سرخط خبرهای سازمان

سید بودن در ایران و انگلیس| یاسر میردامادی

یاسر میردامادی: آن‌چه می‌خوانید روایتی است از «ماجراهای سید بودن» که در ابتدا به تقاضای یکی از نشریات ایرانی خارج از کشور، که به امور مربوط به فرهنگ خانواده می‌پردازد، نوشته شد. با این حال، این متن ظاهرا مورد پسند آن نشریه واقع نشد و در نهایت در آن‌جا منتشر نگردید. از این رو، این نوشتار برای نخستین بار در «دین آن‌لاین» منتشر می‌شود.
از من خواسته شده که چند جمله‌‌ای خودمانی در باب تجربه‌ی شخصی خودم به عنوان یک «سید»، یعنی کسی که نسب‌اش به پیامبر اسلام می‌رسد (و یا گمان می‌رود که می‌رسد) بنویسم. باید اعتراف کنم که وقتی پیشنهادی برای نوشتن چنین مطلبی دریافت کردم، قدری جا خوردم. زیرا نه تنها این پرسش تا حدودی نامتعارف است، بلکه دریافتم که اصلا تا به حال به این پرسش فکر نکرده بودم.«سید» یا «یاسر» بودن، مسئله این است!
بگذارید از ته به سر بگویم. وقتی چند سال قبل برای ادامه‌ی تحصیل وارد بریتانیا شدم، دریافتم که اسم کوچک، این‌جا در مراودات و مکاتبات اهمیت بیشتری از فامیل دارد. در ایران همه می‌دانند که اسم کوچک شما «سید» نیست بلکه این یک لقب احترام‌آمیز است اما در این‌جا این تفکیک آشکار نیست و شما ممکن است با مشکلاتی مواجه می‌شوید که در مواردی دردسرساز شود: آیا اسم من «سید» بود یا «یاسر»؟ باید یکی از‌ آن دو را انتخاب می‌کردم. البته من در ایران هم به دلایلی که پایین‌تر توضیح خواهم داد، سید امضا نمی‌کردم و خودم را سید معرفی نمی‌کردم و دوستانم و خانواده‌ام هم مرا سید خطاب نمی‌کردند. اما حالا این‌جا مسئله صورت جدی‌تری به خود گرفته بود. و در نهایت تصمیم من ادامه‌ی تصمیم ایران بود.
حالا، بیشتر از پیش، یاسرِ خالی بودم. پس دیگر در دانشگاه روی طبقه مخصوص نامه‌های من نمی‌نوشتند «سید»، بلکه می‌نوشتند «یاسر» و همه مرا یاسر صدا می‌زدند. اما مسئله همیشه به این سادگی نبود. در یک مورد برای مؤسسه‌ای مقاله‌هایی ترجمه کرده بودم و در صورت‌حساب «یاسر میردامادی» امضا کردم و نه «سید یاسر میردامادی». این مؤسسه عادت به پرداخت بر‌خط (آن‌لاین) نداشت، بلکه بر اساس رویه‌ی خودشان آن‌ها چکی به همین اسم برای پرداخت حق ترجمه به آدرس من پست کردند. وقتی برای نقد کردن چک به بانک رفتم، بانک از نقد کردن چک من خودداری کرد. استدلال آن‌ها این بود که نام من در حساب بانکی‌‌ام (که دقیقا بر اساس پاسپورت نوشته می‌شود) «سید میردامادی» است (در این حالت «یاسر» اسم وسط به حساب می‌آید و به راحتی حذف می‌شود) نه «یاسر میردامادی». تمام توضیحات من برای مأمور بانک و بعدا رییس بانک – مبنی بر این که به قسم حضرت عباس این «سید» لقبی است شبیه «سِر» (sir) در انگلیسی نه بخشی از اسم من- بی نتیجه ماند. مجبور شدم از متصدیان آن مؤسسه بخواهم چک جدیدی برای من صادر کنند و سید را هم در ابتدای اسم من در چک بیاورند و از آن‌جا که آن مؤسسه در شهر دیگری بود و آن‌ها باید چک را دوباره پست می‌کردند و نیز از آن‌جا که پست بریتانیا به «جهنم ایرانی‌ها» -در آن جک معروف- شبیه است، این فرایند چندین روز طول کشید و من که، به شدت و مثل همیشه، پول لازم بودم، تنها به خاطر سید بودن، از پولم عقب افتادم. باری، سید بودن این چنین حال‌هایی هم دارد.

میراث سید ننمایی
اما به ایران بازگردم. در ایران تا قبل از پوشیدن لباس طلبگی، تقریباً هیچ گاه نشانی از سیادت (که معمولا شالی سبز است) با خود حمل نمی‌کردم و خود را سید معرفی نمی‌کردم و سید امضا نمی‌کردم و تقریبا هیچ کس هم مرا سید خطاب نمی‌کرد. چرا؟ این ریشه در یک میراث خانوادگی داشت. پدرم همیشه با تأکید به ما می‌گفت که اظهار سیادت ریاکاری و تظاهر است و یا کاملا مستعد درافتادن به چنین اموری است و از همین رو من هیچ گاه در عمرم ندیدم پدرم سید امضا کند یا شالی بیندازد. این سنت خانوادگی البته به قبل‌تر از پدرم باز برمی‌گردد. پدرِ پدرم، سید هاشم میردامادی (متولد و درس‌خوانده‌ی نجف) عالمی با گرایشات زاهدانه و گوشه‌گیرانه و البته هم‌هنگام معترض و شورشی بوده است. پدرم نقل می‌کند که پدرش هیچ گاه بر خلاف رسم علما در منزل‌اش روضه نمی‌گرفته (و این سنتی بوده که پدرم نیز ادامه داد) و دوست نداشته در کوچه کسی به رسم مریدان پشت سر او راه برود و نیز می‌گفته دعا تنهایی‌اش خوب است نه دست جمعی‌اش. درست از همین رو در نوجوانی، که زیاد اهل رفتن به دعاهای دست‌جمعی بودم، پدرم توصیه به ترک دعای جمعی می‌کرد و می‌گفت می‌خواهی دعا بخوانی، خلوتی پیدا کن! و معتقد بود دعای جمعی بیشتر یک گعده است (گعده اصطلاحی طلبگی به معنای دورهمی و گفتگوهای گرم و صمیمانه در جمعی نه چندان بزرگ است) و احتمال ریا و تظاهر در آن می‌رود. من گرچه در دیگر جنبه‌های دین‌داری کاملا فردی پدرم شریک نبودم، در حذف سیادت با او موافق بودم.

دستار سیاه سیادت
اما هنگامی که -این بار هم باز بر خلاف نظر و حتی تهدید پدرم که خود سابقه تحصیل حوزوی دارد- لباس طلبگی به تن کردم، سیادت دیگر نمایان بود. تجربه‌ی چندین سال سید بودن به این شیوه‌ی آشکار، برایم ترکیبی از واکنش‌های متضاد مردم را به همراه داشت. واکنش‌ها معمولا یا از جنس احترام شدید از سوی برخی و یا نفرت شدید از سوی برخی دیگر بود. راستش را بگویم من هیچ گاه هیچ کدام از این دو نوع واکنش را دوست نداشتم. مثلا وقتی در کنار خیابان به انتظار ماشین می‌ایستادم گاهی حتی صلوات نذر می‌کردم که کسی از روی احترام مرا سوار ماشین نکند بلکه یک تاکسی بیاید و راننده‌ای که به دنبال مسافر است، خیلی عادی و مثل دیگران، مرا به مقصد برساند و کرایه بگیرد. اما واکنش عادی و خالی از حب و بغض، چیزی بود که کمتر نصیب من شد. درست از همین رو در بریتانیا وقتی یک کشیش یا حاخام در خیابان رد می‌شود، من بسیار به واکنش مردم توجه می‌کنم تا آن را با تجربه‌ی خودم در ایران مقایسه کنم. واکنش مردم به طرز شگفت‌انگیزی (دست‌کم شگفت‌انگیز برای من) عادی است، یعنی انگاری -به قول آن ضرب المثل معروف داستان‌گونه‌- «نه خانی آمده و نه خانی رفته». این بسیار متفاوت از تجربه‌ای بود که من در ایران از سر گذرانده بودم.

سفیدی بر دستار سیاه
در یک مورد از این گونه تجارب، در بلوار سجاد مشهد، که منطقه‌ای مرفه‌نشین از این شهر است، در یک مدرسه‌ی راهنمایی ظهرها پیش‌نماز بودم. معمولا در این منطقه بسیار به ندرت می‌توان زنی چادری و یا یک روحانی را مشاهده کرد. پس از نماز هنگامی که در پیاده‌رو حرکت می‌کردم تا تاکسی بگیرم و به خانه بروم، ناگهان احساس رطوبت زیادی بر روی صورتم کردم. چند لحظه‌ بیشتر طول نکشید تا دریابم کسی از جایی یک سطل رنگ سفید روی سر و تن من خالی کرده است. وقتی دریافتم چه اتفاقی افتاده، تمام تلاشم این بود که هیچ واکنشی نشان ندهم و این را بخشی از نوعی اعتراض خاموش به کاری که با من شده بود، می‌دانستم. با همان حال زار بدون این‌که حتی ذره‌ای صورتم یا لباسم را پاک کنم و یا واکنش ویژه‌ای نشان دهم، تاکسی گرفتم و به خانه رفتم. گرچه من در همین منطقه یک بار نزدیک غروب سنگ هم نوش جان کردم، اما این رنگ‌آمیزی آن هم در ظهری آفتابی و در نقطه‌ای شلوغ یکی از بدترین تجربه‌های خیابانی کل زندگی‌ام بود.

سید باش و همسری نازنین نصیب ببر
آیا سید بودن همیشه از این تجارب تلخ به همراه می‌آورد؟ نه. همسرم بعدها برای من نقل کرد که وقتی به خواستگاری او رفته بودم، مهم‌ترین دلیل خانواده‌ی همسرم -و نمی‌دانم شاید حتی بخشی از دلیل خود همسرم- برای این‌که به من آری گفتند، سیادت‌ام بود. دست‌کم در این مورد بخت حسابی یار من بود.
این نوشته را با دردسرهای اسم «سید» در بریتانیا آغاز کردم، بگذارید آن را با مسئله‌ی مشابهی در همین کشور اما این‌ بار برای دخترم به پایان ببرم. وقتی دخترم به دنیا آمد، ما برای گرفتن شناسنامه و پاسپورت برای او به سفارت ایران در لندن رفتیم. ظاهرا در ایران قانون این است که اگر پدر سید باشد و این سیادت در شناسنامه آمده باشد، باید برای فرزند هم «سید» ذکر شود. اما ما واقعا دوست نداشتیم که اگر احیانا دخترمان در آینده خواست در خارج از ایران تحصیل کند، دردسری مشابه دردسر من را تجربه کند. پس به جای «سیده سوفیا»، نام او را «سوفیا سادات» گذاشتیم. حالا دیگر «سادات» اسم وسط (middle name) او بود که معمولا در مکاتبات و مراودات بدون هیچ مشکلی حذف می‌شود و دخترم بعدها می‌تواند چک‌هایش را به سادگی در بانک نقد کند و از پولْ لازمی به در آید.

منبع: دین آنلاین

یک نظر

  1. سلام و هزاران سلام عزیز شادی و سرور والبت که خوشحالی از آنچه میبینم و آنچه در آینده….لذا مجدد سلامی از سرمهر به یاسر خودمان. حقیر سیدمحمدرضا مددی الموسوی باتمام متعلقات!!اینکه در خانواده ما مرسوم است.که هست…
    بگذریم مدتی بود که طالب دیدارونوشتاری بودم.که برای شما هزینه دارد.وایضا هرآنچه مکتوب می‌فرمایید نصیب این جانب راپست فرموده و دعای ما بدرقه راه شما….
    واما بعد دوست دارم کانالی بفرمایید تاسوالات بیشتر وپاسخهای مفیدشما را به قاعده شنیدن شاگردی داشته باشم.که در این سن وسال شروع به درس خواندن کردم. منتظر هستم و نیز به محمد آدرسم بدید. یا بدهید آدرسش را که شیرین سلام وکلامی مزمزه کنم
    ودرتتمه و اتمام کلام ملتمس دعا درایت ایام فاطمیه.س. هستم.قربانت سیدرضا

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا