامبر اکرم(ص)  سیمای فردی روادار و معتدل را از خود به نمایش می‌گذارد که می‌توان او را سنی متشیّع و یا شیعه متسنّن دانست. او در این قصیده در منقبت ام ابیها(س) چنین آورده است:

نشوی غافل از بنی‌هاشم

وز یداللّه فوق ایدیهم

داد حق، شیرِ این جهان، همه را

جز فطامش نداد فاطمه را

همو در چکامه دیگری در مدح آل طه(ص) که به‌روشنی حکایت از گرایش‌های شیعیانه سراینده دارد، فاطمه زهرا را به اقتفای حدیثی از پیامبر اکرم، «خیرالنساء» لقب می‌دهد و چنین می‌سراید:

سراسر جمله عالم پر یتیمست

یتیمی در عرب چون مصطفا کو

سراسر جمله عالم پر ز شیرست

ولی شیری چو حیدر باسخا کو

سراسر جمله عالم پُر زنانند

زنی چون فاطمه خیرالنسا کو

سراسر جمله عالم پر شهیدست

شهیدی چون حسین کربلا کو

سراسر جمله عالم پر امامست

امامی چون علی موسی الرضا کو

حکیم سنایی همچنین در چکامه‌ای که در پاسخ پرسش سلطان سنجر درباره مذهب و با مطلع: «کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن/ جان نگین مهر و مهر شاخ بی‌بر داشتن» سروده است، گرایش شیعی خود را به روشنی بر آفتاب می‌افکند و از گرفتن حق حضرت زهرا(س) ابراز ناخرسندی می‌کند و آن را آیین مسلمانی نمی‌داند؛ و می‌سراید:

شو مدینه‌ی علم را در جوی و پس در وی خرام

تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن

چون همی دانی که شهر علم را حیدر در است

خوب نبود جز که حیدر، میر و مهتر داشتن…

مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد

حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن…

بندگی کن آل یاسین را به جان تا روز حشر

همچو بی دینان نباید روی اصفر داشتن

سنایی همچنین در مثنوی دیگری از زبان امام حسن مجتبی(ع) منقبت خاندانش را چنین به نظم می‌آورد و در آن مادرش فاطمه را «چراغ جنان» می‌نامد:

جد من مصطفی امان زمان

پدرم مرتضی امین جهان

جده من خدیجه زَین زمان

مادرم فاطمه چراغ جنان

جمله بودند از خیانت و غمز

پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز

این حکیم عظیم‌القدر که از طلایه‌داران به شعر درآوردن آموزه‌های صوفیانه است و پژوهش‌گران، قصائد او را «تازیانه سلوک» نامیده‌اند، در باب ششم حدیقه خود نیز نامی از فاطمه اطهر آورده است:

صاحب صدر، سدره‌ی ازلیست

مونس فاطمه جمال علی است

چه صفت گویم آن گُرُه را من

همه اندر یقینِ جان بی‌ظن

عندلیبان روضه‌ی اُنس‌اند

ساکنان حظیره‌ی قدس‌اند

سناییِ استوارسخن در باب دهم از کتاب خود نیز در مدح آل رسول(ص) در سخنی ایهام‌گون چنین آورده است:

عُدّتی می‌شناسم این را من

پیش ایزد مُهَیمِن ذوالمنّ

کین سخنها نجات من باشد

زانکه توحید ذوالمِنَن باشد

شادمان مصطفی و یارانش

وانکه هستند دوستدارانش

چار یار گزیده اهل ثنا

بر تن و جانشان ز بنده دعا

مرتضی و بتول و دو پسرش

وانکه سوگند من بود به سرش

نخورم غم گر آل بوسفیان

نشوند از حدیث من شادان

چون ز من شد خدای من خشنود

مصطفی را ز من روان آسود

مر مرا مدح مصطفی است غذا

جان من باد جانش را به فدا

آل او را به جان خریدارم

وز بدی‌خواهِ آل بیزارم

دوستدار رسول و آلِ وِیَم

زانکه پیوسته در نوال وِیَم

گر بَدَست این عقیده و مذهب

هم براین بد بداریَم یارب

در سده‌های شش و هفت هجری است که نرم‌نرمک چهره تابناک حضرت زهرای اطهر را در آیینه داستانهایی عمدتاً برگرفته از آیات قرآنی و احادیث نبوی مشاهده می‌کنیم و البته فراتر از متن تاریخ و حدیث، گاه این طبع‌آزمایی‌ها، پهلو به پهلوی داستان‌سرایی نیز می‌زند.

مفسر نامدار و ادب‌شناس قرآن در نیمه نخست سده ششم، ابوالفضل احمد بن ابی‌سعد رشید‌الدین میبدی(م ظ: ۵۵۰ ه.ق)   در تفسیر گران‌مایه و ادیبانه خود «کشف الاسرار و عده الابرار» در تفسیر آیاتی که در شأن اهل بیت رسالت و از جمله بانو فاطمه زهرا(س) نازل شده است، صفحاتی از نثر شیوای پارسی را رقم می‌زند که بسیار خواندنی است:

وی در تفسیر آیه ۲۴۵ سوره بقره «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا کَثِیرَهً» چنین می‌نویسد:

«روزی علی مرتضی در خانه شد، حسن و حسین پیش فاطمه زهرا می‌گریستند، علی گفت یا فاطمه چه بودست این روشنایی چشم و میوه دل و سرور جان ما را که می‌گریند؟ فاطمه گفت یا علی مانا که گرسنه‌اند، که یک روز گذشت تا هیچ چیز نخورده‌اند. و دیگی بر سر آتش نهاده بود علی گفت آن چیست که در دیگ است؟ فاطمه گفت در دیگ هیچ چیز نیست مگر آب تهی، دل خوشی این فرزندان را بر سر آتش نهادم، تا پندارند که چیزی می‌پزم.

 علی دلتنگ شد عبایی نهاده بود برگرفت و به بازار برد و به شش درم بفروخت و طعامی خرید، ناگاه سائلی آواز داد که «من یقرض اللَّه یجده ملیّا وفیّا» علی آنچه داشت به وی داد، باز آمد و با فاطمه بگفت. فاطمه گفت: وُفِّقتَ یا اباالحسن و لَم تَزَل فی خیرٍ، نوشت باد یا اباالحسن که توفیق یافتی و نیکو چیزی کردی، و تو خود همیشه با خبر بوده و با توفیق.

 علی بازگشت تا به مسجد رسول شود و نماز کند، اعرابیی را دید که شتری می‌فروخت، گفت یا ابا الحسن این شتر را می‌فروشم بخر، علی گفت نتوانم که بهای آن ندارم، اعرابی گفت به تو فروختم تا وقتی که غنیمتی در رسد یا عطایی از بیت المال به تو درآید، علی آن شتر به شصت درم بخرید و فراپیش کرد، اعرابیی دیگر پیش وی درآمد، گفت یا علی این شتر به من فروشی؟ گفت فروشم، گفت به چند؟

گفت، به چندانک خواهی، گفت به صد و بیست درم خریدم، علی گفت فروختم، صد و بیست درم پذیرفت از وی، و به خانه باز شد، با فاطمه گفت که ازین شصت درم با بهای شتر دهم به اعرابی و شصت درم خود به کار بریم، بیرون رفت به طلب اعرابی، مصطفی را دید گفت یا علی تا کجا؟ علی قصه خویش باز گفت، رسول خدا شادی نمود و او را بشارت داد و تهنیت کرد، گفت یا علی آن اعرابی نبود، آن جبرئیل بود که فروخت، و میکائیل بود که خرید، و آن شتر ناقه بود از ناقه‌های بهشت، این آن قرض بود که تو باللّه دادی و درویش را بآن بنواختی.»

مفسّر شیرین‌سخنِ میبدی همچنین در تفسیر آیه مباهله، چنین می‌آورد:

«مصطفی به صحرا شد. آن روز دست حسن گرفته و حسین را در بر نشانده، و فاطمه از پس می‌رفت، و علی از پس ایشان. و مصطفی ایشان را گفت: چون من دعا کنم شما آمین گویید. دانشمندان و مهتران ترسایان چون ایشان را به صحرا دیدند بر آن صفت، بترسیدند، و عام را نصیحت کردند و گفتند: یا قوم! انّا نَرَی وُجوهاً لَو سألوا اللَّهَ عزّوجلّ اَن یُزیلَ جبلاً مِن مکانِه لَاَزالَه، فلا تَبتَهِلوا فَتُهلِکوا وَ لایبقی عَلَی وَجهِ الارضِ نصرانیٌّ الی یَوم القیامه. ترسایان آن سخنان از مهتران خویش بشنیدند همه بترسیدند و از مباهلت باز ایستادند و طلب صلح کردند و جزیت بپذیرفتند.»

همو در تفسیر آیه ۵۴ سوره فرقان: «وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیرًا»، قصه ازدواج علی و فاطمه را چنین زیبا به تصویر می‌کشد:

«و قصّه تزویج فاطمه آنست که مصطفی علیه السلام روزی در مسجد آمد، شاخی ریحان به دست گرفته سلمان را گفت: یا سلمان رو علی را بخوان. رفت و گفت: یا علی! اَجِب رسول اللَّه. علی گفت: یا سلمان رسول خدا را این ساعت چون دیدی و چون او را گذاشتی؟ گفت: یا علی سخت شادمان و خندان چون ماه تابان و شمع رخشان. علی آمد به نزدیک مصطفی و مصطفی آن شاخ ریحان فرادست علی داد، عظیم خوش بوی بود. گفت: یا رسول اللَّه این چه بویست بدین خوشی؟ گفت: یا علی از آن نثارها است که حوریان بهشت کرده‌اند بر تزویج دخترم فاطمه. گفت: با که یا رسول اللَّه؟ گفت: با تو یا علی؛

در مسجد نشسته بودم فریشته‌ای‌ درآمد بر صفتی که هرگز چنان ندیده بودم، گفت نام من محمود است و مقام من در آسمان دنیا، در مقام معلوم خودم بودم ثلثی از شب گذشته که ندایی شنیدم از طبقات آسمان که: ای فریشتگان و مقربان و روحانیان و کروبیان همه جمع شوید در آسمان چهارم. همه جمع شدند و همچنین سُکّان مقعد صدق و اهل فرادیس اعلی در جنات عدن حاضر گشتند. فرمان آمد که ای مقربان درگاه و ای خاصگیان پادشاه! سوره: هَلْ أَتی‌ عَلَی الْإِنْسانِ برخوانید. ایشان همه به آواز دلربای و الحان طرب‌افزای سوره هل اتی خواندن گرفتند. آن گه درخت طوبی را فرمان آمد که تو نثار کن بر بهشتها بر تزویج فاطمه زهرا با علی مرتضی… آن گه جبّار کائنات خداوند ذو الجلال قادر بر کمال بی‌واسطه ندا کرد که: ای جبرئیل و ای میکائیل شماها دو گواه معرفت فاطمه باشید و من که خداوندم ولیّ فاطمه‌ام، و ای کروبیان و ای روحانیان آسمان شما همه گواه باشید که من فاطمه زهرا را به زنی به علی مرتضی دادم… پس رب العزّه مرا بدین بشارت به تو فرستاد یا محمد و گفت: حبیب مرا بشارت ده و با وی بگو که ما این عقد در آسمان بستیم، تو نیز در زمین ببند. پس مصطفی مهاجر و انصار را حاضر کرد، آن گه روی فرا علی کرد گفت: یا علی چنین حکمی در آسمان رفت، اکنون من فاطمه دخترم را به چهارصد درم کاوین به زنی به تو دادم پذیرفتی؟ علی گفت: یا رسول اللَّه من پذیرفتم نکاح وی، رسول گفت: بارَکَ اللَّهُ فیکُما.»

صاحب تفسیر کشف الاسرار همچنین در تفسیر آیه ۸ سوره قیامت/ هل اتی، چنین می‌نگارد:

«ابن عباس گفت: این آیت در شأن امیرالمؤمنین علی فرو آمد و خاندان وی، و سبب آن بود که حسن و حسین هر دو بیمار شدند، رسول خدا به عیادت ایشان شد، با جمعی یاران، گفتند: «یا اباالحسن لو نَذَرتَ عَلَی وَلَدیَکَ نذراً» اگر نذری کنی بر امید عافیت و شفای فرزندان مگر صواب باشد. علی نذر کرد که اگر فرزندان مرا ازین بیماری شفا آید و عافیت بود، شکر آن را سه روز روزه دارم، تقرّباً الی اللَّه عزّوجلّ و طلباً لمرضاته. فاطمه زهرا همین کرد، سه روز روزه نذر بر خود واجب کرد، کنیزکی داشتند نام وی فضّه، بر موافقت ایشان همین نذر کرد: اَن بَرَآ سیّدای ممّا بِهِما صُمتَ للَّه ثلاثه ایّام شکراً. پس ربّ العالمین ایشان را عافیت و صحّت داد، و ایشان به وفاء نذر باز آمدند و روزه داشتند، و در خانه ایشان هیچ طعام نه که روزه گشایند. علی مرتضی از جهودی خیبری، نام وی شمعون قرض خواست. آن جهود سه صاع جو به قرض به وی داد.

فاطمه زهرا از آن جو یک صاع به آسیادست آرد کرد و پنج قرص از آن بپخت. وقت افطار فرا پیش نهادند تا خورند. مسکینی فرا در سرای آمد آن ساعت و گفت: السّلام علیکم یا اهلَ بیتِ محمدٍ، مسکینٌ مِن مساکین المُسلمین اَطعِمونی اَطعَمَکم اللَّهُ مِن مَوائدِ الجنّه… آنگه طعام که پیش نهاده بود، جمله به درویش دادند، و بر گرسنگی صبر کردند؛ تا دیگر روز فاطمه صاعی دیگر جو آرد کرد و از آن نان پخت. چون شب در آمد، وقت افطار در پیش نهادند، یتیمی از اولاد مهاجران بر در بایستاد، گفت: السّلام علیکم یا اهلَ بیتِ محمدٍ یتیمٌ مِن اولادِ المهاجرین اِستَشهَدَ والدِی یومَ العقبه اَطعِمونی اَطعَمَکم اللَّهُ مِن مَوائدِ الجنّه… هم چنان طعام که در پیش بود، جمله به یتیم دادند و خود گرسنه خفتند. دیگر روز آن صاع که مانده بود، فاطمه آن را آرد کرد و به نان پخت و به وقت خوردن اسیری بر در سرای بایستاد، گفت: السّلام علیکم یا اهل بیت النّبوّه اَطعِمونی اَطعَمَکم اللَّهُ مِن مَوائدِ الجنّه. آن طعام به اسیر دادند، سه روز بگذشت که اهل بیتِ علی هیچ طعام نخوردند و بر گرسنگی صبر کردند و آن ماحَضَر که بود ایثار کردند، مرد درویش را و یتیم را و اسیر را، تا ربّ العالمین در شأن ایشان آیت فرستاد: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‌ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً.»

در سده‌ ششم، شاعر دیگری که در اشعارش به نام فاطمه زهرا و در پیوند با سوگ حسین بن علی(ع) اشارتی آورده است، شرف‌الشعراء بدرالدین قوامی خباز رازی‌ (م:  پیش از ۵۶۰ ه.ق)  ست که در سوگ‌سرایه‌اش برای سالار شهیدان چنین آورده است:

زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد

ماتم سرای، ساخته بر سدره منتها

در پیش مصطفی شده زهرای تنگدل

گریان که چیست درد حسین مرا دوا؟…

ایشان درین که کرد حسینِ علی سلام

جدّش جواب داد و پدر گفت مرحبا

زهرا ز جای جست و به رویش در اوفتاد

گفت ای عزیز ما تو کجایی و ما کجا؟

چون رستی از مصاف و چه کردند با تو قوم

مادر در انتظار، تو دیر آمدی چرا؟

فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری (م: ۶۱۸ ه.ق) شاعر نغزگو و صوفی بلندپایه سده ششم و هفتم، در کتاب مصیبت‌نامه خود این داستان را به نظم کشیده و در این سروده، ضمن تایید حدیث مشهور منسوب به حضرت خاتم(ص): «نَحْنُ مَعاشِرَ الْأَنْبِیاءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» که دستاویز خلیفه اول در گرفتن فدک بود، آن بانو را «خاتون جنت» نامیده و آورده است:در روایات چنین آمده است که روزی زهرا که دستانش از آسیاگردانی رنجور و آبله‌ناک شده بود، به شکایت نزد پدر رفت و از او برای کمک در خانه‌داری کنیزکی خواست، پیامبر نیز به جای کنیز، ذکری را به فاطمه آموخت که خانه‌داری و کار آسیا را بر او آسان کند، این ذکر همان تسبیح مشهور حضرت زهرا(س) است.

فاطمه خاتون جنت ناگهی

پیش سید رفت در خلوتگهی

گفت کرد از آس دستم آبله

یک کنیزک از تو میخواهم صله…

وی عجب در پیش حیدر روزگار

بود آن ساعت غنیمت بی‌شمار

دست بگشاد و ببخشید آن همه

هیچ نگذَشت از برای فاطمه

یک دعاش آموخت زیبا و عزیز

گفت این بهتر تر از آن جمله چیز

چون نماند از انبیا میراث باز

کار چندینی مکن برخود دراز

آنکه او از فقر فخر آمد عزیز

کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز

بی شک این نادادن اینجا دین بود

در فدک صدیق را هم این بود

انس حضرت جانفزایت بس بود

تا که تو هستی خدایت بس بود

درکتاب الهی‌نامه نیز صوفی بزرگ نیشابور داستان جهازبَران حضرت فاطمه کبری(س) به خانه علی مرتضی(ع) و زهد آن بزرگواران را از زبان اسامه بن زید چنین به شعر آورده است:  

اُسامه گفت سیّد داد فرمان

که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز

پیمبر گفت زهرا را دگر نیز

برو بابا جهازت هرچه داری

چنان خواهم که در پیش من آری

اگرچه نورِ چشمی ای دل‌افروز

به حیدر می‌کنم تسلیمت امروز

شد و یک سنگِ دست آس آن یگانه

برون آورد در ساعت ز خانه

یکی کهنه حصیر از برگِ خرما

یکی مسواک و نعلینی مطرّا

یکی کاسه ز چوب آورد با هم

یکی بالش ز جلد میشِ محکم

یکی چادر ولیکن هفت پاره

همه بنهاد و آمد در نظاره

پیمبر خواجه انواع و اجناس

بگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس

ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت

عمر آن بالش اندر راه برداشت

پس آنگه فاطمه نور پیمبر

بشد بر سر فکند آن کهنه چادر

پس آن نعلین را در پای خود بست

پس آن مسواک را بگرفت در دست

اُسامه گفت من آن کاسه آن‌گاه

گرفتم پس روان گشتم در آن راه

به پیش حجره‌ی حیدر رسیدم

ز گریه روی مردم می‌ندیدم

پیمبر گفت ای مرد نکوکار

چرا می‌گریی آخر این چنین زار

بدو گفتم ز درویشیِ زهرا

مرا جان و جگر شد خون و خارا

کسی کو خواجه‌ی هر دو جهانست

جهاز دخترش اینک عیانست

ببین تا قیصر و کسرا چه دارد

ولی پیغمبر از دنیا چه دارد

مرا گفت ای اُسامه این قدر نیز

چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

چو پای و دست و روی و جسم و جانت

نخواهد ماند گو این هم ممانت

جگرگوشه‌ی پیمبر را عروسی

چو زین سان‌ است، تو در چه فسوسی؟

همو در الاهی‌نامه داستانی را که ظاهراً ریشه‌ای در تاریخ و حدیث ندارد، نقل می‌کند که پیرمردی یهودی به شوق دیدار رسول‌خدا به مدینه سفر می‌کند اما دیر و اندکی پس از وفات پیامبر(ص) به شهر می‌رسد و با آه و افسوس از یاران خواجه لولاک، یادگاریی از آن حضرت درمی‌خواهد. ادامه این داستان اندوه‌افزا را که با نام خاتون جنت نیز معطر و مطرا شده و مصیبت تابسوز آن بانو را در سوگ پدر  شرح می‌دهد،  با هم می‌خوانیم:

یهودی گفت یک کامم برآرید

مرا یک جامه‌ی پیغمبر آرید

که گر دستم نداد آن روی دیدن

توانم بوی او باری شنیدن

عُمر گفتش که این جامه توان خواست

ولیکن باید از زهرا نشان خواست

علی گفتا که یارد شد بر او

که شد یکبارگی بسته در او

درین یک هفته سر در پیش دارد

که او از جمله حسرت بیش دارد

نمی‌گوید سخن، از سوگواری

زمانی می‌نیاساید ز زاری

همه یاران در آن اندوه و محنت

شدند آخر بر «خاتون جنّت»

کسی آن در بزد بانگی برآمد

که ما را روز رفت و شب درآمد

که می‌کوبد در چون من یتیمی

بمانده در پس ژنده گلیمی

که می‌کوبد در چون من اسیری

نشسته بر سر کهنه حصیری

که می‌کوبد در چون من حزینی

گشاده مرگ بر جانم کمینی

بگفتند آنچه بود القصّه یکسر

چنین گفت او که حق گوید پیمبر

که آن ساعت که جان با دادگر داد

به زیر لب ازین حالم خبر داد

که ما را عاشقی می‌آید از راه

ولی رویم نه بیند آن نکوخواه

بدو ده این مرقّع، کین تمامش

به نیکویی ز ما برسان سلامش

مرقّع چون بدو دادند پوشید

چو بوی او بدو زد خوش بجوشید

چو بوی آن به‌صدقش آشنا خواست

مسلمان گشت وخاکِ مصطفا خواست

ببردندش از آنجا تا بدان خاک

دلی برخاسته بنشست آن پاک

چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش

فرو رفت و بر آمد جانِ پاکش!

عطار در کتاب نامدار منطق‌الطیر نیز در ابیاتی با موضوع فضیلت امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب(ع) به نام نامی بتول طاهره(س) چنین اشارت آورده است:

خواجه‌ی حق پیشوای راستین

کوه حلم و باب علم و قطب دین

ساقی کوثر، امام رهنمای

ابن عم مصطفا، شیرخدای

مرتضای مجتبا، جفت بتول

خواجه‌ی معصوم، داماد رسول

در سده هفتم، مالکِ مُلک سخن، اوستاد شاعران و سالار سخنوران، شیخ اجلّ سعدی شیرازی (م: ۶۹۰ ه.ق) که با سرودن چکامه زیبای «ماه فروماند از جمال محمد/ سرو نباشد به اعتدال محمد» ارادت خود را به آل محمد(ص) نشان داده بود، در قصیده‌ای بلند با مطلع «شکر و سپاس و منت و عزت خدای را/ پروردگار خلق و خداوند کبریا» که در آن به حمد خدای تعالی و نعت رسول اعظم و یاران و خاندان پاکش، پرداخته، از بهین‌دخت گرامی مصطفی(ص) چنین نام می‌برد:

فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست

ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

پیغمبر، آفتاب منیرست در جهان

وینان ستارگان بزرگند و مقتدا

یا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه

یا رب به خون پاک شهیدان کربلا

یا رب به صدق سینه‌ی پیران راستگوی

یا رب به آب دیده‌ی مردان آشنا

دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست

ای نام اعظمت در گنجینه‌ی شفا

شیخ اجلّ در کتاب بوستان در شعری با موضوع نعت سیدالمرسلین(ص) و با مطلع «کریمُ السَّجایا جمیلُ الشِّیَم/ نبیُ البَرایا شفیعُ الاُمَم» از خداوند به حق «بنی فاطمه» حُسنِ فرجام طلب می‌کند و می‌سراید:

خدایا به حق بنی فاطمه

که بر قول ایمان کنم خاتمه

اگر دعوتم رد کنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

استاد سخن، سعدی بزرگ همچنین در مجلس چهارم از مجالس پنجگانه خود، داستانِ پندآموزِ عیادت پیامبر از زهرا را که برگرفته از احادیث است، چنین به رشته نقل می‌کشد:

«سید صلى الله علیه وسلم به عیادت زهرا شد. او را دید بر بوریایی خفته و از لیف و پوست گوسفندی بالین کرده و به قدر یک ارش شالِ درشت از پشم شتر به جای مقنعه بر سر افکنده. زهرا بعضی از شدت فاقه بر سید علیه السلام عرضه کرد. سیدِ عالَم تعریض و تصریح فرمود که ای جان پدر «فاذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا اَنسابَ بَینَهُم».

 بر آن اعتماد نکنی که من دخت پیغمبرم و جفت حیدرم و مادر شبیر و شبّرم، به عزت آن خدای که امر و نهی و قبض و بسط از اوست که فردا در عَرَصات دستوری نیابی که قدم از قدم برگیری تا از عهدۀ این شال درشت بیرون نیایی!»

هُمام تبریزی(م: ۷۱۴ ه.ق)  دیگر شاعر پارسی‌سرای قرن هفتم و هشتم نیز در چکامه‌ای در نعت مولای متقیان علی و اهل بیت نبی(ص)، از فاطمه زهرا یاد کرده و سروده است:

چون به جای نبی، علی بنشست

اهل اسلام را قوی شد دست

اسدالله خلیفه‌ی فاضل

مرشد خَلق و عالِم عامل

قدوه اهل دین علیّ ولی

قدر او همچو نام خویش، على

یافت از آفریدگار جهان

مردی و مردمی و علم و توان

گشت مشهور در جهان به کرم

بود بَحرِ علوم و دین و حِکَم

خواند او را دلیل جان و خرد

درِ علم خود و برادر خود

زُهره باغ دولتش زهرا

پای بوس کنیزکش جوزا

ثمر آن زُهَر حسین و حسن

روحشان مشترک میان دو تن

بر روان نبی علیه سلام

اهل بیت و چهار یار عظام

بر حسین و حسن دو پاک نسب

منبع حسن خلق و کان ادب

بر دو عم نبی یکی عباس

وان دگر حمزه مرد شوکت و باس

بر روان مهاجر و انصار

دوستان محمد مختار

باد پیوسته نور حق نازل

مؤمنان را نصیب ازو حاصل…

در سده هفتم و هشتم، شاعر شیعه‌مذهب و حکیم اخلاقی، قطعه‌سرای نامدار و مدیحه‌گوی امیران سربدار، فخرالدین محمود ابن یمین فریومدی (م: ۷۴۶ ه.ق)   در شعری روان و رسا و بر اساس روایاتی از جمله این حدیث منسوب به پیامبر اکرم(ص):‏ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ وَ وَقَفَ الْخَلَائِقُ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ تَعَالَى نَادَى مُنَادٍ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ أَیُّهَا النَّاسُ غُضُّوا أَبْصَارَکُمْ وَ نَکِّسُوا مِنْ رُءُوسِکُمْ فَإِنَّ فَاطِمَهَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ تَجُوزُ عَلَى الصِّرَاطِ. داستان غم‌افزایِ گذر کردن خاتونِ اطهر از صحرای محشر را چنین تاثیرگذار به تصویر کشیده است:

شنیدم ز گفتارِ کارآگهان‌

بزرگان گیتی، کِهان و مِهان

که پیغمبر پاک والانسب‌

محمّد سرِ سروران عرب

چنین گفت روزی به اصحاب خود

به خاصان درگاه و احباب خود

که چون روز محشر درآید همی‌

خلایق سوی محشر آید همی

منادی برآید به هفت آسمان‌

که ای اهل محشر کران تا کران

زن و مرد چشمان به هم برنهید

دل از رنج گیتی به هم برنهید

که خاتون محشر گذر می‌کند

ز آب مژه خاک تر می‌کند

یکی گفت کای پاکِ بی‌کین و خشم‌

زنان از که پوشند باری دو چشم؟

جوابش چنین داد دارای دین‌

که بر جان پاکش هزار آفرین

که فردا که چون بگذرد فاطمه‌

ز غم جَیب جان بردَرَد فاطمه

ندارد کسی طاقت دیدنش‌

ز بس گریه و سوز نالیدنش

به یک دوش او بر، یکی پیرهن‌

به زهراب آلوده بهر حسن

ز خون حسینش به دوش دگر

فرو هشته آغشته دستار سر

بدین‌سان رود خسته تا پای عرش‌

بنالد به درگاه دادار عرش

بگوید که خون دو والا گهر

ازین ظالمان هم تو خواهی مگر

ستم، کس ندیده‌ست ازین بیشتر

بده داد من چون تویی دادگر

کند یاد سوگند یزدان چنان‌

به دوزخ کنم بندشان جاودان

چه بد طالع آن ظالم زشت خوی‌

که خصمان شوندش شفیعان اوی

در همین سده نخل‌بند شاعران، کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود مرشدی، معروف به «خواجوی کرمانی» (م: ۷۵۲ ه.ق) عارف والامقام و شاعر شیرین‌سخن که در غزل‌سرایی پیشگام لسان‌الغیب خواجه حافظ شیرازی به‌شمار می‌رود، از دیگر شعرایی است که طبع خویش را در ستایش زهره زهرا(س) آزموده است:

منظومه محبت زهرا و آل او

بر خاطر کواکب ازهر نوشته‌اند

دوشیزگان پرده‌نشین حریم قدس

نام بتول بر سر مَعجر نوشته‌اند

همو در قصیده‌ای بامطلع « غُرّه‌ی ماه منور بین که غرّا کرده‌اند/ شامیان را طُرّه‌ی مشکین مطرّا کرده‌اند» که در ستایش اهل‌بیت(ع) سروده و در آن از «حجه‌الحق مهدی آخر زمان» هم نام می‌برد، از حضرت فاطمه نیز با القاب بلندی چون «شمسه گردون عصمت» و «خاتون قیامت» یاد می‌کند:

با وجود شمسه‌ی گردونِ عصمت فاطمه

زهره را این تیره روزان نام زهرا کرده‌اند

خون او را تحفه سوی باغ رضوان برده‌اند

تا از آن گلگونه رخسار حورا کرده‌اند…

مهد «خاتون قیامت» می‌برند از بهر آن

دیده‌بانان فلک را دیده‌ها بر بسته‌اند

خواجوی کرمانی در شعر دیگری در ستایش فاطمه زهرا(س) با ظرافت تمام، به عمر کوتاه دخت گرامی پیامبر با واژه «حی» که به حساب ابجد معادل عدد ۱۸ است، اشارت می‌کند و می‌سراید:

به نور چشم پیمبر که نور ایمان بود

عقیق صفوت یاقوت شرع را کان بود

نبود هیچ به عذر احتیاجش از پی آن

که شمع جمع طهارت از او فروزان بود

از آن به وصلت او زهره شده به دلّالی

که از شرف، قمرش در سراچه دربان بود

نگشت عمر وی از «حی» فزون ز روی حساب

چرا که زندگی او به حیّ حنّان بود

خواجو نیز شاعری‌ست که از خلفای راشدین با احترام یاد می‌کند و گاه نیز مدح آنان را در میان اشعار خود آورده است، اما خود را «مادح اولاد حیدر» می‌داند و اشعار زیادی را در ستایش خاندان وحی و امامان دوازده‌گانه سروده است و به ویژه هنگامی که به نام شاه مردان علی مرتضی(ع) می‌رسد، قلم در کفش بی‌تابی می‌کند و دل از دست می‌دهد:

من‌ رافضی‌ نیم‌ که‌ کنم‌ پشت‌ بر عتیق‌

یا خارجی‌ که‌ روی‌ بتابم‌ ز مرتضی‌

لیکن‌ اگر به‌ کعبه‌ کنم‌ سجده‌ یا به‌ دِیْر

باشد مرا به‌ عترت‌ِ پیغمبر  اقتدا

بر لوح خاطرم ز چه معنی بود غبار

چون گشته‏ام غبار درِ شاه اولیا

فرمانروای ملک «سَلُونی» امیر نحل

دارای دادگستر اقلیم «هَل اَتَی»

یا رب‌ به‌ حق‌ آن‌ چمن‌آرای‌ «لَوْ کَشَف»‌

کو بود سرو خوش‌نظرِ باغ‌ «لافَتی»

‌ یارب به حق آن علی عالی‌آستان

کو بود در ممالک توحید پادشا….

و نیز در شعر دیگری که شاه ولایت حیدر کرار را «جفت بتول» می‌نامد:

آن شاه که شهر علم را آمد در

پشت سپه و ابن عم پیغمبر

شاه شهدا میر نجف جفت بتول

داماد رسول و شیر یزدان حیدر

خواجو در چکامه دیگری که آن نیز در ستایش خاندان رسالت است، آنجا که به ذکر مصیبت سبط اکبر امام حسن مجتبی(ع) می‌رسد، او را «زهرخورده زهرا» می ‌نامد:

شیر خدا و مخزن اسرار «لو کشف»

جفت بتول و نقطه‌ی پرگار اجتبا

سلطان تختگاه «سلونی» شه نجف‌

سبط خلیل صف شکن خیل اصفیا…

چون او نشد پدید شهی در جهان علم‌

او کان علم بود و حَسَن آسمان علم

شمعی که بود مقتبس از نور بوالحسن

نام مبارک و رخ میمون او حسن

جانش به لب رسیده و تسبیح بر زبان‌

زهرش به جان رسیده و تریاک در دهن

زهراب داده تیغ اجل را ز خون دل‌  

وانگه به زهر خنده فدا کرده جان و تن

در کام او چو زهر هلاهل شود نفس‌

هر کو ز «زهر خورده‌ی زهرا» کند سخن

خواجو که گاه در سرودن اشعار دشوار و پیچیده، طبع روان خویش را به زحمت درافکنده و پیشگامِ سخن‌سرایان سبکِ مغلقِ هندی در سده‌های بعدی‌ست، در شعری از این دست که به لغز و معما پهلو می‌زند، زهرای مرضیه(س) را چنین می‌ستاید:

عروس نُه تُتُق لاله‌برگِ هفت چمن

تذروِ هشت گلستان و شمع شش منظر

ز نام او شده نامی سه فرع و چار اصول

به یمن او شده سامی دو کاخ و پنج قمر

کِهینه سوری بیت‌العروس او ساره

کمینه جاریه‌ی خانه‌دارِ او هاجر

به مطبخش فلک دودخورده را در پیش

ز مه طبقچه سیم و ز مهر هاون زر

زسفره «اَنا املح» طعام او نمکین

ز شِکّر «اَنا افصح» کلام او شیرین

رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای (م: ۷۳۸ ه.ق) دیگر عارف و شاعر پارسی‌گوی ایرانی در قرن هشتم نیز در سوگ‌سرایه‌ای برای امام حسین(ع) از ام‌الائمه(س) نام برده و چنین گفته است:

این آسمان صدق و درو اختر صفاست؟

یا روضه‌ی مقدس فرزند مصطفاست؟

این داغ سینه‌ی اسدالله و فاطمه است؟

یا باغ میوه‌ی دل زهرا و مرتضاست؟

از شاعر غزل‌سرای سده هشتم هجری، سلمان ساوجی (م: ۷۷۸ ه.ق) نیز بیتی در دست است که به ماجرای فدک زهرا(س) اشاره کرده است. این بیت در چکامه‌ای که او در مدح امیر شیخ حسن جلایری سروده، آمده است:

خطه بغداد جز در سایه اقبالِ‌شان

چون خلافت بی علی بوده است و زهرا بی فدک

مولانا محمد بن حسام‌الدین خوسفی بیرجندی (م: ۸۷۵ ه.ق) شاعر بلندهمت قرن نهم نیز در دو چکامه بلند، به طبع‌آزمایی و داستان‌سرایی در ستایش بانوی قدسیان فاطمه زهرا(س) پرداخته است که البته هیچ‌یک مستند معتبر و موثقی در تاریخ و حدیث ندارد و واجد نکته اخلاقی و پندآموز مهمی هم نیست.

در نخستین قصیده با آغازه «چنین گفت آدم علیه‌السلام/ که شد باغ رضوان مقیمش مقام» به بیان داستانی از زبان ابوالبشر حضرت آدم صفی‌الله(ع) می‌پردازد: روزی در بهشت به هر سوی گردش می‌کردم که از دور خانه‌ای نورانی چون آفتاب دیدم، در پی کسی گشتم که از او درباره صاحب این خانه بپرسم، کسی را نیافتم، روی به آسمان برداشتم و از خدا حل این مشکل را به دعا طلب کردم. ناگهان ندایی از آسمان رسید:

بگو ای صفی با صفای تمام

به حق محمد علیه السلام

به حق علی صاحب ذوالفقار

سپهدار دین شاه دلدل سوار

به حق حسین و به حق حسن

که هستند شایسته ذوالمنن

به خاتون صحرای روز قیام

سلام علیهم، علیهم سلام

کز اسرار این نکته دلگشای

صفی را ز صفوت صفایی نمای…

آدم صفی چنان که امر الاهی بود دعا می‌کند که ناگهان در آن خانه گشوده می‌شود:

یکی تخت در چشمش آمد ز دور

سراپای آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دختری

چو خورشید تابان بلند اختری

یکی تاج بر سر منوّر ز نور

ز انـوار او حوریان را سرور

یکی طوق دیگر به گردن درش

به خوبی چنان چون بود در خورش

دو گوهر به گوش اندر آویخته

ز هر گوهری نوری انگیخته

صفی گفت یا رب نمی‌دانمش

عنایت به خطی که بر خوانمش

خطاب آمد او را که از وی سوال

بکن تا بدانی تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پیغمبرم

بـه این فـرِّ فرخندگی درخورم

همان تاج بر فرق من باب من

دو دانه جواهر حسین و حسن

همان طوق در گردن من علی است

ولی خدا و خدایش ولی است…

آدم روی به درگاه خدا کرد و پرسید که آیا مرا در این جمع راهی هست؟ ندا رسید که اینان فرزندان تواند که در آینده پای به دنیا خواهند گذاشت و آدم از این اکرام و احترام شاد و خرسند شد.

ابن حسام خوسفی در قصیده دیگری با مطلع «باز بر اطراف باغ، از چمن گلعذار/ مجمره پر عود کرد، بوی خوش نوبهار» که از بلندترین قصاید در نوع خود است، به داستان «مهمانی کردن فاطمه جناب پیغمبر را» می‌‌پردازد و در ستایش دختر خیرالبشر(س) می سراید:

مطلعه الکوکبین نیره النیرین

سیده العالمین بضعه صدر الکبار

ماه مشاعل فروز شمع شبستان او

تُرک فلک پیش او جاریه پیش‌کار… 

پردگی عصمتش پرده نشینان قدس

کرده به خاک درش خُلد برین افتخار

رُفته به جاروب زلف خاک درش حور عین

طره خوشبوی را کرده از آن مشکبار…

در شب تزویج او چرخ جواهر فروش

کرد بساط فلک پر دُرَر آبدار

بس که جواهر فشاند کوکبه در موکبش

پرده گلریز گشت پر گهر شاهوار…

جلّ تعالی بخواند خطبه تزویج او

با ولی‌الله علی بر سر جمع آشکار

روح مقدس گواه با همه روحانیان

مجمع کروبیان صف زده بر هر کنار…

ای به طهارت بتول لاله باغ رسول

کوکب تو بی فضول عصمت تو بی عوار

بابُکِ بَدرُ الدُجا، زَوجُکِ خیر التُقَی

اِنّکِ فخرُ النسا چشم و چراغ تبار

مقصد عالم تویی زینت آدم تویی

عفت مریم تویی اخیر خیر الخیار

مام حسین و حسن فخر زمین و زمن

همسر تو بو الحسن تازی دلدل سوار…

و داستان از آنجا آغاز می‌شود که روزی رسول خدا به میهمانی به خانه علی و زهرا رفت و آنان برای پذیرایی از سید عالم هیچ در بساط نداشتند. فاطمه، اَنَس بن مالک خادم رسول‌الله را خواست و چادر خود بدو داد تا به بازار برده، بفروشد و از بهای آن طعامی فراهم آورد. انس چادر نورانی زهرا را به بازار برد اما هیچ کس بیش از سه درهم از او نخرید. مهتر یهودیان که فردی ثروتمند و محتشم بود، چادر نورانی را دید و از انس داستان را پرسید. انس داستان را برای او بازگفت و او که از دانشمندان یهود بود این داستان را در تورات موسی یافت و چادر را به چهار هزار درهم خرید:

روی به سوی انس کرد که این جامه من

 از تو خریدم به چار پاره درم یک هزار

 قصه این چادرِ پرده‌نشین رسول

 گفته به موسی به طور حضرت پروردگار

 گفته که پیغمبر دور پسین را بود

 پرده نشین دختری فاطمه با وقار

 روزی از آنجا که هست مقدم مهمان عزیز

 مر پدرش را فتد بر در حجره گذار

 فاطمه را در سرا هیچ نباشد طعام

 تا بنهد پیش باب، خواجه روز شمار

 چادر عصمت برند تا که طعامی خرند

 وز سه درم بیش و کم، کَس نبود خواستار

 و رو به انس کرد و گفت: من پیامبر را بسیار آزرده‌ام و روی دیدار او ندارم. هزار درهم نیز به تو می‌دهم تا نزد فاطمه روی تا او نزد پدرش برایم شفاعت کند. انس به نزد خاتون جنت شد و قصه باز گفت. فاطمه داستان مرد یهودی به پدر گفت و از او شفاعت کرد و پیامبر او را به نز د خویش خواست. او در دم اسلام آورد و در پی او بیش از ۴۸۰۰ تن از یهودیان مسلمان شدند. پس آن گاه جبریل امین بر خواجه لولاک فرود آمد وگفت:

روح قُدُس در رسید پیش رسول خدا

 گفت هزاران سلام بر تو ز پروردگار

 موجب و مستوجب خشم خدا گشته بود

 چند هزار از یهود چند هزار از نَصار

 برکت مهمانی دختر تو فاطمه

 داد ز نار سَموم این همه را زینهار

 ای که به عصمت تویی مطلع انوار قدس

 از زلل و معصیت دامن تو بی غبار

 ورد زبان ساخته نعت تو ابن حسام

 تا بودش در بدن مرغ روان را قرار

شاعر چیره‌دست و ادیب ذوفنون و عارف نامور سده نهم، قطب طریقت نقشبندی خاتم ‌الشعرا نورالدین عبدالرحمن جامی (م: ۸۹۸ ه.ق) نیز اگر چه از اهل تسنن است اما ارادت و محبت تام خویش را به خاندان بتول(س) بارها و به صریح‌ترین شکلی آشکار کرده و از جمله در کتاب نامدارش هفت اورنگ با استشهاد به بیتی مشهور از فقیه بزرگ اهل سنت، امام ابوعبدالله محمد بن ادریس شافعی: «لو کانَ رَفضاً حُبُ آلِ محمدٍ/ فَلیَشهَد الثَقَلانِ انّی رافضی» سروده است:

مادح اهل بیت در معنی

مدحت خویشتن کند یعنی…

دوستدار رسول و آل ویم

دشمن خصم بد خصال ویم

همچو سلمان شدم ز اهل البیت

گشت روشن چراغ من زان زیت…

این نه رفض است محض ایمان است

رسم معروف اهل عرفان است

رفض اگر هست حب آل نبی

رفض فرض است بر ذکی و غبی…

گر بود رفض حب آل رسول

یا تولا به خاندان بتول

گو گوا باش آدمی و پری

که شدم من ز غیر رفض بری…

بدرالدین هلالی جغتایی استرآبادی (م: ۹۰۸ ه.ق) از بزرگترین شاعران غزل‌سرای سده‌های نهم و از پرورش‌یافتگان امیر علی‌شیر نوایی وزیر و ندیم دانشور سلطان حسین بایقرا، که فردی روادار و معتدل بود و به اتهام تشیع به قتل رسید، نیز در قصیده‌ای ایهام‌دار با آغازه «ای خوش آن شب که جبرئیل امین/ سویش آمد ز آسمان به زمین» که در ستایش رسول خدا و اهل بیت سروده، چنین می‌گوید:

سید انبیا تو را خوانند

سرور اولیا تو را دانند

آفتابی و پرتواند همه

پیشوایی تو، پیرواند همه

چار یار تو در مقام نیاز

هر یکی شاه چار بالش ناز

چار طاق طرب‌سرای وجود

چار باغ فضای گلشن جود

من سگ باوفای این هر چار

هر دو چشمم برای ایشان چار

کیست آن چار مه به مذهب من؟

علی و فاطمه حسین و حسن

چنان که گفته آمد، تا سده دهم و تا قبل از چیرگی صوفیانِ غالی صفوی و قزلباشان حامی آنان و نشستن شاه اسماعیل صفوی بر تختگاه ایران، اشعار و متون ادبی پارسی که در ستایش خاندان رسالت و بانوی عصمت، سروده شده، جز در مورد خاص ناصرخسرو، کم‌و بیش با احترام به مقدسات دیگر مسلمانان و عمدتاً با زبانی روشن و روان و به دور از پیچیدگی معنایی و تهی از تعقید لفظی و بر گرفته از آیات قرآن و احادیث مربوط به فضایل و مناقب این بزرگواران همراه است؛ و نام مبارک زهرای مرضیه نیز با کلیدواژگانی چون زهد، پارسایی، شفاعت، ولایت و دوستی آن حضرت و برتریش بر زنان جهان و با تاکید بر کمالات اخلاقی و ملکات نفسانی بانوی عرشیان و بیشتر در پیوند با دیگر اصحاب کساء و به ویژه غمخواری و اندوه‌گساری آن بانوی بهشتی در سوگواری بر شهید کربلا و گاه نیز افسوس از مصادره فدک چهره می‌نماید.

روند انحطاط زبان فارسی که گاه در اشعار شاعرانی مانند خواجوی کرمانی نشانه‌هایی از آن به چشم می‌خورد، با برآمدن صفویان و ظهور سبک هندی شتابی روزافزون گرفت و اشعار مذهبی و آیینی نیز که تاثیرپذیرفته از فرهنگ صفوی و پر رنگ شدن وجوه هویتی و غالیانه تشیع رو به فزونی گذاشته بود، از این نقص در امان نماند. شعر فاطمی هم در این دوران بیش از گذشته رنگ ماتم و عزا به خود می‌گیرد و گاه نیز رگه‌هایی از غلو و مبالغه در آن به دیده می‌آید که تا روزگار ما ادامه می‌یابد. در این دوران است که کم‌کم کلیدواژگان جدیدی چون آتش آوردن و سوزاندن در و میخ و دیوار و سقط جنین و تربت پنهان و سب و دشنام خلفا که سابقه چندانی در شعر و ادب فارسی نداشت، به شعر فاطمی افزوده ‌می‌گردد و سبک جدیدی از شعر آیینیِ ماتم‌زده و گاه غالیانه و پر از لفظ‌پردازی‌های معماگونه‌ی به معنا اندک و در لفظ بسیار، زاده می‌شود، هرچند که در این دوران نیز همچنان اشعاری روان و وزین را نیز توان یافت. هم در این زمینه و زمانه است که عرفان نظری و فلسفه راه خود را به شعر آیینی باز می‌کند و مفاهیم برگرفته از آموزه‌های عرفانِ نظری شیخ اکبر محیی‌الدین بن عربی (م: ۶۳۸ ه.ق) و فلسفه عرفانی و حکمت متعالیه صدرالمتألهین شیرازی (م: ۱۰۴۵ ه.ق) نیز رفته‌رفته در شعر آیینی نمایان می‌گردد. ذکر همه اشعار از این دست به درازا خواهد کشید از این رو به ذکر نمونه‌های چند از آن بسنده می‌کنیم.

شمس‌الدّین محمّد وحشی بافقی(م: ۹۹۱ه.ق) شاعر نامدار سده دهم ایران که در مرثیه‌ای بر شاه شهیدان حسین علی(ع) از مادرش پاره‌تن رسولِ خدا، فاطمه زهرا چنین یاد کرده است:

روزیست اینکه حادثه کوس بلازده‌ست

کوس بلا به معرکه‌ی کربلا زده‌ست

امروز ماتمی‌ست که زهرا گشاده موی

بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده‌ست

کرده سیاه حله نور، این عزای کیست

خیرالنسا که مردمک چشم مصطفاست…

ای فاطمه یتیم تو خفته‌ست و بر سرش

نی مادر است و نی پدر و نی برادر است

شمس‌الشعرا کمال‌الدین علی بن احمد، محتشم کاشانی (م: ۹۹۶ ه.ق) دیگر شاعر مرثیه‌سرای سده دهم و معاصر با شاه طهماسب صفوی است که دوازده بند او در سوگ امام شهیدان، نامی بلند و ماندگار و رواجی تام در مجالس عزا دارد. او در همین ترکیب‌بند با یادکردی از مصائب اهل بیت، چنین می‌سراید:

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان تپید

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

او در ادامه از زبان عقیله بنی هاشم، بنت‌الجلال و اخت‌الوقار زینب کبری خطاب به مادرش سیده نساءالعالمین فاطمه زهرا(س) چنین می‌آورد:

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین…

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین

یا بضعهالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

همو در ترکیب‌بندی که در مدح امام هشتم و آفتاب خراسان، حضرت ابی‌الحسن الرضا(ع) سروده است، از سرور زنان بهشت چنین یاد می‌کند:

خاصه سلطان رسل با اولیای خاص خویش

سِیّما شاه اسدسیما علی‌ مرتضی

بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دین

زهره‌ی زهرا لقب بنت‌النبی خیرالنسا

در سده یازدهم هجری، حاجی محمّدجان قدسی مشهدی (م: ۱۰۵۶ ه.ق) شاعر شیرین‌سخنِ دربار شاهِ جهان پنجمین امپراتور گورکانیان هند، شعری خوش و روان و البته مشتمل بر پاره‌ای از مفاهیم عرفانی و فلسفی در ستایش زهره زهرا سروده است:

 فاطمه ای همسر شیر خدا

دُخت نبی، شافع روز جزا

ای که تو بر آلِ کسا محوری

بر سر زنهای جهان افسری

سرّ تو شیرازه «قالوا بلی»

قائمه عرش، ز نامت بپا

بضعه‌ی پاک تن احمد تویی

طور لقا، جلوه سرمد تویی

شأن تو این بس که تو را داده اَب

امّ ابیها لقب ای منتخب

نخل نبوّت ز تو شد بارور

باغ امامت ز تو شد پر شجر

علّت غایی به دو عالم تویی                     

جوهره عالم و آدم تویی

کوثری و چشمه فیض خدا

از تو زند جوش زلال بقا

صبر و رضا طفل دبستان توست   

ریزه خور سفره احسان توست

دهر ندیده است چو تو دختری                  

هر چه بدیده است تو زان بهتری

گر تو نمی آمدی اندر وجود           

کی اثر از عالم ایجاد بود؟

گشت نهان بر همه کس تربتت

تا بشناسند غم غربتت

فیلسوف، متکلم و شاعر برجسته سده یازدهم، ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجی (م: ۱۰۷۲ ه.ق)  داماد ملاصدرای شیرازی، نیز در قصیده‌ای بلند با مطلع «چنان به صحن چمن شد نسیم روح افزا/ که دم ز معجز عیسی زند نسیم صبا» که خالی از اشارات منطقی و فلسفی نیست، درباره آن بانوی بزرگوار چنین سروده است:

چنین که روح فزا گشته ست پنداری

هوا شمیم گرفته ز تربت زهرا…

خجسته تربت پاکی که گوهر عصمت

در او گرفته چو دُر در دل صدف مأَوا

نهان گلشن عصمت گل صدیقه دین

سرور سینه‌ی بی کینه‌ی رسول خدا

گرانبها صدف گوهر حسین و حسن

قیاس منتج قدر ائمه‌ی والا

عروس کُنه جلالش نقاب نگشاید

مگر به حجله‌ی علم خدای بی همتا…

تویی که مدح تو کرده خدای عز وجل

تویی که وصف ترا کرده خواجه‌ی دو سرا

نقاب قدر تو بگشوده بضعهٌ منی

علوّ شأن تو بنموده از مَن آذاها…

سید احمد حسینی، هاتف اصفهانی (م: ۱۱۹۸ ه.ق) طبیب و شاعر والامنش و ادیب توانمند سده دوازدهم و معاصر با افشاریان و زندیان نیز در قطعه‌ای که شامل ماده تاریخ و ظاهراً درباره فاطمه زهراست، چنین سروده است:

حیف از فاطمه آن نخل جوان

که خم از باد اجل شد ناگاه…

بود از پاکی طینت تا بود

عفتش همدم و عصمت همراه

بود ذیل وی از آلایش دور

پاک دامان وی از لوث گناه…

چون شد آن سرو قد لاله عذار

از سموم اجلش حال تباه

سرو ازین غصه به بر جامه درید

لاله زین غم ز سرافکنده کلاه

ریخت در فرقتش آن خاک به سر

کرد در ماتمش این جامه سیاه…

در سده سیزدهم، ادیب، شاعر، موسیقی‌دان و خوشنویس برجسته، میرزا محمد شفیع وصال شیرازی (م: ۱۲۶۲ ه.ق) که طبعی روان داشته و مراثی سوزناکی در سوگ اهل بیت رسالت سروده است، ترکیب‌بند مشهوری در رثای بانوی محشر با آغازه «ای چرخ! تا کی‌ این همه ظلم و ستم کنی؟/ دل‌های محترم همه پا بست غم کنی؟) سروده است:

یک دختر از رسول گرامی‌ به جای ماند

کی جای داشت کاین همه بر وی ستم کنی؟

آن مادر دو سید و چرخ دو آفتاب

آن طاق در نکویی و آن جفتِ بوتراب

شاعر در بند دوم از هشت بند خود چنین می‌سراید:

شاه رُسُل چو فاطمه گر دختری نداشت

بی شبهه آسمان حیا، اختری نداشت

گر خلقت بتول نمی‌کرد کردگار

در روزگار، شیر خدا همسری نداشت…

بی دختر پیمبر ما عرصه حیا

مانند امتی است که پیغمبری نداشت…

اِلا که آن شفیعۀ محشر، به‌راستی

تاب سخا و فقر علی دیگری نداشت

جان‌ها فدای او و دو پور گرامیش

وان شوی تاج‌دار وی و باب نامی‌اش

سپس مرثیه سرودن بر آن بانوی بزرگوار را می‌آغازد و ادامه می‌دهد:

آه آن زمان که نالۀ زار از جگر زدی

ز آه جگر به خرمن گردون شرر زدی

بر بستر اوفتاده و اندام کوفته

گاهی فغان ز پهلو و گاه از کمر زدی

دیدی یتیمی ‌خود و تنهایی علی

دستی به دل نهادی و دستی به سر زدی…

بر بی‌پناهی حسن آهی زدی ز دل

یاد از حسین کردی و آه دگر زدی

چندان که گوش دادی و بشنیدی از بلال

الله اکبر از دل پر درد بر زدی

وصال شیرازی، سوگ‌سرایی گریه‌خیز خود را چنین به پایان می‌برد:

ای بانوی حریم شهنشاه «لافتی»

ای معجر تو عصمت و ای حجله‌ات حیا

ای گوشوارۀ تو دُرِ اشک بی‌کسان

گلگونۀ تو خون شهیدان کربلا

ای مریم دو عیسی و چرخ دو آفتاب

ای معدن دو گوهر و مام دو مقتدا

هم‌خوابۀ علی و جگر گوشۀ نبی

مخدومۀ خلایق و محبوبۀ خدا

بر دست و سینه جای حُلی و حمایلت

از چوب و تازیانه نشان بوده جابه‌جا

کابین تو فرات و عیال تو تشنه لب

 میراث تو فدک، حسنین تو بی‌نوا…

ای چرخ! آبروی پیمبر نداشتی

شرمی ‌چرا ز خالق داور نداشتی

محبوبۀ خدای بُد و بضعۀ رسول

بیم از خدا و پاس پیمبر نداشتی…

چندان که می‌توان، دل زهرا بسوختی

زین بیش اگر نسوخت، میسّر نداشتی…

چندان که داغ بر دل زهرا نهاده‌ای

گر می‌شمردم، این همه اختر نداشتی

ای چرخ! پیشۀ تو به خوبان همه بدی است

پس بر تو اعتماد نمودن نه بخردی است

در همین سده و در همین شهر شعرخیز و شاعرپرور شیراز، فقیه، حکیم و قصیده‌سرای توانا، حسّان العجم، مجتهدالشعرا میراز حبیب‌الله قاآنی شیرازی (م: ۱۲۶۲ه.ق) نیز از شاعرانی است که با زبانی رسا و شیوا در ستایش خورشید آسمان رسالت و ستارگان فلک امامت، طبع‌آزمایی بسیار کرده، از جمله در چکامه‌ای با مطلع «به گاه بام‌ که خورشید چرخ آینه‌ فام/ زدود ز آینه‌ی روزگار زنگ ظلام» در مدیحت چهارده معصوم به شمسه گردون عصمت، فاطمه زهرا(س) اشاره کرده و چنین سروده است:

نه چارده که یکی شخص را چهارده نام

نخست احمد مرسل‌که ذات اقدس او

میان واجب و ممکن‌گزیده است مقام

نه ‌واجبست‌ و نه‌ممکن وزین ‌‌دو نیست برون

گَزیده واهمه سبابه را ازین ابهام

دوم علی‌ که به معراج دوش پیغمبر

عروج یافت ز بهر شکستن اصنام…

سیم بتول ‌که از دورباش عصمت او

به سوی مدحت او ره نمی ‌برد اوهام…

حکیم قاآنی در قصیده دیگری در مدح امیرمؤمنان علی، بتول طاهره را تنها قرین او دانسته و سروده است:

بتول بود قرینش مگو نداشت قرین

رسول بود همالش مگو نداشت همال

در همین سده شاعر روشنفکر و ادیب آزادی‌خواه و پیشگامِ برجسته روزنامه‌نگاری دوران مشروطه، میرزا محمدصادق ادیب‌الممالک فراهانی (م: ۱۲۹۶ه.ش) که مسمّط استوار و زیبایش به مناسبت زادروز  حضرت خاتم‌الانبیا(ص) با مطلع «برخیز شتربانا بربند کجاوه/ کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه» بسیار بلندآوازه است، در ترکیب‌بندی که با موضوع سوگ خاندان رسالت، سروده است؛ درباره بانوی جهانیان چنین می‌آورد:

آمد به یادم از غم زهرا و ماتمش

آن محنت پیاپی و رنج دمادمش

آن دیده‌ی پر آبش و آن آه آتشین‌

آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش

آن دست پر ز آبله و آن شانه‌ی کبود

آن پهلوی شکسته و آن قامت خَمَش

دردی که بود داغ پدر آخر الدّواش‌

زخمی که تازیانه همی بود مرهمش

از دیده‌ی سرشک فشان در غم پدر

وز دیده‌ی نظاره به حال پسر عمش

یکسو سریر و تخت سلیمان دین تُهی‌

یک سو به دست اهرمن افتاده خاتمش…

امُّ الکِتاب محو و امام مبین غریب‌

منسوخ نص واضح و آیات محکمش…

از گریه‌اش ملایک گردون گریستند

کرّوبیان به ماتم او خون گریستند

متفکر عالی‌مقام، شاعرِ گران‌مایه و نظریه‌پرداز برجسته پاکستانی، علامه محمد اقبال لاهوری (م: ۱۳۱۷ه.ش) نیز از دیگر چهره‌های پرآوازه‌ای‌ست که در کتاب «رموز بی‌خودی» شعری نغز و پر مغز در ستایش سیده النساء فاطمه زهرا سروده و آن بانو را اسوه‌ای کامل برای زنان مسلمان دانسته است. متن این شعر زیبا و پر معنا که در نوع خود کم‌نظیر است و نمونه‌ای والا از شعر آیینی به شمار می‌رود:

مریم از یک نسبت عیسی عزیز

از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمه للعالمین

آن امام اولین و آخرین

آن که جان در پیکر گیتی دمید

روزگاری تازه‌آیین آفرید

بانوی آن تاجدار «هل اتی»

مرتضی مشکل گشا شیر خدا

پادشاه و کلبه‌ای ایوان او

یک حسام و یک زره سامان او

مادرِ آن مرکزِ پرگارِ عشق

مادرِ آن کاروان سالارِ عشق…

سیرت فرزندها از امهات

جوهر صدق و صفا از امهات

مزرع تسلیم را حاصل بتول

مادران را اسوه‌ی کامل بتول

بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت

با یهودی چادر خود را فروخت

نوری و هم آتشی فرمانبرش

گم رضایش در رضای شوهرش

آن ادب پرورده‌ی صبر و رضا

آسیا گردان و لب قرآن سرا

گریه‌های او ز بالین بی‌نیاز

گوهر افشاندی به دامانِ نماز

اشک او بر چید جبریل از زمین

همچو شبنم ریخت بر عرش برین…

در دوران معاصر، روزنامه‌نگارِ پیشرو، مورّخِ دانشمند، سیاستمدارِ آزادی‌خواه و ادیبِ بلندقدر ایرانی، ملک‌الشعرا محمدتقی بهار (م: ۱۳۳۰ه.ش) نیز که دستی توانمند در چکامه‌سرایی دارد، در قصیده‌ای با آغازه «ای زده زنار بر، ز مشک به رخسار/ جز تو که بر مه ز مشک برزده زنار؟» به مدح بهین‌دخت سرور کائنات(ص) پرداخته و سروده:

زهرا، آن اختر سپهر رسالت

کو را فرمانبرند ثابت و سیار

فاطمه، فرخنده مام یازده سرور

آن به دو گیتی پدرش، سید و سالار

پرده‌نشین حریم احمد مرسل

صدر گزین بساط ایزد دادار

عرفان، عقد است و اوست واسطه‌ی عقد

ایمان، پرگار و اوست نقطه‌ی پرگار

از پی تعظیم نام نامی زهراست

اینکه خمیده است پشت گنبد دوار

بر فلک ایزدی است نجمی روشن

در چمن احمدی است نخلی پربار

بار ولایش به دوش گیر و میندیش

ای شده دوش تو از گناه گرانبار!

عصمت، چرخ است و اوست اختر روشن

عفت، بحر است و اوست گوهر شهوار

کوس کمالش گذشته از همه گیتی

صیت جلالش رسیده در همه اقطار

فر و شکوه و جلال و حشمت او را

گر بندانی، ببین به نامه و اخبار

فقیه و اصولی نامدار و عارف و فیلسوف بزرگوار آیت‌الله علامه شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (م: ۱۳۶۱ه.ق) متخلص به «مفتقر» و مشهور به «کمپانی» سروده‌ زیبایش با آغازه «دختر فکر بکر من غنچه لب چو واکند/ از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند» را که مشتمل بر نکات بلند فلسفی و حِکَمی است، به نام حضرت سیده‌ی نسا(س) مزیّن کرده است:

وهم به اوجِ قدسِ ناموسِ الاه کى رسد؟

فهمِ که نعتِ بانوى خلوتی کبریا کند؟

ناطقه مرا مگر روح قُدُس کند مدد

تا که ثناى حضرت سیده‌ی نسا کند

فیض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه

چشم دل از نظاره در مبدأ و منتهى کند

صورت شاهد ازل، معنى حُسن لَم یَزَل‏

وهم چگونه وصف آیینه‌ی حق‌نما کند

مطلع نور ایزدى، مبدأ فیض سرمدى‏

جلوه او حکایت از خاتم انبیا کند

بسمله صحیفه‌ی فضل و کمال معرفت

بلکه گهى تجلى از نقطه‌ی تحت «با» کند

دایره‌ی شهود را نقطه‌ی ملتقَى بود

بلکه سزد که دعوى «لو کُشِف الغطا» کند

حامل سِرِّ مستمر، حافظ غیب مستتر

دانش او احاطه بر دانش ماسوا کند

عین معارف و حِکَم، بحر مکارم و کرم

گاهِ سخا محیط را قطره بى‌بها کند

لیله‌ی قدر اولیا، نور نهار اصفیا

صبح جمال او طلوع از افق علا کند

بضعه‌ی سید بشر، ام ائمه‌ی غُرَر

کیست جز او که همسرى با شه «لا فتَى» کند؟

وحى نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب

قصه‏‌اى از مروتش سوره‌ی «هل اتى» کند

دامن کبریاى او دسترس خیال نى

پایه قدر او بسى پایه به زیر پا کند

لوح قَدَر به دست او، کلک قضا به شست او

تا که مشیت الاهیه چه اقتضا کند

در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان‏

در نشئات کُن فکان حکم به ما تَشا کند

عصمت او حجاب او، عفت او نقاب او

سِرّ قِدَم حدیث از آن ستر و از آن حیا کند

نفحه‌ی قدس بوى او، جذبه‌ی انس خوى او

منطق او خبر ز «لاینطق عن هوى» کند

قبله‌ی خلق روى او، کعبه‌ی عشق کوى او

چشم امید سوى او تا به که اعتنا کند

بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشترى

چشمه‌ی خور شود اگر چشم سوى سُها کند

مفتقرا متاب رو از در او به هیچ سو

زانکه مس وجود را فضّه‌ی او طلا کند

شاعر شهیر محمدحسین صغیر اصفهانی (م: ۱۳۹۰ه.ق) شاعر دیگری که بیشتر سروده‌های خود را به مدح اهل بیت اطهار(ع) اختصاص داده است، در شعری به مناسبت زادروز فرخنده بانوی عرش‌نشین چنین سروده است:

امروز عالمی ز تجلی منور است

میلاد با سعادت زهرای اطهر است

مولود پاکی آمده از غیب در شهود

کز او وجود عالم و آدم سراسر است

از ره رسیده موکب بانوی بانوان

کآیینه تمام نمای پیمبر است

نور خدا ز فرش تتق میکشد به‌عرش

روشن به‌روی فاطمه چشم پیمبر است

در وصف او گر ام ابیها شنیده ای

این خود یک از فضائل آن پاک گوهر است…

در حیرتم چه مدح سرایم به حضرتی

کو را مدیحه خوان ز شرف ذات داور است

تنها نه دختر است رسول خدای را

کز رتبه بر ولی خدا نیز همسر است

هستند گوشواره دو دلبند تو به عرش…

از شاعر چیره‌دست و غزل‌پردازِ یگانه معاصر محمدحسین بهجت تبریزی(م: ۱۳۶۷ه.ش) متخلص به «شهریار» نیز اشعاری زیبا در سوگ و ستایش صدیقه کبری بر جای مانده که یکی از آنها ترجمه سوگ‌سرایه «نَفسی عَلَی زَفَراتِها مَحبُوسَه…» منسوب به مولا علی(ع) است:

ای آرزوی گمشده زهرا، کجاستی؟

تا بنگری فغان و نوای شبانه ام

ای بِنت سید قُرشی، در فراق تو

از دل هزار تیر بلا را نشانه ام

بعد از تو خیر نیست به قاموس زندگی

ترسم که طول عمر شود در زمانه ام

در تنگنای تن شده محبوس روح من

ای کاش مرغ جان بپرد زآشیانه ام…

تُرکِ پارسی‌گوی ما در شعر استوار و تأثیرگذار و تأثرانگیز دیگری در سوگ آن بانوی والامقام چنین می‌سراید:

ماه آن شب خموش و سرگردان

روی صحرا و دشت می تابید

رنگ غم، رنگ حزن‌پرور ماه

همه جا را نموده بود سپید…

غرق، شهر مدینه سرتاسر

در سکوتی عمیق و رعب‌آور

می‌کشید انتظار، خاک آن شب

مقدم تازه میهمانی را

می‌ربود از کفِ گران‌مردی

آسمان، همسر جوانی را

آتش مرگ مادری می‌سوخت

دل اطفال خسته‌جانی را

مردم آرام لیک آهسته

نوحه‌گر چهار طفل دل‌خسته

بر سر دوش جسمِ بی جانی

حمل می‌شد به نقطه‌ای مرموز…

راز شب بود پیکر زهرا

که شب آغوش خاک گشتش جا

راز شب بود بانویی معصوم

که چو او مردی از زمانه نزاد

هیجده ساله بانویی پر شور

که سیه کرد چهره‌ی بیداد

بانویی، کز سخن به محضر عام

ریخت آتش به جان استبداد

بانویی شیردل، دلیر و شجاع

که نمود از حقوق خویش دفاع

گرچه زن بود لیک مردانه

از قیام آتشی عظیم افروخت

شعله‌ای برکشید از ته دل

که سیه‌خرمنِ ستم را سوخت

درس احقاق حق و دفع ستم

به جهان و جهانیان آموخت

مردم خفته را زخواب انگیخت

آبروی ستمگران را ریخت

عارف بصیر و رهبر کبیر سیدالفقهاء و المجتهدین آیت‌الله‌العظمی امام سید روح‌الله موسوی خمینی(م: ۱۳۶۸ه.ش) نیز در قصیده‌ای بلند و آکنده از ظرایف فلسفی و عرفانی در مدح حضرت فاطمه معصومه با مطلع «ای‌‌‌‏ ازلیّت، به تربت تو مُخمّر! / وی‌‌‌‏ ابدیّت، به طلعت تو مُقرّر!» به نام نامی حضرت فاطمه زهرا(س) چنین اشاره کرده است:

وین نه عجب، زانکه نور اوست ز زهرا

نور وی‌‏ از حیدر است و او ز پیمبر

نور خُدا در رسول اکرم پیدا

کرد تجلّی‌‏ ز وی‌‏ به حیدر صفدر

وَ ز وی‌‏، تابان شده به حضرت زهرا

اینک ظاهر ز دُختِ موسی‌‏ جعفر…

دختر، چون این دو، از مَشیمه‌‏ قدرت

نامد و ناید، دگر هُماره مُقدّر

آن یک، امواج علم را شده مبدأ

وین یک، افواج حلم را شده مَصْدر

آن یک، موجود از خطابش مَجْلَی‌‏

وین یک، معدوم از عقابش مُسْتَر

آن یک، بر فرق انبیا شده تارک

وین یک، اندر سرْ اولیا را مِغفر

آن یک، در عالم جلالت «کعبه»

وین یک، در مُلک کبریایی‌‏ «مَشْعَر»

«لَمْ یَلِد» م بسته لب و گر نه بگفتم

دختِ خُدایند این دو نور مُطهّر…

چادر آن یک، حِجابِ عصمت ایزد

مِعْجَرِ این یک، نقابِ عفّتِ داور

آن یک، بر مُلک لایَزالی‌‏، تارُک

وین یک، بر عرش کبریایی‌‏ افسر

تابشی‌‏ از لطفِ آن، بهشتِ مُخَلّد

سایه‌‏ ای‌‏ از قهر این، جحیم مُقَعّر…

خاک قم، این کرده از شرافتْ جنّت

آب مدینه، نموده آن یک، کوثر…

گر که شنیدندی‌‏ این قصیده‌ی‌‌‌‏ «هندی‌‏»

شاعر شیراز و آن ادیب سخنور

آن یک طوطی صفت همی نسرودی

«ای‌‏ به جلالت ز آفرینش برتر»

وین یک قُمری‌‏ نَمَط هماره نگفتی‌‏

«ای‌‏ که جهان از رُخ تو گشته منوّر!»

جالب توجه اینکه امام خمینی(ره) در سه بیت پایانی این قصیده‌ به هماوردی با دو شاعر پیشینش که قصیده‌هایی با همین وزن و قافیه دارند، پرداخته و چکامه خود را برتر از آنها دانسته است؛ یعنی حکیم قاآنی سابق‌الذکر به عنوان «شاعر شیراز» که قصیده‌ای در مدح حضرت معصومه با مطلع «ای‌‏ به جلالت ز آفرینش برتر/ ذات تو تنها به هرچه هست برابر» سروده و نیز «ادیب سخنور» که منظور او «عبدالحمید اشراقِ خاوری» است که وی نیز چکامه‌ی بلند و پر نکته زیر را در ستایش زهرای اطهر(س) به شعر آورده است:

ای که جهان گشته از رخ تو منوّر!

کعبه‌ی حاجت، مطاف گنبد اخضر

جلوه‌ای از روی توست عقل مجرّد

رتبه‌ای از جاه تو سپهر مدوّر

مقصد اصلی تویی ز خلقت عالم

بهر تو شد گیتی آفریده سراسر

مهر تو تابید و شد سپهر، پدیدار

قهر تو جنبید و شد جحیم، مصوّر

سایه‌ی جود تو اوفتاد به دریا

تا که پدید آمد اندر او دُر و گوهر

دخت رسول انام و امّ ائمّه

روح ولیّ کرام و همسر حیدر

ماه جهانیّ و زوج شاه ولایت

دختر ختم رسل، حبیبه‌ی داور

عفّت تو بس که بر تو پرده کشیده است

ره به مدیحت نیافت فهم سخنور

پرتوی از عصمت تو یافت شب قدر

زآن شده از چشم جمله خلق، مُستّر

جمله‌ی گیتی شده به ذات تو قائم

زآن که عَرَض را بُوَد قیام به جوهر

 دست تو شد علّت و جهان شده معلول

جمله‌ی آفاق مشتقند و تو مصدر…

هر که به دل، مهر حضرت تو ندارد

نیست نجاتش دگر به عرصه‌ی محشر

گفته‌ی «اشراق خاوری» به مدیحت

برده ز شیرینی، آبروی و ز شکّر

شعر من ار می‌شُنود «شاعر شیراز»

آن که بُوَد شعر او چو قند مکرّر،

کی به سخن، لب همی‌گشودی و گفتی:

«ای به جلالت ز آفرینش، برتر!»…

شاعر دیگری با نام ظاهراً مستعار حسین مظلوم و تخلص «کی‌فر» در قصیده‌ای با مطلع «عارفان را صنع حق دیدن نشاط افزاستی/ وآنچه در چشم تو نازیبا بود زیباستی» در ستایش این بانوی ملکوتی‌خصال چنین آورده است:

کیست دانی مظهر حق، آنکه تسلیم قضاست

کی ورا گر تیر بارد از فلک پرواستی؟

حضرت ام‌الائمه، فاطمه خیر النساء

آنکه نور چشم جان سید بطحاستی…

این زن مرد آفرین را نیک اگر بینی به دهر

هست بی همتا و همچون همسرش یکتاستی…

گر نمی‌شد خلقت زهرا به ظاهر آشکار

خوب می‌دیدی علی بی‌همسر و تنهاستی…

مادری مانند زهرا هست فرزندش حسین

آنکه بر فرق عوالم تاج کرَّمناستی

صبر بی پایان او شد جلوه‌گر در مجتبی

زان شجر بین این ثمر؛ گردیده‌ات بنیاستی

خورد از آن پستان چو زینب شیر، گویایی گرفت

پشت چرخ از خطبه‌اش لرزد ز بس غرّاستی

بود زهرا افتخار بانوان حق‌پرست

عقل داند منکر وی تا ابد رسواستی…

در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، به شعر آیینی، تحولی نو را از سر می‌گذراند و عنصر «حماسه» نیز در کنار بسیاری از مضامین نوپدید کمابیش به این سبک شعری اضافه می‌گردد؛ اگرچه ریشه‌های نخستین این تحول را در اشعار اقبال لاهوری و شهریار که در پیش آورده شد، می‌توان ردیابی کرد، اما بی‌تردید بخشی بزرگ و اساسی از این تحول، ریشه در نیاز انقلاب و انقلابیان و گفتمان ایدئولوژِک آنان به بهره‌گیری از سیره پیشوایان و به‌ویژه امام علی، امام حسین، حضرت زهرا و حضرت زینب برای شوراندن و به حرکت درآوردن توده‌های مذهبی داشت، و البته در فراهم آوردن این عنصر، بار اصلی را جامعه‌شناس پرشور، معلم انقلاب، دکتر علی شریعتی بر دوش گرفت. او در سخنان آتشین و کوبنده و نیز در کتاب‌های تأثیرگذار و برانگیزنده خود، با استخراج آموزه‌هایی دینی که توان برانگیختن ملت را داشت، از پیشوایان دینی سرمشق‌هایی روشن برای قیام و حماسه و انقلاب، ارائه کرد. در این میان نوشته‌های بسیار دکتر شریعتی، کتاب «فاطمه، فاطمه است» به تبیین جایگاه زن مسلمان با اقتدا به فاطمه زهرا به عنوان بانویی انقلابی و معترض به نظام حاکم، پرداخته است که این فراز از کتاب او به ویژه زبانزد شد و تاثیری شگرف بر ذهن و زبان بسیاری از شاعران پس از خود گذاشت:

« خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است، دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است، دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه همسر علی است، دیدم فاطمه مادر حسین است، دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست. نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.»

شعر آیینی پس از انقلاب، شکوفایی، رشد و بالندگیی را تجربه کرد که قابل مقایسه با دوران پیش از آن نیست اما به موازات این شکوفایی و گاه تولید انبوه آن، آفتها و آسیب‌های فراوانی هم دامن‌گیر ادبیات آیینی و مذهبی و به تبعِ آن، شعر فاطمی شد که البته برخی از آن میراث نگاه و فرهنگی بود که از دوره صفوی آغاز شده و تا روزگار ما ادامه یافته بود. از این جمله آسیب‌ها می‌توان به عاطفی‌سرایی محض و شعر بدون شعور، توهین به مقدسات اهل سنت و وحدت‌ستیزی، غلو و مبالغه، خرافه‌زدگی و افسانه‌سرایی، بی‌مایگی و کم‌مایگی، لفّاظی‌های خیال‌پردازانه و معرکه‎گیری مذهبی و سیاسی و فروکاستن درسهای والای اخلاقی و معارف کرامندِ فاطمی به مداحی‌های خرافی و عوامانه، اشاره کرد که گاه به دست‌فرسود شدن این ژانر شعری و کاستن از شأن و اثر آن انجامیده است؛ به تعبیر بلند و زیبای استاد حسین منزوی:

حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است

ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران

نباید فراموش کرد که نمونه‌های برجسته، فاخر، پندآموز و ارزشمند نیز به فراوانی در شعر آیینی و شعر فاطمی پس از انقلاب و در قالب‌های گوناگون شعری از سنتی و نیمایی و سپید، دیده می‌شود که ذکر همه آن، نیازمند تتبّعی درازدامن بوده و چندین مجلد بزرگ را در بر خواهد گرفت، از این رو تنها به اقتفای شریفه «تِلکَ عَشَرَهٌ کامِلَهٌ» به ذکر سروده‌های برجسته‌ای از ده تن از شاعران پس از انقلاب بسنده کرده و تاکید می‌کنیم که این اشعار انتخاب و به سلیقه نگارنده بوده و نَمی از یَمی و مُشتی نشانه خرواری از بسیاری اشعار فاخر و بلند سروده شده در شان بانوی عرش‌آشیان فاطمه زهرا(س) است:

شاعر ارجمند و مسیقی‌دان معاصر، محمدرضا رحمانی با نام هنری مهرداد اَوِستا (م: ۱۳۷۰ه.ش)  در چکامه‌ای با آغازه «خُرّما! ای‌ نوبهار جاودان‌ آفتاب/ گُلبُنان‌ آسمانی‌ بوستان‌ آفتاب» در ستایش بانوی آفتاب‌ زهرای اطهر چنین می سراید:

کیست یارب این که هر دم می تراود اینچنین

از نگاه دلفروزش روشنانِ آفتاب

می‌دمد ناگه سحر چون چشم بگشایی زخواب

گر نه مژگانِ تو بودی سایبان آفتاب…

رشحه‌ای باشد ز دریاهای انواری که تافت

زین درخشان آبشارِ زَرنشان آفتاب

در ثنای فاطمه با چنگ زرتار سحر

می‌تراود نغمه‌ها از پرنیان آفتاب

گفت آن ذره که خود هرگز نیاید در شمار

مدح زهرا را ترنّم‌ های جان آفتاب

مام والای شهادت گوهر مهر و کمال

برترین معنای عرفان و آسمان آفتاب

رحمت محضی و گر نی، می برآوردی به قهر

شعله‌ی آه تو دود از دودمان آفتاب

برگشا چشمی که از خاور پَرافشانی کند

مرغ زرین بال صبح از آشیان آفتاب

پرتوی از مهر تو سر زد ز دامان افق

آتشی بگرفت سوزان در دهان آفتاب

جای آن دارد که بارد از غم او هر سحر

خود به جای اشک اگر از دیدگان آفتاب

غزل‌سرای نام‌آور و بلندسخن زمانه ما، استاد حسین منزوی (م: ۱۳۸۳ه.ش) نیز در چامه‌ای پر مایه و استوار چنین ستایش آن بانوی بی‌همتا را سروده است:

با هیچ زن جز تو دلِ دریا شدن نیست

یاراییِ درگیرِ توفان‌ها شدن نیست

در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!

جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست

تو نور چشم مصطفی و کس به‌جز تو

در شأن شمع محفل طاها شدن نیست

تو مادر سبِطَینی و غیر از تو کس را

اهلیّت صدّیقه کُبری شدن نیست

جز تو زنی را شوکتِ در باغ هستی

سرو چمان عالم بالا شدن نیست

جز با تو شأن گم شدن از چشم مردم

و آن‌‌ گاه در چشم خدا پیدا شدن نیست

نخلی که تو در سایه‌‌اش آسودی او را

در سایه تو، حسرت طوبا شدن نیست

ای عالم امکانْ خبر، تو مبتدایش

آن جمله‌ای که درخور معنا شدن نیست

سنگ صبور مردی از آن‌گونه بودن

با هیچ زن ظرفیّت زهرا شدن نیست

از جمله این اشعار، شعر «سرای فاطمه» اثر طبع حسین ممتحنی مشهور به حمید سبزواری (م: ۱۳۹۵ه.ش) است با مطلع «آنچه کرامت خدای فاطمه دارد/ جمله مکان در سرای فاطمه دارد» که به زیبایی و روانی به نعت بی‌بی دو سرا پرداخته و سروده است:

جلوه توحید و نور عشق و فضیلت

کلبه مهر آشنای فاطمه دارد

گوهر عصمت به حکم آیه تطهیر    

عاصمه پر صفای فاطمه دارد

حجره گلین است و کوچک است و عجب آنک

هست جهانی، چو جای فاطمه دارد

فخر محمد بس است آنکه به مُشکوی

آینه حق نمای فاطمه دارد…

پایگه عصمت است و جایگه صدق

 قبله دلهای عارفان جهان است

رشحه ایمان تراود از در و بامش

خانه علم است و باب علم در آن است

رزم ازین خانه زاد و صلح از آن زاد

دشت قیام است این و شهر امان است

صبغه ذلّت ازین سرای بدور است

شاهد قولم محرّم و رمضان است

مهد حسین، گاهواره حسن است این

مولد زینب، خدای گونه زن است این…

مدرسه طاعت است و مکتب توحید 

مصدر نام آورانِ بت شکن است این

دایره حکمت است و محکمه عقل

مظهر محراب و دفتر و سخن است این…

آری، جز حق در این سرا نتوان جست

از در این خانه جز صفا نتوان جست

خانه شیر خداست این و در این جا

جز به خداوند آشنا نتوان جست…

دیگر شاعری که در این زمینه طبع‌آزمایی کرده مثنوی‌سرایِ نامی احمد عزیزی (م: ۱۳۹۵ ه.ق) است که این غزل خود را به نام فاطمه زهرا(س) بلندی بخشیده است:

ای تکلّم کرده با روح‌الامین

دختر تجریدیِ زیتون و تین

ای شبستان حرا آینه‌ات

شیر سرخ کربلا از سینه‌ات

دختر رود تجلی در مسیل

دختر آواز بال جبرئیل

ای کبود ارغوان‌ها دیه‌ات

آب‌های آسمان مهریه‌ات…

تو تلاوت را گلستان کرده‌ای

کوثری و ختم قرآن کرده‌ای

با تو می‌گریید شب شیر خدا

با تو می‌خندید شمشیر خدا

در جهان گر پرتو حیدر نبود

ماه رخسار تو را همسر نبود

علی موسوی گرمارودی که او نیز دستی قوی در سرایش شعر آیینی دارد، این مثنوی رسا را با نام «گوشواره عرش» و با بیت آغازینِ «بوی غم پیچیده در دهلیز شب/ اشک من آذین و گوش‌آویز شب» در سوگ آن بانو سروده است:

رخ چرا ای خُور به خون پوشیده‌ای

از دل آن گل مگر جوشیده‌ای؟

جرعه جرعه، ای دل از این غم بنوش

طیلسان ماتم زهرا بپوش…

با علی، غم هم‌نوایی می‌کند

شکوه از درد جدایی می‌کند

پشت غم نیز از جدایی‌ها دوتاست

گرده شب هم خَم از این ماجراست

در سکوت خانه می‌موید علی

با زبان حال می‌گوید علی:

کاین سکوت خانه دانی چون کند؟

بی تو ای لیلی، مرا مجنون کند

ای تو را چون پونه تن‌پوش از بهار

لاله را داغ از تو در دل یادگار

تا تنت با نور حق خویشی گرفت

جانت از مهتاب هم پیشی گرفت

مهربانی فضه درگاه توست

من چه گویم عشق خاطرخواه توست

بوسه بر دستت پیمبر می‌زند

جایگاهت تا خدا سرمی‌زند

پاکی از شبنم دل از دریا تو را

عصمتی از عالم بالا تو را

استواری کوه از گام تو یافت

آب پاکی از تو و نام تو یافت

آب‌های جمله عالم مَهر توست

دوزخ حق پاسدار قهر توست

با شکیب تو صبوری در ستوه

ای تو پابرجاتر از فرّ و شکوه

کس نداند خوابگاهت در کجاست

بی‌نشانی کی تو را ای گل رواست؟

غزل‌سرای شیرین‌سخن خسرو احتشامی نیز در ستایش یگانه دخت گرامی پیامبر چنین سروده است:

تو ستاره ای و تو اختری؛ مه و مهر و زهره و مشتری                     

 نکنند با تو برابری؛ تو یگانه دخت پیمبری 

تو همای اوج سعادتی، تو سپهر عصمت و عفتی

تو قرین مهر ولایتی، به خدا که همسر حیدری 

به حسن ستاره‌ی روشنت، که حسین آن گل گلشنت                  

به خدا رسیده ز دامنت، به خدا تو معنی مادری

همو در دیگر چکامه‌ی نغز و دلکشش در نعت بانوی جهانیان، چنین می‌سراید:

این آستان که هست فلک سایه افکنش

خورشید شبنمی است به گلبرگ گلشنش

تا رخصت حضور نیاید شب طلوع

مهتاب از ادب نتراود به روزنش

جاری است موج معجزه جویبار غیب

در شعله شقایق صحرای ایمنش

اینت بهشت عدن که دور از نسیم وحی

بوی خدا رهاست به مشکوی و برزنش

کو محرمی که پرده ز راز سخن کشد

دارد زبان ز سبزه توحید سوسنش

تا زینت هماره هفت آسمان شود

افتاده است خوشه پروین ز خرمنش

سر می‌نهد سپیده دمان پای بوس را

فانوس آفتاب به درگاه روشنش

جای شگفت نیست که این باغ سرمدی

ریزد شمیم شوکت مریم ز لادنش

روز نخست چون گل این بوستان شکفت

عطر عفیف عشق فرو ریخت بر تنش

محتاج نقش نیست که گردد بلند نام

گوهر، جهان فروز بر آید ز معدنش

اینجاست نور آینه عصمتی که بود

بر نقطه نگین نبوت نشیمنش

هم باشدش بهار رسالت در آستین

هم می‌چکد گلاب ولایت ز دامنش

مرد آفرین زنی که خلیلانه می‌شکست

بتخانه خلاف خلافت ز شیونش

از سدره نیز در شب معراج می‌گذشت

حرمت اگر نبود عنانگیر توسنش

تا کعبه را ز سنگ کرامت نیفکند

از چشم روزگار نهانست مدفنش

احرامی زیارت زهراست اشک شوق

یا رب نگاهدار ز مژگان رهزنش

دارم گواه کوتهی طبع را به لب

بیتی که هست الفت دیرینه با منش:

«من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش»

افشین علاء دیگر شاعر خوش‌قریحه و نیکوسخن زمان ماست که به شیوایی و با بهره‌گیری از مضامین بلند قرآنی در مدح زهره زهرا(س) طبع‌آزمایی کرده است:

از بس که بود مثل محمد، شمایلش

گویی نهاد، آینه‌ای در مقابلش

تنها نه زن، که خالق هستی ز نور خویش

بخشیده بود جوهر انسان کاملش

دریای بیکرانه عصمت که در جهان…

روز ازل مراد «الست بربکم»

بار امانتی است که زهراست حاملش

تنزیل اگرچه قدر ز مُنزِل گرفته است

نازد به خود که خانه زهراست منزلش…

از کودک گرسنه خود کرد نان، دریغ

تا نگذرد گرسنه از آن سفره، سائلش

قبرش نهان شد از نظر خلق تا ز آه

هر دم به جای گل ندمد آتش از گِلش…

گر شهره شد حسن به کرامت، ز مادر است

جود و کرم نَمی‌ست ز بحر خصایلش

در اهتزاز مانده اگر بیرق حسین

بسته ست دست حضرت زهرا حمایلش…

نازم به کوثری که تبار رسول از اوست

ابتر، اگرچه خواند ز کین، ابن وائلش…

سعید بیابانکی نیز دیگر شاعر ناموری است که در یکی از اشعار خود، با بهره‌گیری از استعاره کوه و آفتاب، اندوهِ‌ جان‌گزای مولای موحدان(ع) در تشییع پیکر پاک بانوی اطهر(س) را چنین زیبا و اندوه‌افزا به تصویر کشیده است:

کوه آهسته گام برمی‌داشت

پیکر آفتاب بر دوشش

مثل آتشفشان خاموشی

کوه بود و غرور خاموشش

کوه می‌رفت و پا به پایش نیز

کاروان کاروان غم و اندوه

کوه می‌رفت و بر زمین می‌ماند

یک دماوند ماتم و اندوه

وقت آن بود تا در آن شب سرد

خاک مهمان آفتاب شود

وقت آن بود سقف سنگی شب

خم شود، بشکند، خراب شود

کوه با آفتاب نیمه شبش

سینۀ خاک را چراغان کرد

دور از آن چشم‌های نامحرم

عشق را زیر خاک پنهان کرد

ماه از کوه چهره می‌دزدید

تاب آن دشتِ گریه‌پوش نداشت

کوه سنگین و خسته برمی‌گشت

آفتابی به روی دوش نداشت

کوه می‌رفت و پشت نخلستان

با دلی داغدار گم می‌شد

کوه می‌رفت و خانۀ خورشید

در مِهی از غبار گم می‌شد…

شاعر شیواسخن و قصیده‌سرای چیره‌دست سید حامد احمدی نیز از شاعرانی است که در چکامه‌ای استوار و وزین به مدحت بانوی خجسته‌نام پرداخته و کلک خود را به ذکر نام والایش معطر و مطرّا ساخته است:

ﮐﺲ‌ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺯﻫﺮﻩ مدحت ﺯﻫﺮﺍ ﺭﺍ؟

ﺩﺧﺘﺮ ﻧﻪ، ﺑﻞ‌ ﮐﻪ ام‌ابیها ﺭﺍ

ﻣﺪﺣﺶ چه‌سان ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺁﯾﻢ-

ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﻣﺪﺣﺖ ﺍﺳﻤﺎ ﺭﺍ…

ﻣﺪﺣﺶ چه‌سان ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﮕﺬﺍﺭﻡ

ﺁن‌سوﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻠﯿﻢ ﺍﺩﺏ ﭘﺎ ﺭﺍ

ﻣﺪﺣﺶ چه‌سان ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪﻡ

ﮐﺲ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺯَﻫﺮﻩ ﻣﺪﺣﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﺍ؟

ﮐﻮچکتر ﺍﺳﺖ ﻭﺻﻒ ﺯ ﺗﻮﺻﯿﻔﺶ

ﺩﺭ ﮐﻮﺯﻩ ﮐﺲ ﻧﺮﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ

ﯾﺎﻟﻠﻌﺠﺐ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﮐﻪ ﺗﺸﺒﯿﻬﺶ؟

ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺍﻭ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﻫﻤﺘﺎ ﺭا

ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﭘﺎﯼ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ

ﻣﻌﺬﻭﺭ ﺩﺍﺭ ﻣﺮﯾﻢ ﻋﺬﺭﺍ ﺭﺍ…

ﭼﻮﻥ‌ﺍﻭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﯾﺠﻪ‌ﯼ ﮐﺒﺮﺍ ﺯﺍﺩ؟

ﺟﺰ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺯﺍﺩ ﺯﯾﻨﺐ ﮐﺒﺮﺍ ﺭﺍ؟

ﻫﻢ ﻫﻤﺴﺮ ﺍﺳﺖ ﺳﺎﻗﯽ ﮐﻮﺛﺮ ﺭﺍ

ﻫﻢ ﮐﻮﺛﺮ ﺍﺳﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﻃﺎﻫﺎ ﺭﺍ…

ﺑﺮﻫﺎﻥ ﻧﺎﻃﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺮﻫﺎﻧﯽ

ﺍﺛﺒﺎﺕ ﻣﺮ ﺧﺪﺍﯼ‌ﺗﻌﺎﻟﯽ ﺭﺍ

ﭼﺸﻢ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﻮﺭﻩ‌ﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭ ﻭﯼ ﻧﮕﻪ ﮐﻦ ﺁﯾﺖ ﻋﻈﻤﺎ ﺭﺍ…

ﺩﺭ ﺍﻭ ببین ﺣﯿﺎﯼ ﻣﺠﺴﻢ ﺭﺍ

ﺑﻨﮕﺮ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺗﺠﺴﻢ ﺗﻘﻮﺍ ﺭﺍ…

ﺩﯾﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﻣﺖ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ

ﮔﻮ ﻣﺪﻋﯽ ﺯﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﺎ ﺭﺍ

ﻫﺎﻥ ﺍﯼ ﻋﺼﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﺳﺨﻦ ﺍﯼ ﮐﻠﮏ

ﻣﺸﮑﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﻫُﺮّﺍ ﺭﺍ…

ﺑﺮ ﺳﺮ کله ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺭﺍ

ﺣﺮﻣﺖ ﻧﮕﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻣﻮﻻ ﺭا…

ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺣﺮﻑ ﭘﯿﻤﺒﺮ ﺭﺍ

ﺁﺯﺭﺩﻩ ﭘﺎﺭﻩ‌ﯼ ﺗﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ

ﺗﺸﻮﯾﺶ ﻭقت ﭘﯿﺮ ﻣﻐﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ

ﺗﻔﺘﯿﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﺎﻧﻪ‌ﯼ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﺍ…

ﺑﺮ ﻓﺮﻕ ﺁﻥ ﺧﻠﯿﻔﻪﯼ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻧﺪﻩ

ﺁﻭﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺧﻄﺒﻪ‌ﯼ ﻏﺮّﺍ ﺭﺍ

ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺩﺭ ﻭﺣﺪﺕ ﻧﯿﺰ

ﺣﯿﺪﺭ ﻧﺪﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﺭﺍ…

ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻨﺎﺯﻣﺖ ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﺍﻣﺎ

ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺭﺍ

ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﯿﺎﻥ ﺳﺮﮐﺶ و سیل‌آسا

ﮐﻨﺪﯼ ﺯ ﺟﺎﯼ ﺻﺨﺮﻩ‌ﯼ صَمّا را…

ﺗﺎ ﺷﻌﻠﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﺷﺐ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ

ﺯﺍﺩﯼ ﺣﺴﯿﻦ ﺻﺎﻋﻘﻪﺁﺳﺎ ﺭﺍ

ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﻧﮑﻪ بجاﻣﺎﻧﺪﯼ

ﺁﻥ ﺷﯿﺮ ﺷﺮﺯﻩﯼ ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍ…

ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻠﺮﺯﺍﻧﺪﯼ

ﺳﻘﻒ ﻭ ﺳﺘﻮﻥ ﺳﻘﯿﻔﻪﯼ ﺭﺳﻮﺍ ﺭﺍ

ﻭﺍﯾﺎ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﻤﺎﺳﻪﯼ ﺷﻮﺭﺍﻧﮕﯿﺰ

ﺩﮐﺎﻥ ﺷﺪﻩﺳﺖ ﺭﻭﺿﻪﯼ ﻣّﻼ ﺭﺍ

ﺩﺭﺩﺍ ﮐﻪ ﮔﺸﺘﻪ شیعه‌ی ﻧﺎﺩﺍﻧﺖ

ﺁﺗﺶﺑﯿﺎﺭ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺍﻧﺎ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﭘﯽﺍﻓﮑﻨﺪﻡ

ﺑﻨﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﭼﮑﺎﻣﻪﯼ ﺷﯿﻮﺍ ﺭﺍ

ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺳﻮﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺷﻌﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩﯼ ﺷَﻌﺮﺍ ﺭﺍ

و این حکایتِ همچنان باقی را که با نام بلند «فاطمه» آغاز شده بود، به مصداق شریفه «خِتامُه مِسکٌ» با نام «فاطمه» و با غزل دلنشین بانوی شاعر و سخنور فاطمه راکعی که به مناسبت ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) سروده به پایان می‌بریم:

اى بى نشانه‌اى که خدا را نشانه‌ای

هر سو نشان توست، ولى بى‌نشانه‏اى

اى روحِ پر فتوح کمال و بلوغ و رشد

چون خون عشق در رگ هستى روانه‌اى

با یاد روى خوب تو مى‌خندد آفتاب

بر خاک خسته رویش گل را بهانه‌‏اى

اى ناتمام قصه شیرین زندگى

تفسیر سرخ زندگى جاودانه‌اى

تصویر شاعرانه در خود گریستن

راز بلند سوختن عارفانه‏اى

هیهات، خاکِ پاى تو و بوسه‌‏هاى ما؟!

تو آفتاب عشقِ بلندآستانه‏اى

در باور زمانه نگنجد خیال تو

آرى، حقیقتى بحقیقت فسانه‌اى

زهراى پاک، اى غم زیباى دلنشین

تو خواندنى‌ترین غزل عاشقانه‏اى

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا