سرخط خبرهای سازمان

زهی آدمی که هفت اقلیم ارزد| یادداشتی از سعید فرجی

زهی آدمی که هفت اقلیم ارزد *

تحلیلی کوتاه بر جهان اندیشگی های شمس

سعیدفرجی خویی، محقق حوزه شمس و مولانا

اشارت:

الف. اینکه شمس تبریزی در تبریز و در چه سالی بدنیا آمد، زیست و کجاها رفت. چگونه و در اثردیدن چه خوابی بشارت دیدن مولانا را به وی دادند. اینکه روابط این عارف شوریده پس از وصال با مولانا چگونه شد و چه اتفاقاتی حادث شد، همه و همه در اسناد و کتاب تاریخی متعدد و مقالات مختلفی اشارت رفته است. دشمنی نزدیکان مولانا در حق شمس، خروج چندماهه شمس از قونیه، برگشت مجددش، ازدواج شمس و کیمیا، دشمنی های دوباره و تند یاران مولانا با شمس تبریزی، خروج همیشگی شمس از شهر قونیه وبه ریز روایت گردیده است.

بحدود یک دهه از اثبات علمی و متقن وجود شمس و بارگاهش در شهر مصفای خوی می گذرد. همه ایمان آورده اند که آفتاب دیگری در اینجا خفته است“. پرداخت وجود مدفن شمس در خوی توسط اساتید مبرزی همچون دکتر محمدعلی موحد و دکتر محمدامین ریاحی و حضور و ارائه مقالات مختلفی از سوی پژوهشگران برتر از کشورهای آمریکا، ترکیه، پاکستان، هندوستان و.. در کنگره های سالیان متمادی گذشته، بر آوازه ی این مرد آفاقی افزوده است.

جمتاسفانه آنچه که کمتر پرداخته شده و می شود، تاویل و تحلیل سخنان شمس است که تاکنون بدان توجهی نشده است. سخنانی رموزوار و سخت فهم که نیازی اساسی به واکاوی آنهاست. در این وجیزه ی کوتاه ، با استفاده از سخنان شمس در کتاب مقالات به ۷ محور اساسی و مهم از منتظر وی نگریسته شده است.

 روحی بی قرار در بدنی نحیف، در طلب ناکجاآباد، میل به پنهان شدن و فرو رفتن در خویش. گزیدن تنهایی، انزوا و سخت رویی از خاص ترین ویژگی های مردی پرنده وار بنام شمساست.

او ابراهیم وار بر همه ی بت های مردم تاخت و در بیان و عمل آنچه دوست می پنداشت، چنان صداقتی داشت که کمتر کسی تحمل گفتار و کردارش را داشت. وی علی رغم نحیف بودن جسم و بی توجهی به تن؛ عزمی پولادین داشت و یکسواره برخیل خیال اندیشان می تاخت و با یقینی ویرانگر به مصاف گمانِ عالم و عامی می رفت.

این مرد به کلی متفاوت، نه تنها در آفاق، خود خواسته تنها طی طریق می کرد، بلکه در کوره ی درون اندیشه های خاص خود را داشت. وقتی به سخن می آمد، سخنی به زبان می راند که شباهتی به گفته ی دیگران نداشت. نوع سخنان او چنان بود که هرکس را یارای حرفیدن با وی نبود. یا به کلی از مفاهمه با او نومید می گشتند و او را ترک می کردند و یا در او جزیره بکری می دیدند که هنوز هیچ بشری بدان نرسیده استهمراهی با او جنون الهی سیرت می طلبید. در این میان قرعه ی فال بنام «مهاجری خراسانی» و ایرانی تبار بنام «مولانا» در شهر قونیه افتاد تا «بنده ی نازنین گرفتار را از میان قوم ناهموار» نجات بخشد.

شمس به مولانا، این مجنون بریده از نام و ننگ، در آموختن طریق عشق هیچ ملاحظه ای نکرد و هرچه از آئین دیوانگی می دانست به او آموخت و اثرش این شد که مولانای مدرس و مفتی و مورد احترام عام و خاص، پس از دوره ای سکوت و انزوا، تسبیح و مصحف را کنار نهاد و چنگ و چغانه برداشت و چنان در رقص و کف زدن آمد که بازیچه کودکان کوی و برزن شده و یگانه عارف شوریده حال دوران های مختلف قرون گردید.

سیری کوتاه در جهان اندیشگی شمس

  1. شمس جهانِ زبان و نطق بیرون را بسیار تنگ و محدود می بیند. از این رو نمی خواهد نطق پهناور درون را به آن مقید نماید. «من عادت بنبشتن نداشته ام هرگز. سخن را چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد.»(مقالات شمس،ص۲۲۵) او نمی نویسد تا شاهدان معانی در زنجیر کلمات گرفتار نشوند و رها در بیکران عالم درون سیر نمایند. به عنوان عارفی که سیری درونی در حقایق و معارف دارد و جهان کلمات و الفاظ را بسیار دور از آن می بیند؛ وی مکرراً تاکید می کند که زبان برای بیان گستردگی عالم معنا و خدا مناسب نیست.

  2. از منظر شمس، ما با جهان و انسانی روبرو هستیم که از حیث معرفت شناسی بیکران است. قلب (نفس) تنها ابزار در مسیر یاری رساندن به این بحث است. به بیان دیگر برای شناخت حقیقت هستی و حق متعال نه نیازی به آسمان رفتن است و نه در عرش نشستن، تنها باید درِدل باز شود. شمس معتقد است که همه ی انبیا و اولیاء به این منظور آمده اند که به انسان یاد دهند چگونه با سیمرغ قلب خویش، سیر بیکران کنند: « سبحان الله، همه فدای آدمی اند و آدمی فدای خویش. هیچ فرموده و اقد کرمنا السماوات؟ واقلد کرمنا العرش؟ اگر به عرض روی، هیچ سود نباشد و اگر بالای عرض روی و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سودی نباشد. در دل می باید که باز شود…» (مقالات،ص۲۰۳) شمس بی پروا می گوید انسان نباید جز به شناخت خود و معرفت به عمق خویش بپردازد. در سایه این شناخت، به فهم هر عمق و ژرفایی از جمله توحید نایل آید. او مشغول شدن به مباحث عمیق پیرامون خدا را بدون شناخت خود امری بی فایده می داند و صراحتاً می گوید اگر قرار است به شناخت خدا، پیامبر ، جهان و نائل آید همه اینها وابسته به شناخت خود است.

  3. شمس کمال چیزی را بیرون از انسان نمی داند و به انسان توجه می دهد که به مقتضای عظمت و کرامت الهی خود عمل کن و خود را در مقابل کمترین چیزهای دنیوی خوار و خفیف مگردان. تاکید شمس تبریزی بر عظمت و کرامت انسانی در مواضع مختلفی دیده می شود. او می گوید عرش رحمان که در قرآن کریم مورد توجه قرار گرفته، همان نفس آدمی است. و از این رو باید آن را گرامی داشت. شمس همه ی توجه خود را به ساحت ملکوتی انسان معطوف می کند و می گوید هرکس که درون انسان را عمیقاً درک نماید، خواهد دانست که او چه موجود شگفت و بزرگی است. او می گوید همه ی زیبایی های عالم به نحو کامل تری در انسان موجود است. تنها کافیست در خویش تامل و تفکر کنید: «صوفی را گفتند: سربرآ انظرالی آثار رحمه الله. گفت: آن آثار آثاراست. گل ها و لاله ها در اندرون است.»(مقالات،ص۶۴۲)

  4. ایمان از منظر شمس تبریزی پیش از آنکه به باوری تعلق گیرد، مجموعه احساساتی است که آدمی نسبت به موجودی عظیم و زیبا و شگفت در درون خود پیدا می کند. نقشی در دل که آدمی را به یافتن صاحب نقش برمی انگیزد.

  5. خدایی شوید“. شمس تبریزی در بحث خداشناسی معتقد است که خدا نیازی به اثبات ندارد و آفتابی است بی نیاز، این آدمیان اند که با کمال طلبی و تشبه به خداوند راهی برای اثبات خود نزد او یافته اند. به عبارت دیگر شمس نقطه آغازین تحقیق در راه خدا را نه اثبات وجود خدا که میل به خدایی شدن می داند. در این خصوص در مقالات شمس آمده: «گفتی مرا ثابت کردی، فرشتگان به پا برخاستند تورا. خدات عمر دهد! به هستی خدا را چه سزا گفتن باشد که خدا هست؟ توهستی حاصل کن. فرشتگان همه شب ثنات می گیوند که هستی خدا را درست کردی»(همان،ص۶۸۸). او می گوید همه ی بحث توحید برای این است که تو نیز چون خدا یگانه شوی و همه هم و غم خود را واحد گردانی و نیروهایت را در یک موضع خرج کنی و از پراکندگی بپرهیزی و بدانی که هر کسی موفق به انجام کار بزرگی شده، از آن رو بوده که توان خود را به نحو مجتمع و متمرکزی در آن راستا به خدمت گرفته و یگانه شده است.

    شمس می گوید کسی که از توحید فقط لفظ لااله الااللهرا می گوید و می کوشد به ادله ی نقلی و عقلی آن را اثبات کند، به این توجه ندارد که توحید وقتی به کار می آید که خاطره ما از پریشانی و پراکندگی رها شود و اینجاست که بدون اینکه نیاز باشد به مادر، بهشت پاداشِ گفتنِ کلمه توحید را بدهند. خود، بهشتی خواهیم شد از یگانگی: «گفت: من قال لااله الاالله خالصاً‌مخلصاً دخل الجنه“. اکنون تو بنشین می گوید دهان خشک شود او یکی است تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی؟ تو یکتا شو! وگرنه از یکی او تو را چه؟ تو صد هزار ذره، هر ذره به هوایی برده و هر ذره به خیالی برد خالضاً بنیته مخلصاً بفعله. وعده دخل الجنه حاجت نیست چون آن کرد در عین جنت است.» (همان،ص۲۵۹)

  1. عشق به جای داشته تازه، وجودی دیگر به عاشق می دهد. هیچ عاشق راستینی را نمی توان یافت که در عشق واجد تحولی ژرف و شگرف نگردد و ابعاد مختلف زندگی اش تغییر نیابد. در سخنان شمس اغلب اوصاف و احوال عاشق ذیل یک حال در می آید و آن رهایی از همه چیز و توجه تام به یک کس است. مهمترین حالی که برای عاشق، در عشق واقع می شود، توجه شیداگونه به معشوق است به گونه ای که توجهش به غیر معشوق بسیار ضعیف یا به کلی نابود می شود. عاشق به صورت بسیار خاص بر معشوق متمرکز است و کمتر پیش می آید که از او در غفلت باشدشمس می گوید نه تنها در عشق های حقیقی که در عشق های مجازی نیز چنین توجه خیره کننده ای برای عاشق رخ می دهد و در این حالی است که همه چیز و همه کس برای او در قیاس با معشوق ارزشی نزدیک به هیچ خواهد یافت «آخر آنکه طالب و عاشق زنی بود یا امرودی،‌نه دکان شناسد نه شغل و نه کار؛ می گیوند برآویزندت، می گوید من خود آن می جویم تا بیاویزند. جان را پیش او خطر نی، مال را محل نی با آنکه آن معشوق را بقا نیست، هردو می میرند، زیر خاک می روند. پس عشق خدای ازلی ابدی پاک بی عیب منزه، به سرافزون طلب می کند..»(همان،ص۹۰)

  2.  «مرگ رهایی است». شمس در خصوص مرگ می گوید آنچه در نگاه بیشتر مردم از مرگ وجود دارد، این است که مرگ، نابودی و معدوم شدن است، در صورتی که مرگ انتقال از گودالی تنگ به جهانی وسیع برای دیدن خود است. و هرکس بیش از هرچیز باید نگران زشتی و زیبایی درون خود باشد و اگر کسی توانست خود را چنان زیبا کند که مشتاق مرگ شود مبارک حال است و مرادش از بودن در این دنیا حاصل شده است.

اینکه بیشتر مردم مرگ را خوش ندارند به جهت محبتشان به دنیا و داشته هایشان در آن است. «چون به صورت مشغول اند و جان با تن خو کرد، آن در بالا بسته شد و جان را فسحت و فراخی نماند. از آن طرف مثلا مال دید و حرمت دید و زن، مونس و حریف از این طرف حاصل شد و انواع اذات؛ پس میل کرد بدین طرف. اگر نام مرگ بگویند پیش او، او را هزار مرگ باشد. اگر او مرادها از آن عالم دیدی، مشتاق رفتن بودی به آن عالم. پس آن مرگ،‌ مرگ نبودی، بلکه زندگی بودی.. اگر آن هست که مشتاق مرگ می باشد. بارک الله فیک، مبارکت باد، ما را هم از دعا فراموش مکن. و اگر چنین نوری و ذوقی نداری پس تدارک بکن و بجو و جهد کن که قرآن خبر می دهد که اگر بجویی چنین حالت بیابی پس بجوی. ” فتمنوا الموت ان کنتم صادقینو مو منین. و چنان که از مردان صادقان و مومنان هستند که مرگ را جویانند این آینه ای روشن است که شرح حال خود در او بیابی . هر حالی و هرکاری که در آن حال و آن کار، مرگ را دوست داری آن کار نکوست…» (همان،ص۸۷)

شمس به ما می گوید مادامی که نمرده ایم، در بند اسارت دنیا، رنج می بریم، شمس می گوید وقتی انسان، مرگ را رهایی و بلکه پادشاهی دانست، نه تنها از مرگ نمی هراسد،‌ بلکه به سوی مرگ شتاب می کند و این است راز اینکه همه مردان خدا و اولیای الهای، مرگ مشتاق بودند: «یکی را می گویند همین که از این زندان بیرون آیی، حریف سلطان شوی و پهلوی او بر تخت رَوی و بنشینی ابداً گوید: گلوم بگیر، زود بیفشار تا خلاصی یابد. “فتمنوا الموتچون از صادقانی» (همان،ص۱۳۱)

*تیتر برگفته از سخنان شمس است

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا