سرخط خبرهای سازمان

تراژدی انتخاب های میان جبر و جبر | کیوان مسیبی

درباره‌ی نویسنده

کیوان مسیبی، عضو دفتر سیاسی و کمیته مرکزی آموزش سازمان عدالت و آزادی است. این یادداشت در شماره ۱۰ دوهفته نامه عدالت و آزادی منتشر شده است.

Salesman

“کارگردان در مواجهه با متن، با دستگاه واژگان منظمی سروکار دارد که کلمه و جمله از اجزاء اصلی آن هستند و دیالوگ را سامان می بخشند. پس، دیالوگ مهمترین ابزار است در دست کارگردان که می تواند به کمک آن و در هماهنگی با دیگر عناصر، وارد دنیا‏ی متن شود، تا نسبت به اجزای دیگر آن شناخت پیدا کند و نهایتاً به اجرای آن اثر برسد”. ] اصغر فرهادی در پایان نامه کارشناسی ارشد «مواجهه‏ی کارگردان با دیالوگ با نگره‏ ویژه بر آثار رئالیستی وسیستمِ استانیسلاوسکی» [

اصغر فرهادی در فیلم”فروشنده”با ارجاع به نمایشنامه‏ مشهور آرتور میلر، در معنابخشی و ایجاد تجانس در دو اثر می‏کوشد؛ فرهادی در یک کنفرانس خبری مربوط به فروشنده، شرایط امروز ایران را به آمریکای اواسط قرن بیستم تشبیه می‏کند و مدعی می‏شود هر دو جامعه با سرعتی خطرناک به سمت مدرن شدن پیش می‏روند. حال سؤالی که پیش می‏آید این است که چرا فروشنده و آرتور میلر؟

برای آشکار شدن مقصود، در مورد میلر بیشتر باید بدانیم؛ نگاه میلر به جامعه، ضد سرمایه‌داری می‏باشد تا آنجا که زمان اجرای این نمایشنامه، میلر مجبور به خروج از آمریکا و زندگی در پاریس شد، زیرا که در آن زمان هیچ امکانِ کاری برای مخالفان سرمایه داری نبود. میلر خسران اصلی را در خشونتِ سیستم سرمایه‌داری می‏کاوید.

در سینمای فرهادی اصولاً مسائل تصادفی نیست، بلکه هرکدام از اجزاء در ایجادِ نتیجه تأثیر خواهند داشت.

دغدغه‏ی همیشگی اصغر فرهادی در آثارش طبقه فرودست اجتماعی بوده است؛ طبقه ای فراموش شده و نادیده و ناشنیده شده، بالاخص درسال های اخیر که در زیر چرخ های آهنین مدرنیزاسیون و سیاست های نوسازی، مهجورتر و مطرودتر شده است؛ طبقه ای که انتخابش میان جبر و جبر است و بی پناه و درمانده، غرق در بحران هایست که در آفرینش آن سهم و شوربختانه عایده ای هم ندارد و هیچگاه هم به ساحلِ آرامش نخواهد رسید.

آثار اولیه‏ی فرهادی (رقص در غبار و شهر زیبا) این روایت درماندگی و قصه‏ گرفتن کاسه‏ چه کنم چه کنم، درست از درون این طبقه حکایت می‏شود و اتفاقات در همین پهنه‏ خاص جاری و ساری می‏شود، اما آرام آرام فرهادی با آثار بعدی خود، گویا یکی از مقصران اصلی ماجرا را می‏یابد و با ظرافت هنری، نوک پیکان اتهام را به سوی طبقه‏ متوسط می‏گیرد، و چه بسا نشان می‏دهد این طبقه‏ مدعی اخلاق و فرهیخته‏گی، در فرآیندهای بحرانی، نقابش را از چهره برمی‏دارد.

عماد در جواب سؤال دانش آموز که می پرسد آدم چه گونه گاو می‏شود و او می گوید به مرور، این مسخ شدگی نشان دهنده روندی است که طی یک اتفاق به استمرار نصیب عماد می‏شود؛ عماد نماد انسانی منطقی است که اعتماد به نفسِ تغییر رویه و نقشِ اثرگذاری مثبت را برای خود قائل است و در این مسیر پا را از یک معلم ساده ادبیات فراتر می‏گذارد و با تمام وجود خود را مرسل به رسالت تعلیم و تربیت می‏داند. عماد خود را در جایگاه قضاوت می‏گذارد و افلاطونی وار با نگاه از بالا به پایین به قضاوت می‏نشیند، طرفه اینکه با نگاه حق به جانب با بزکی از پوسته شمایل روشنفکری به تحلیل پدیده ها می‏پردازد.

در فیلم، زمانی که عماد دچار فشار و التهاب است به تمام شعارها پشت کرده و تلفن دانش آموز را می‏گیرد و به حوزه‏ خصوصی او تجاوز می‏کند و راه درمان را نه گفتگو بلکه همان مَشی سنتیِ حواله به پدر می‏داند. عماد در گیرودار اتفاقی شده است که او را رنج می‏دهد، اما خودکنترلی او دچار فراز و نشیب است، شخصیت اغراق شده منطقیِ عماد، با خونسردی در پاسخ به رعنا که طلب می‏کند  تا یک روز را کامل پیش او بماند و سر کار نرود می گوید باید بروم و توجیه می‏کند اگر امروز نروم فردا که آخر باید بروم. این اغراق بر اصرارِ عماد به منطقی رفتار کردن ظاهریست چراکه این منطق و چارچوب نظری که برای خویش لحاظ می‏کند، آرام تَرک برمی‏دارد و هسته‏ سخت شخصیت خود را نمایان می‏کند که با ادعای روشنفکریِ منطقی او، سر سازگاری ندارد، روشنگری او ابزاری است نه برای روشنفکری، بلکه برای انتقام.

فرهادی در فیلم اشاراتی به فرار سریع تجاوزکننده دارد که لحظه ای اسیر شهوت شده و حقیقتاً از کرده‏ خویش پشیمان است و از طرفی حس عُرفی ترس از دیده شدن، که از دوران کودکی با شخصیت ما عجین شده است، همانگونه که پسر بچه‏ی در فیلم، زمان رفتن به سرویس بهداشتی اصرار به بسته بودن در دارد و رعنا نیزکه به همین شکل اما به نحو دیگری رنج دیده شدن را با خود حمل می‏کند و کابوسی دردناک برای اوست؛ فرهادی قصد دارد قضیه‏ی تجاوز را به حس مالکیت بدن فروکاهد. (همانگونه که در مصاحبه هایش باور نمی‏کند کسی تصور به تجاوز در فیلم برایش ایجاد شود)

پیرمرد، مانند شخصیت ویلی لومانِ نمایشنامه‏ی فروشنده است. (پیشه‏ی فروشنده بودن، سرزدن و چنگ زدنِ دمادم به فاحشه ها با وجود تعهد زناشویی، سنِ بالا، در مضیقه‏ی مالی به سر بردن به واسطه‏ اوضاع نابسامان اقتصادی و فروپاشی درونی)

پیرمرد از فرطِ درد معاش همراه با جامعه دچار فروپاشی شده است و کنش او معلول شرایطی می‏باشد که دستاورد آن بی عدالتی و قربانی اصلی، طبقه فرودست خواهد بود؛ در این شرایط بحرانی، عمادِ متفکر که باید نقش ناجی و قهرمان را بازی کند  به واسطه‏ ادعایی که از ابتدا در شخصیت پردازی او لحاظ شده است، (حتی در تئاتر هم نقش پیرمرد متجاوز را به نوعی بازی می کند که غرور ویلی می‏شکند و رابطه اش با زن روسپی باعث رسوایی او نزد فرزندش می‏شود و هیمنه شخصیتش خرد شده و در آخر به علت مشکلات و بی رحمی روزگار دست به خودکشی می‏زند) اما دریغ از اندکی هم ذات پنداری از سوی عماد؛ عمق فاجعه را در هم زمانیِ محبوس کردن پیرمرد توسط او و خوابیدنش در تابوت در نقش ویلی در می یابید.

او بر خلافِ نقشش، هم دستِ شداید روزگار می‏شود و برای رسوایی پیرمرد نزد خانواده اش مصمم است و با تمام وجود در این راه کوشش می‏کند و درآخر نیز با سیلیِ خود، ضربه نهایی را وارد کرده، پیرمرد را به کام مرگ می‏کشاند، بدین بهانه که رسالت تعلیم و تربیت معلمی را در حقش ادا کند و او را با نتیجه‏ اعمالش در انظار خانواده اش روبرو سازد و پیرمرد را تأدیب کند. عماد بر کرسی قضاوت می‏نشیند و حکم صادر می کند و حتی لابه های رعنا در او کارساز نیست، اما داستان تأدیب بهانه ای نخ نما شده است برای توجیه انتقام سخت و سردی که در پشت بزک فرهیخته‏گی با خود یدک می‏کشد و فاتحانه و پیروزمندانه کار پیرمرد نزار را تمام می‏کند؛ اسوه ای پوشالی از انسانیت که تنها با توجیه اخلاق مطلق خود ساخته، قصاص مجرم را به اشد مجازات با کمترین هزینه انجام می‏دهد و اینک که مبدل به قاتلی دل سنگ شده است، نگاه تقصیروارانه رعنا دیگر بر روی او سنگینی نمی‏کند.

اما آیا به واقع این اتهام وارده بر طبقه‏ متوسط و تطهیر طبقه فرودستِ اجتماعی منصفانه است؟

در این فیلم اصغر فرهادی از جایگاه یک کارگردان فراتر می‏رود و از چارچوب مدیوم سینما خارج شده و مانیفست صادر می‏کند و این خلط رسالت های سینمایی و اجتماعی (یا شاید بتوان گفت قضاوت اجتماعی) از گوشه و کنار فیلم با دیالوگ های غیر واقعی بیرون می‏زند. رعنا به عماد نسبت به انتقام اعتراض دارد و بردن آبرو را ابزار انتقام می‏بیند.

سؤالی پیش می آید؛ تحقیقاً کدام انسانی در آن وضعیتِ مشوش بیانیه صادر می‏کند و مرز خاکستریِ انتقام و عدم بخشش را با خط کش حدیِ منطق استعلایی، تفکیک می‏کند؟

در سینمای اصغر فرهادی نشانه ها به درستی نوید اتفاقات آینده را می‏دهند، تزلزل و ویرانی ساختمان بواسطه‏ لایه برداری لودر، تَرک های اتاق خواب، ترکیدن لامپ و … قدرت گمانه زنی را به مخاطب می‏بخشد، اما روند فیلم که تعمداً عماد را به عرش اعلا می برد و ناباورانه به فرش خاکی می‏زند، سؤالات بسیاری را در ذهن متبادر می‏کند که با نگاه قضاوت گرایانه‏ی کارگردان قابل تأویل است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا