سرخط خبرهای سازمان

گفتگوی تمدنها از آرمان تا واقعیت| محمدرضا بزمشاهی

این روزها به مناسبت سالروز نخستین سخنرانی سید‌محمد خاتمی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد و پیشنهاد نام‌گذاری سال ۲۰۰۱ به عنوان سال گفتگوی تمدنها در فضای مجازی جشنواره ای به پا شده است. بخشی از این جشنواره بهانه ای برای یاد کردن از سید محمد خاتمی است که بسیار هم خوب است.

اما از این فضای احساسی که بگذریم این پرسش مطرح می شود که این تئوری به کجا رفت و چه شد؟ چه شد که در سال گفتگوی تمدنها زشت ترین جلوه خشونت در دنیا یعنی ۱۱ سپتامبر و به دنبال آن حمله به افغانستان اتفاق افتاد؟ چرا این تئوری دردی از جهان دوا نکرد؟

حقیقت این است که این شعار که ابتدا در ۶ خرداد ۷۶ و چند روز پس از حماسه دوم خرداد توسط آقای خاتمی مطرح شد، شعاری بود در کلیت بسیار زیبا که هیچ پکیج عملی نداشت. یعنی یک ارزش اخلاقی پیشنهادی بود که در مقطعی هم کارکرد گفتمانی داشت و روشن‌فکران خط امامی داخل کشور را که تا پیش از این با گفتمانی تقابل‌گرایانه با دیگران برخورد می کردند با کلمه جدیدی به نام گفتگو آشنا و مأنوس ساخت اما هیچ مکانیزمی برای ترویج و سنجش میزان موفقیت آن نبود.

مثل سایر ارزشهای انسانی راستگوئی، آزادیخواهی، عدالتخواهی و … کلماتی که کمتر کسی با آن مخالفت می کند اما لوازم آن را کسی پیگیر نیست و البته بعضی هم چنان در فضیلت گفتگو گفتند و نوشتند که گوئی همه دردها با این داروی شفا‌بخش و معجزه آسا درمان می شود.

نکته دیگر اینکه ما مفهوم گفتگو را درست تعریف نکرده ایم. در گفتگو نخستین چیزی که لازم است داشتن حرف و سخن و دومین لازمه، نیاز طرفین به گفتگو است. در هر عرصه این دو امر را لازم داریم. یک فرد بی‌سواد نمی تواند با یک استاد دانشگاه گفتگوی مفیدی داشته باشد. از سوی دیگر وقتی فرد یا طرفی نیاز به گفتگو ندارد لزومی نمی بیند به گفتگو عنایت داشته باشد.

آیا من و شما می توانیم با رئیس شرکت خودروسازی در آمریکا یا ژاپن گفتگو داشته باشیم؟ اگر هم وقت ملاقاتی بگیریم و سخنانی بگوئیم، در بهترین حالت اگر طرف مقابل انسان با شخصیتی باشد همه سخنان ما را تأیید می کند و پس از پایان ملاقات خنده ای تحویل می دهد و همه چیز تمام است.

حالا ببینیم در عرصه گفتگوی تمدنها ما چه داشته ایم و چه داریم. در عرصه فلسفی افراد فرهیخته ای مانند خود سید محمد خاتمی، سخنان و دیدگاه هائی برای عرضه در مقابل تمدنهای دیگر داشته و دارند. اما متأسفانه اکثر روشن‌فکران ما در مقابل تمدن غرب که طرف اصلی گفتگو می تواند باشد نه تنها چیزی برای عرضه ندارند بلکه خود را باخته اند و دچار نوعی احساس گناه و احساس حقارت شده اند. کسی که خود را باخته و فکر می کند طرف مقابل کمال مطلوب است، او مرد عرصه گفتگو نیست؛ او مرد عرصه تسلیم است. برای چنین فردی به جای گفتگوی تمدنها باید عرصه تسلیم تمدنی را پیشنهاد کرد.

ما شعار گفتگوی تمدنها را دادیم؛ اما نه لوازم آن را سنجیدیم نه راه حل مشخص و عملی برای آن داشتیم و مهمتر از همه، به جای گفتگو راه انفعال را انتخاب کردیم. گفتگو در جائی مفهوم دارد که هر یک از طرفین مدعیِ داشتنِ بخشی از حقیقت و انتقاد از طرف مقابل باشند. اما وقتی اکثر اندیش‌مندان ما تولید فکری مناسبی ندارند و اکثر نخبگان ما خود را در برابر فرهنگ و پیشرفت های غرب باخته اند چه جای گفتگو می ماند؟

متأسفانه در این عرصه هم باید بگوئیم که خاتمی چند گام از سایر اندیش‌مندان جلوتر بود. سخن خوبی گفت اما پشتوانه عملی نداشت و کسی نبود که خواسته او را به درستی پیگیری کند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا