سرخط خبرهای سازمان

نوروز در اصفهان | فرد ریچاردز

سفرنامه‌ها، حاوی مطالب جالبی هستند که ذهنیت و تصاویر مفید و قابل توجهی از مکان‌ها و مردمان روزگاران ارائه می‌دهند. در اینجا قصد داریم مطالبی را که در مورد مراسم نوروز، در برخی از سفرنامه‌ها عنوان شده، بیان کنیم.

فرد ریچاردز، ‌عضو انجمن سلطنتی نقاشان و حکاکان انگلستان، در اوایل قرن حاضر، یعنی در نخستین سال‌های حکومت پس از قاجار، به ایران سفر می‌کند. زمانی که ایران سال‌های نخستین ورود ماشین و تکنولوژی را تجربه می‌کرد؛ هنوز خط آهنی وجود نداشت، بازار واپسین روزهای شکوه پر زرق و برق خود را از سر می‌گذراند و هنوز کلاه پهلوی به جای عمامه‌های رنگارنگ ننشسته بود. مهارت ریچاردز در فن نقاشی و حکاکی، با ذوق نویسندگی و شاعریش در نگارش این کتاب، سبب شده تا سفرنامه‌ی او پس از انتشار در کشورش توجه زیادی را به خود جلب کند.

در این سفرنامه، خواننده با بسیاری از آداب و رسوم و وضع اجتماعی ایران در آن زمان، آشنا می‌گردد. نوشته‌ی زیر، بخشی از مطالب سفرنامه‌ی فرد ریچاردز است که با عنوان «نوروز»، در کتاب آمده است. ریچاردز در آن سال، ‌نوروز را در اصفهان گذرانده و شرح توصیفات خود را این‌گونه آورده است:

«جشن نوروز یا استقبال از بهار، یکی از قدیمی‌ترین اعیاد ایرانیان است که مراسم آن پس از پایان زمستان و نزدیک شدن فصل تابستان انجام می‌گیرد. مسلمانان و زرتشتیان هر دو، نوروز را جشن می‌گیرند. می‌گویند به جا آوردن این مراسم از زمان جمشید بزرگ (سلیمان ایران) که هزاران سال قبل از طوفان نوح سلطنت می‌کرده،‌ معمول بوده است.

جشن نوروزی دو هفته به طول می‌انجامد. در طی این مدت،‌ دید و بازدیدهای خانوادگی انجام می‌گیرد و شیرینی و نقل در خانه‌های ایرانیان فراوان است. چه، مگر جمشید بزرگ نبود که به خواص نیشکر پی برد و دستور داد که از شیره‌ی آن قند تهیه کنند؟ می‌گویند، جمشید هفتصد سال عمر کرد و تصور می‌کنند اگر بعضی از ضعف‌هایی را که اغلب پادشاهان ایران از خود نشان داده‌اند، بروز نداده بود، سیصد سال دیگر می‌زیست. در ششصد و نود و نهمین سال زندگی، جمشید خود را چنان مقتدر می‌پنداشت که تصور کرد به مقام خدایی رسیده و مجسمه‌ی خویش را به اطراف و اکناف کشور فرستاد تا رعایایش او را عبادت کنند. در باره‌ی تاریخ زندگانی او داستان‌های زیادی نقل کرده‌اند که باور کردن اغلب آن‌ها از داستانی که ذکر آن رفت، مشکل‌تر است.

بنابراین جای تعجب نیست که کودکان ایرانی تا این اندازه به نوروز و متعلقات آن علاقه‌مند باشند. ایرانیان به این سنت قدیمی اعتقاد دارند که «هرکس در بامداد نوروز، قبل از سخن گفتن، دهان خود را شیرین کند و بدن خود را به روغن بیالاید، در آن سال اتفاقات ناگوار برایش پیش نخواهد  آمد.»

تقریبا همه‌ی مردم به حمام می‌روند و جامه‌ی نو در بر می‌کنند. پسر بچه‌ها در دهات پیراهن نو می‌پوشند ولی هنوز آن را در شلوار خود جای نمی‌دهند. پسر کوچکی در یکی از دهات نزدیک اصفهان بود که هر وقت مشاهده می‌کرد، یک نفر اروپایی می‌آید فوری به گوشه‌ای می‌رفت و پیراهن خود را در شلوارش می‌کرد ولی همین که او دور می‌شد، دوباره آن را بیرون می‌آورد. پیراهنِ بازاری‌ها اغلب آنقدر بلند است که تا قوزک پاهایشان می‌رسد و به جامه‌ی خواب، که در دوره‌ی ویکتوریا معمول بوده شباهت دارد. دختران خردسال در پیراهن‌های خود که اغلب آن‌ها از رنگ‌های اصلی تشکیل یافته، خیلی با نشاط به نظر می‌آیند. آفتاب سوزان به زودی رنگ سبز پسته‌ای را به زمردی، و فیروزه‌ای و رنگ‌های آبی و بنفش را، به رنگ شب‌های تیره و قرمز درخشان را به رنگ گل سرخ ایران بدل می‌کند.

هنگامی که مراسم بامداد نوروز پایان می‌یابد، ‌آن عده از مردم اصفهان که می‌توانند، ‌با شتاب به سوی زاینده‌رود می‌روند تا بعدازظهر و عصر را در کنار رود بگذرانند. در این روز به خصوص،‌ پل خواجو محبوبیت بیشتری دارد و عده‌ی زیادی به آنجا می‌روند. در اغلب موارد حتی به کره‌خرها یک روز مرخصی می‌دهند و به آن‌ها اجازه می‌دهند که د رتفریح و گردش در هوای آزاد شرکت کنند. ممکن است در این روز چندین خرمهره‌ی دیگر به مهره‌های پیشین که بر گردن دارند اضافه کنند تا از چشم بد مصون ماند و یک یا دو ردیف حاشیه به پالان او بیفزایند. این پالان‌ها بسیار بزرگ می‌باشند و قدری به زین اسب‌هایی که زنان در سیرک سوار آن‌ها می‌شوند، شباهت دارد. هنگامی‌که کره‌خر را بدین سان آراستند یک قالیچه بر روی پالان قرار می‌دهند و مادر خانواده که زن چاقی است،‌ بر آن سوار می‌شود. پس از اینکه او نقاب و چادر خود  را مرتب کرد، همسرش کودک را به او می‌دهد و آنگاه دو کودک دیگر را در پشت او می‌نشانند. با اینکه کودکان هیچ‌چیزی را نمی‌توانند ببینند ولی خیلی خوشحال هستند. پدر و پسرهای خانواده در حالی که یکی از آن‌ها سماوری را در بغل می‌گیرد، پیاده به دنبال الاغ حرکت می‌کنند.

اگر هنگام رسیدن به پل، کلیه‌ی غرفه‌ها اشغال شده باشد، اهمیتی نمی‌دهند. همین قدر که می‌توانند رودخانه را ببینند راضی هستند و برایشان تفاوت نمی‌کند که در چه محلی بنشینند. هرگاه مکان سایه‌داری پیدا نکنند، الاغ را طوری قرار می‌دهند که سایه‌ی او بر روی قالیچه بیفتد و چون بعدازظهر است و به تدریج بر طول سایه‌ها افزوده می‌شود، این ترتیب بسیار مناسب است. آنگاه متوجه سماور می‌شوند و کوچکترین پسر خانوداه را می‌فرستند تا قطعه‌ای زغال مشتعل  به بزرگی یک گردو، ‌از خانواده‌ای که توانگر به نظر می‌رسد،‌ به وام بستانند. در این موقع همه خوشحالند. جویبارهایی به وسیله‌ی بندهای کمانی سیل‌گیر پل وارد رودخانه می‌شوند و اعلام می‌کنند که در کوهستان، زد و خوردی بین آفتاب و برف روی داده و آن‌ها به پیروزی آفتاب تبسم می‌کنند.

تفریحات بعدازظهر، ساده و عاری از گناه است. نگاه کردن به ابرهای بهاری که بر حسب اتفاق ظاهر می‌شوند و خندیدن به گرداب‌های فراوان رودخانه و به آب انداختن اولین شکوفه‌های بهاری، قسمتی از این تفریحات را تشکیل می‌دهند. هنگامی که یکی از این پسر بچه‌ها با یک میمون کوچک مقدس یا آن‌طور که ایرانیان آن را نام نهاده‌اند، خر خاکی،‌ باز می‌گردد،‌ شعف و هیجان آن‌ها به منتها درجه می‌رسد. چه،‌ معتقدند که این حیوان که فقط در این موقع سال ظاهر می‌شود، خوش یمن است و پیک نیکبختی سال نو می‌باشد. همین قدردانی و استفاده از ایام فراغت در مشرق زمین است که آن‌ها را قادر می‌سازد که با هیچ و پوچ،‌ منتهای شادی و لذت را حس کنند و از این حیث، ‌امتیاز عجیبی بر مغرب زمینی‌ها دارند.

در نوروز، شب زود فرا می‌رسد و ته سیگارهای مشتعل و سرخی آتش قلیان، ‌کلاه فرنگی‌ها را به غارهای اسرار آمیز مبدل می‌کند. در این موقع همه به نقال گوش فرا می‌دهند. باید داستان «رستم و سهراب» و رخش را برای پسران جوان نقل کرد، چه ایرانیان هرگز از شنیدن داستان قهرمانان افسانه‌ای خود ملول نمی‌شوند.

اکنون موقع تماشا کردن ستاره‌ها و شنیدن موسیقی است. صدای موسیقی در تاریکی اتاق‌های قوسی شکل مانند صدای «خارج» پسر بچه‌ای است در دسته‌ی سرودخوانانی که مشغول تمرین هستند. صدا اوج می‌گیرد اما آهنگ،‌ چندان تغییر نمی‌کند. یک نوع «دلی دلی کردنی» است که فوق‌العاده مورد پسند ایرانیان است. این موسیقی به دلایلی از جوی‌های روان الهام می‌گیرد. شاید نغمه‌ای است که در ستایش پربهاترین هدایای طبیت به ایران، ‌یعنی آب سروده می‌شود.»

از : سفرنامه‌ی فرد ریچاردز، ترجمه‌ی مهین‌دخت صبا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۹، ۳۵۴ ص، مصور.

نظر دادن بسته است.

بالا